صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

نوروز

نوروزتان فرخنده باد

هر روزتان نوروز باد

 

 

سال نو بر همۀ پاسداران هنر و فرهنگ و ادب ایرانزمین و بر تمامی ایرانیان و فارس زبانان جهان فرخنده باد. امیدوارم سال نو، سال شادی و سربلندی برای همۀ هم میهنان باشد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ - mazdak

محکوم به آزادی!

 

 

 

 

محکوم به آزادی

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

نگهبان، در چوبی کهنه و فرسودۀ اتاق مسعود را گشود. بوی هوای مرطوب و دمکرده، همراه با  موجی از تعفن، شامه اش را آزرد. از روزنۀ کوچک گوشۀ اتاق، نور آفتاب، به میهمانی سکوت مسعود آمده بود. بر روی خط آفتاب، کاروان غبار، در راه بود و در مسیر کاروان غبار، راهزنان تابستان، پشه های گزندۀ پا بلند، در تهاجم!

 

نگهبان با صدائی بم، مسعود را بگفت که : « تو آزادی! می توانی بروی ». چشمان درشت، مات  و خسته و افسرده مسعود، خیره، نگهبان را می نگریست؛ « من آزادم؟ آزادم؟ یعنی چه؟ اینجا خانۀ من است! نه! خواهش می کنم. من اینجا راحتم. مگر چه خلافی کرده ام که می خواهید آزادم کنید؟ آخر بی انصافها، به من پیرمرد رحم کنید. در اینوقت سال، در این گرمای وحشتناک کجا بروم؟! ».

 

 نگهبان که بیقرار از گرما بود، با پشت دست، عرق پیشانی اش را پاک کرد. سپس لبخندی زد و گفت: « آری میدانم. پس از سی و یکسال زندان، آزادی، واقعأ جریمۀ بزرگی است! اما چاره ای نیست. دستور سلطان است و غیر قابل تغییر. تو که خوب می دانی، برای سلطان، مرغ یک پا دارد. تلاش بیهوده مکن، خورجین ات را بردار و به شهر برو. با لباسی که تو بر تن داری، مردم بر تو رحم خواهند کرد و قرص نانی و سرپناهی به تو خواهند داد. نگران موشهایت هم نباش! به زندانی بعدی می سپارم به آنها غذا دهد ».

 

***

 

مسعود را اما، ترک زندان، پس از سالها انزوا و دوری از مردم، بسیار سخت می نمود. پس، عزم، جزم کرد تا سلطان را راضی نماید به تغییر حکم. از نگاهبان خواست تا قاضی را راضی نماید به دادن رخصتی اندک، از بابت نگارش نامه ای به محضر سلطان ترک. نگهبان، اندکی بفکر فرو شد و سپس بر خلاف میل باطن رضایت داد به گفتگوی با قاضی.

 

*

 

روزی گذشت و نگاهبان، با اعلام موافقت قاضی، به نزد مسعود بازگشت و فرصتی داد تا وی نامه را بنگارد. مسعود نیز بدون فوت وقت، قلم بگرفت و چنین نگاشت: ...

سی و یکسال پیش، مرا زن و فرزندی بود و کلبه ای و کسب و کاری فراهم و عزتی و احترامی به پیش مردم، با هم.

 

روزی از روزها، امام جماعت مسجد جامع، عیال بنده به بازار دیده، دل بر او می بندد. پس از چندی، روزی که به نماز جمعه شده بودم، مرا به خویش خواند و در ازای پرداخت هزینۀ حج، عیال را مطالبه نمود. من به خشم آمده، مخالفت نمودم. پس در شهر، حرف انداخت که امام معصوم به خواب دیده که گریه می نموده، علت جسته، امام معصوم فرموده، از برای برگشتن  ز دین یکی از پیروان، نام پرسیده، امام فرموده، مسعود نامی است، حجره عطاری به بازار دارد، خلایق را نیز شرب حرام فروشد. سید، امام را بپرسد حکم شرع، امام گوید، که کافر باشد و حکم کافر بر اوی جاری باشد. پس خلایق گسیل کرده، اموال را غارت نموده، زن  که بر من حرام شده، بعقد خویش در آورده، بنده زاده ها به غلامی، بفروشد و مرا نیز محکوم به حبس در کنار جانوران نماید.

 

اکنون سی و یکسال از این حکایت گذشته و من آزرده از دوپایان عالم و عاقل و مومن، در کنار چهار پایان، آرام گرفته ام.  پس ظلم مضاعف باشد مرا آنگونه آزادی که جهنم را تداعی کند و دروغ را. از شما سلطان عادل، انتظار می رود که این حقیر از دست رفته همه چیز را، مشمول الطاف ملوکانه قرار داده، به ادامۀ اسارت، رضایت دهید...

 

*

 

 مسعود را قرار بر این شد تا رسیدن پاسخ، در بند بماند...

 و اما پس از گذشت بیست صبا، نگاهبان، پاسخ سلطان را، که منشی خاصه تقریر نموده بود، بر دست مسعود نهاد. مسعود طومار گشوده، با دیدگان، چنین خواند: « در حکم ما تغییر نباشد، و حکم، عام است و خاص نباشد... و اما در خصوص تقریرات آن رعیت، شما را مفتی دربار پاسخ چنین است که؛ ( نظر به نص صریح کتاب شریفه، زن جزو مایملک مرد بوده، با آن هر کار تواند کرد، از جمله  آنکه ببخشاید، پس از فسخ عقد و جاری ساختن صیغۀ طلاق. دویم اینکه، آنکه همسر بر تو حلال ساخته، تواند نیز حرام نماید. سیم آنکه، سید اولاد پیغمبر را متهم به فریب و زرق نمودن، خود گناه کبیره بوده، مرتکب را اشد مجازات دنیوی و اخروی باشد. خدا را شکر کن که امام جماعت، تنها ترا حکم حبس بداده و جان بر تو بخشیده!... ).

 ما نیز شاه رعیت مسلمانیم و جز به حکم اسلام و خلیفه و مفتی، حکم نرانیم. پس اینک که مفتی را نظر به بخشایش بندیان است، ما جز این، حکم نکنیم. تو محکوم به آزادی هستی! ».

 

                        یازدهم اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٦ - mazdak

 

استاد عشق

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

دو شب گشته، سومین شام بود که خورشید نیشابور، بی فراق حکیم، تن به خواب می داد. حکیم را هنوز خستگی راه دراز سمرقند تا نیشابور، به پیکر بود...

فصول بسیار بر حکیم رفته بود و آثار تغییر به چهرۀ فکور وی، عیان! لیک رضایت از حکومت آگاهی بر طی زندگی، هیبت آرامش عمیق را چنان بنمایش می گذارد که تو گوئی عظمت قله ای سر به فلک سائیده است در یک نگاه بهاری .

...

هنوز نان خشک حکیم، در پیالۀ ماست چکیده نچرخیده بود که میهمان، با درودی و لبخندی شرمگنانه به سرای شد. حکیم بخاست و آغوش گشود. پس گونه به گونۀ میهمان نهاد و در گوش، واژه های مهر بلغزاند که: « از چه هشیارم نساختی تا طعامی مهیا ساخته، شرابی به جام کنم؟ ».

میهمان، رخصت خواسته، ا ز عرش به فرش شد. پس خنجر بر زمین نهاده، شال از سر برگرفت و چنین خاضعانه، کلام را رشته ساخت که؛ « بر بنده ای کوچک، همچون من، مباد که آرامش دریا را با نوای دلخراشی، بر هم زنم. حکیم عمر خیام نیشابوری ست و جهانی نیازمند لحظاتش، پس دور باد گردش خس و خاش به گرد سکناتش! ».

 حکیم را لبخند تلخ به لبان شد. دست بر گردن کوزه آویخت  و میهمان را میهمان ساخت با پیاله ای آب سرد، آنگه سخن شمرده راند که : « اهل باطن ( باطنیه ) نغز گویند و حد نگاهدارند و از اغراق بپرهیزند و این صد البته نیکوست، پس شما راست سنت که از مجیز بپرهیزید، جز از برای حقیقت. چه آنکه هر گاه سخن در معنا، با مضمون و هدف همپا نباشد، شکافی از دروغ پدید آید که نقض غرض باشد، پویندگان درستی را. گرچه دانم که نیت خیر باشد، اما خیری که بر مبنای حقیقت نباشد، شر مسلم است از برای آدمیان، و تفاوت نیز نکند که این آدمی، خیام باشد، یا خیمه دوز شهر غریب شرق، که اینک بر دروازۀ ابر شهر آرمیده است... ».

میهمان، پیالۀ تهی را بر زمین نهاد و دست بر زانو. نگاه بر نقش فرش دوخت و گفت؛ « ... و آنگه که حجت خراسان، مأمورم ساخت از برای دیدار حکیم، پندم به بند کرد که هشدار! از مجادله با خدای نیشابور بپرهیز، دهان ببند و گوش بگشای! از خیره سری بپرهیز و بدان که  در برابر رودخانه، البته ریگی نتواند بجای بماند مگر به خضوع و خشوع! اینک ِورا بفهمم و به تحسین، بیاندیشم که استاد را نیک، شناخته و مأمورش را پندهای خوش ساخته! » .

 - حجت خراسان را بباز گشت، بگوی که ماراست عشق او بسر، و همت بلندش به دل، کاش زمانه را گردش مجدد بود، تا هر بهار با طلیعۀ نوروز، ناصری (1) بدرخشد بر پهنۀ باغ خیام. افسوس که عمر بر باد است و، عشق و عاشق و معشوق، خاطره! اما نیک می دانم که بس خورشید بر این پهنه بیاید و هرگز، غروب آخرین، بر خوابگاه این خیمه دوز شهر اعداد با آن خیاط  شهر اضداد، چادر نگستراند. مارا مستی مباحثه با آن خدای لغت و پیامبر حکمت، هنوز از پس سالیان، بر یاد است...

   - هان حکیم! از همینجا بیاغازم. از چه چنین عشق را وصلتی در کار نیست و خدایان عهد ما را پیوندی، که تا این سرزمین را دگر بار همچون باغ بهار، درختان پر شکوفه نباشد؟

  - چه نیک پرسشی! ز جای برخیز تا به باغ شویم. حال، خوش دارم میهمان کنم شامۀ از راه رسیده را  به عطر سیبی از باغ عشق، چه امسال، درختان پر بارند و خلوت ما را نیست زوار!

در راه، تو را باز گویم که از چه این خاک، شقه شقه شود، لیک به هیچ مرهمی، جمع نشود؟

                                                     *

فدائی باطنی، پرویز سهندی، شال و خنجر، بجای نهاد و از پی حکیم، به راه باریکۀ چشمه در کنار شد، تا نگاهش، مست گردد از آمیزش شبنم رخشنده به زیر آفتاب، با عطر سیب های سرخ رقصان در معلق سبز گستر بی افق. پس، دست خیام به شاخه ای شد تا پنجه  را نوازشی باشد، سیبی از سیبهای بیشمار در انتظار.

پرویز را شادمانی، عیان بود. گام خود را با گام استاد عشق، هماهنگ نمود. سیب را در بر گرفته و ببوئید. لختی، چشمان بسته را در اندیشه برد و آنگاه، نگاه در نگاه دوست، بدوخت. خیام، سر به آسمان گرداند و چنین آغازید؛ « کاش حلال مشکلات این خاک، با همگامی ما بود و پیشوای تو! لیک چنین نباشد. گره، پیچ در پیچ تر از آنستکه با عقل ما و زبان یار تو گشوده گردد. این داستان، قدیم است و این زخم، عمیق! ».

   -   از کجا شد که چنین شد حکیم؟

   -   از آنجا شد که بربریت بر مدنیت تفوق یافت و جهالت بر حکمت. عرب را به عشق غنیمت، چو دیوانه ای مست که تیغ بر کف دارد، نشانی ایران دادند. او آمد و کشت و سوزاند و ویران نمود و خورد و برد و بجای نهاد آئینی را، که بنیان، البته بر دروغ بود و خرافه،.... و جز این چه می توانست باشد فلسفه ای و آئینی را که یک مشت جاهل بیابانگرد بیارایند؟

-  آیا ما را خود گناهی بمیان نبود؟ 

 -  چرا! بود!! قصور پیشوایان بود در نگاهبانی از ملک و... محبت بر زیر دستان، بجای نیاوردن عدالت و فراموش کردن حریت. حاکم که فاسد شود، ملک بر باد می رود. پدر که دروغ گفت، فرزند دروغگو می شود. جهل رهبر و پیشوا، طاعونی ست که بجان جامعه افتد و هفت دروازه بگشاید از برای ویرانی و نابسامانی و صد البته طمع بیگانگان.

   -   پس حکیم را نیز همچون حجت خراسان و داعی بزرگ، دیدگاه بر آنست که آتش این فتنه خاموش نگردد جز، با خروج عرب از بساط طرب، و اضمحلال بیشتر عقیدت وی، از بنیان و ریشه؟

   - آری، چنین باشد! لیک تفاوتی ست اندک، ما را، با خدایان الموت و بلقیس!

   -  و آنرا چه باشد؟

   -   هم آنستکه ما نیز تیغ را بر کف زنگی مست، نمی پسندیم. لیک، اول قدم، آگاهی ست!

   -   و سپس؟

   -  و سپس تیغ!!

   -   پس حکیم را نیز با ما توافقی است؟

  -  آری هست! ما را توافق است هر گاه شما نیز بر آن باشید که اول بخوانید، سپس بدانید و چون دانستید، ایمان بیاورید و چون ایمان آوردید، عشق بورزید و چون عشق بورزید، برزمید و چون رزمیدید، نخواهید جز عزت انسان و احترام انسان و آزادی انسان و نخواهید جز کرامت انسان!

   -   چرا اول انسان؟ پس خدای چه؟ پس عالم بالای چه؟

...

حکیم به کنار حوض بنشست و میهمان را بخواند. هوای خوش بود و آسمان ملایم. نوای جیرجیرکان و آوای جغدان، به راه بود. رقص مهتاب بر آب، و بیداری شبتاب ز خواب، نگاه را می نواخت، ز لحظه های ناب و بی تاب...

پنجۀ راست دست حکیم به نوازش آب شد و موج به رختخواب شب بیانداخت. چراغ روغنی کنار حوض را همچنین آرام نبود، و رام نبود، و در پی سیطرۀ شام، خام نبود! پس حکیم، چهره تازه ساخت، با رطوبت دست، و چنین گفت سفیر حجت خراسان، ناصر خسرو قبادیانی را؛

-         محور، انسان است، چرا که همه چیز بر گرد وجود وی  بچرخد. چه کس خدای را کشف کند، گر انسان نباشد؟ دین کجا باشد، اگر انسان نباشد؟ رسول را پیام چه کس شنود، گر انسان نباشد؟ اخلاق و فلسفه، علم و فرهنگ، معنویت و مادیت، این عالم و هر عالم مفروض، و هر چه توانی اش به اندیشه شوی، با وجود انسان است که معنا بیابد و لا غیر ! پس انسان، حد اعلی است. هر چیز بر محور اوی بچرخد، معنا پذیرد و مقبولیت بیابد و بپاید، و هر چیز، نه با او، که بر او باشد، با هر توجیه و منطقی، خلاف عقل باشد و نا پذیرفتنی! گویند دین آمده است تا وی را عزت دهد، پس اگر وی را ذلت دهد، دیگر دین نباشد، بلکه کین باشد! خدای آمده است تا او را رستگاری دهاد، پس او را چو اسارت دهد، خدای نباشد، جزای باشد! هر آنچه از انسان بیاغازد و به انسان ختم گردد، صد البته بپاید و هر آنچه از غیر انسان بیاغازد  و آزادگی وی را در انتخاب، مشروط کند، البته بر حق نباشد و سر به اضمحلال نهد!

-   پس حکیم را، اختیار، اعتقاد باشد و یا ...؟

     -  البته اختیار باشد! اگر اختیار نباشد، پس عقل چه باشد؟ عقل آمد تا بیازماید و انتخاب کند و اختیار باشد. جهان را هیچ بر پیشانی نیست، جز مهر انتخاب انسان! و انتخاب، البته بر اختیار، محور شود، نه بر اجبار! 

  -  اما حکیم را اشعاری ست که جبر تقریر کند!

   -  آنچه شعر حکیم تقریر کند حقیقت است، نه جبر، و بر نبات و جماد است، نه جامعه! انسان را با طبیعت، تفاوت در همین باشد که بر جبر است، نه در جبر. هم اوست که با عقل زندگی کند، پس انتخاب کند در آنچه تقریر شده است طبیعت را، بر اساس علم!

   -  و آیا علم را یقین و اعتماد هست، وقتی خطا و نقض باشد آن را؟

   - یقین و اعتماد، دو چیز است. یقین فقط در دین باشد. در علم، مطلق نباشد و چون مطلق نباشد، یقین هم نباشد. در علم، غرض از یقین، اعتقاد به درستی بر اساس نسبیت است. همیشه، در صدی از احتمال نقض، مفروض است. لیک در اعتقاد دینی، فرض بر ثبات مطلق تقریرات است، و چون فرض چنین است، پس نقیض نپذیرد، پس احتمال خطا وجود ندارد، و چون احتمال خطا وجود ندارد، انعطاف نیز لاوجود است، و چون چنین باشد، سخت باشد و ایستا و مطلق باشد و ازلی و ابدی، و البته چنین شیوه ای را، با علم و استثناء، سر ناسازگاری باشد. و اما دوست من! علم از مشاهده و تعقل بیاغازدف و بر تجربت بپیماید، و چون حاصلی یافت، استثناء و شک را، در کنار قاعده، بپذیرد، و چون چنین کند، بر آن اعتماد هست، و خشت بر خشت آن توان زد، از جهت بنای یک تفکر و یک اعتقاد، و راه البته باز است همیشه، از جهت تغییر و تکمیل، و یقین بر نتایج آن نیز نسبی باشد، و شک و استثناء در کنار هر اصلی، خود یک اصل باشد.

   - مرا فرصت بباید، تا اندیشه ببالد و بپاید. حکیم را آیا رهنمود، تنها تکیه بر متکای عالم است، و نفس  را اعتماد؟

 خورشید نیشابور را، دست به آسمان رفت، و پای بر زمین، عمود گشت. پس گام بسوی ایوان بداشت، و سخن را چنین بیاراست، با نوای نغمه ای از دور، که گوش را می نواخت: « دانم که خسته ای، و خستگان را استدلال، سخت نماید. کم گویم و باقی را به عقل خویش واگذارم. سپس ترا توشۀ راه سازم کتابی، تا ترا بگستراند سفرۀ آگاهی.

  آسمان را بنگر! چه می بینی؟ گستره ای از تاریکی و نقاطی رخشان، ایستا و در حرکت! حال، دیدگان را پرده بیانداز! اکنون چه می بینی؟ هیچ!، پس اولین قدم، در حصول  حقیقت، گشودن دیدگان است! عقل را آنگه بکار آید، که دیدگان را گشوده آید... می شنوی آیا نغمۀ چنگ را ز دوردست؟ حال دست بر  گوشهایت بنه! چه می شنوی؟ هیچ! پس عقل آنگاه بکار آید که گوشها را باز آید... و همچنین است بوئیدن و لمس کردن و چشیدن. ما را دو مرحله است از برای دست یافت حقیقت؛ اول، گشودن دریچه های دریافت وجود، در وجود خویش، دوم سنجش و قیاس واستنتاج، بر مبنای تجربت. جز اینراه، که راه علم است، ما بقی راه، راه جهل و توهم و تصور است، و بکار ناید، جز از برای موهومات و خود فریبی و دگر فریبی! نفس را آنگاه نفس خوانم، که بر عقِل آگاه، مبنای باشد. پس عشق او، عشق باشد، و مهر او، مهر، و خواستۀ او، بر خاسته از آگاهی، و اینرا نه تعارض  باشد، نه بطالت!

اکنون سخن وامیگذاریم و به آرامش، دل می سپاریم. سحرگاه، بسوی حجت خراسان شو، و ما را با خود، به آستان آن بزرگ ببر! او را بازگوی که خیام، ایام را بیادش بپیماید، و خیال را بیادش بیاراید. ما را خستگی سمرقند، هنوز در تن است، پس تن را کز عطر شکوفه های بینالود اشباع ساختیم، و روح خویش را کز شراب کهنه بپرداختیم، عزم سفر کنیم و طومار فراق ببندیم، با وصال یار! حال به خانه شو و بیاسای! نوشتار دوست را نیز بر طاقچه بگذار تا دیدگانم به مغازله اش نشینند به فردا! ...

،

پرویز، دیدگان را ببست و بر جای بایستاد. آنگاه حکیم را گفت: راست گوئی! اکنون شمال کجاست؟ و جنوب کجاست؟ نه بالائی ست، نه پائینی! نه فرازی، نه فرودی، نه حکیمی، نه خانه ای، نه ایوانی، نه آسمانی، نه زمینی، نه نفسی که باز شناسد نفس...

 

*********

 

1 – ناصر خسرو قبادیانی

                     بیست و هفتم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خیامی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/۳۱ - mazdak

 

نبرد پارسه

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

سحرگاه نزدیک بود. نسیم شمال، وزیدن داشت. درختان، شبنم می تکاندند، تا خاک را، عطر زندگی برخیزد. آخرین شهابها، شتابان، میهمان زمین می شدند. آوای کوکوی قمریان، لحظه های بهاری را، با آوای چشمه ها، هم آوا می ساخت... کودکان در خواب بودند، مادران، آرام! مردان، پای در رکاب، دختران، لباس رزم بر تن، چشم بر فرمان خورشید تنگۀ پارس داشتند...

،

آریوبرزن، شولای به دور خویش پیچیده، بر صخره ای روی به تنگه نشسته، راه باریکه را می پائید. در اندیشه بود؛ « صلاح چیست؟ سپاهی بزرگ همچو تندر فرود می آید. اسکندر، سفیه و کینه جو و جنایتکار است. اگر پیروز شود، زنان و فرزندانمان را نابود خواهد کرد و مردانمان را به بردگی خواهد  گرفت و خانه و کاشانه مان را ویران خواهد ساخت... چه باید کرد؟ ».

سمند اندیشه، دشتهای ذهن سردار بزرگ ایرانزمین را، در می نوردید. اینک او بود و مسئولیتی سنگین، که باید کامل، به انجام می رسید. سربازانی اندک در اختیار داشت و کاری بزرگ در پیش. خوب می دانست که این رزم را پیروزی، به فرجام، نیست، اما او، پیروزی را نه فقط در شکست دشمن، بلکه در غلبۀ دلاوری بر پستی می دانست، پس آرتا، دختر جوان و رعنا، که فرماندهی گروه زبدگان را بعهده داشت، به خویش خواند، و سر، در مشورت نهاد: « هان! آرتای بزرگ، ای شیرزن سرزمین پارس، ای افتخار ایرانزمین، با ما بگوی چه در سر داری؟ ».

آرتا، شمشیر از نیام بر کشید. زانو زد و گفت: « آریوبرزن را امیدواریم فرزندانی شایسته باشیم. اگر پیشتازان اسکندر را در تنگۀ پارس متوقف سازید، من و یارانم، همچون آذرخش، از میانۀ لشگر، بر ایشان خواهیم تاخت. مهم اینستکه آنان نتوانند از تنگه بگذرند ».

آریوبرزن از جای بخاست. پس گامی به پیش نهاد و بوسه بر پیشانی آرتا نهاد. آنگاه امواج سرشک را ز دیدگان سترد. شانه های آرتا را در دست گرفت و وی را از زمین به فراز  خواند. سپس در چشمهای درشت و کشیدۀ او خیره شد و لب به سخن باز نهاد: « اهورامزدا، نگاهبان زنان و دختران شیر دل این سرزمین مقدس باد! ترا پیمان می بندم که ننگ را بر پیشانی اسکندر بگذارم! مطمئن باش هر آنچه داریم، در میان می گذاریم. اینجا سرزمین مهر و عشق است و عاشقان آن، بیشمار. ایمان دارم که شعله های آتش مهر، هرگز، بدین سرزمین، خاموشی نخواهد گرفت. اسکندرها به این سرزمین آمده اند و خواهند آمد، اما این ایران است که برقرار خواهد ماند. برو فرزندم! و بدان که قلبهای مردمان، در همۀ دوران، سرای خوشنامی تو خواهد بود... ».

 

*

خورشید شرق، از پشت نرگسهای بهاری، و آوای ترنم صبحگاهی، بر آمد. نعرۀ شیرهای سرزمین پارس، دیوارۀ کوههای رسیده به سقف آسمان را بلرزاند. از جائی نامشخص، صدای چرخهای ارابه و سم اسبان بیشمار، بگوش  رسید.  سواری به فراز صخره ای بلند، که جایگاه فرمانده بزرگ بود، رسید و در حالیکه نفس اش بسختی بر می آمد، ندا داد که: « پیشوای من! دشمن به تنگه نزدیک می شود! ».

 آریوبرزن، سوار را گفت که به جایگاه خویش بازگردد. سپس دو فرماندۀ خود را فرا خواند و ایشان را فرمان داد تا به محض ورود لشکر دشمن، تکه سنگهای بزرک را از فراز پرتگاه به پائین بغلتانند و آنگاه، گوی های پارچه ای آغشته به قیر را آتش زده، در پی، روان سازند. خود نیز بر اسب شد، تا پس از توقف دشمن در تنگه، بر پیش قراولان ایشان، بتازد.

 

                                                           *

 

هیاهوی بیشمار سربازان اسکندر، محیط کوهستان را در بر گرفته بود. پیاده نظام آنها در پیش حرکت می کرد، و در پس ایشان، سربازانی ادوات جنگی را حمل می کردند، و سواره نظام، در فاصله ای دورتر، در دسته های چند صد نفره و ردیف سه نفره با یک پیشاهنگ، به حرکت در آمده بودند.

آریو برزن، فرماندهان را گفت که بگذارند تا پیش قراولان از تنگه بگذرند و سپس راه را بر پیاده نظام ببندند.

 سی نفر پیش قراول، بسرعت و با اسبهای تیزرو، از تنگه گذشتند. دستور فروریختن سنگها از فراز صخره ها، توسط شیپورچی، صادر شد. فرماندهان سپاه اسکندر، سر در گم و با تعجب، به اینسو و آنسو نگریستند. پیاده نظام ایشان، در نیمه راه تنگه بود که فریادها به هوا برخاست. غرش برخورد سنگهای بزرگ با صخره ها، همراه با گویهای آتشین دود آلود، سپاه اسکندر را وحشتزده ساخت. آرایش پیاده نظام بهم ریخت. سواره نظام متوقف شد. در دوردست، فرماندهان ارشد، به عقب باز گشتند تا اسکندر را از آنچه پیش آمده بود، با خبر سازند. نیروهای آرتا، فرماندۀ بزرگ، از دو سوی شیب تنگه به پائین سرازیر شدند تا ارتباط پیاده نظام و سواره نظام را قطع کنند. صدای فریاد سربازان اسکندر، با شیهۀ اسبان وحشتزده، در هم می آمیخت و فضای خون آلود و دود آلود تنگه را، خبر از فاجعه ای برای سپاه اسکندر، می داد. آریوبرزن، با پنجاه سوار، به استقبال پیشقراولان رفتند. صد و پنجاه سوار نیز مأموریت  یافته بودند تا به قلب  سواره نظام اسکندر بتازند.

هنگامیکه دیده بانان هنگ آریوبرزن، ورود آرتا  و یارانش را به صحنۀ نبرد مشاهده کردند، دستور توقف عملیات بستن تنگه را صادر کردند. اینک، این آرتای دلاور، و شیرزنان سرزمین پارس بودند، که با تیغ های آخته، بمیان پیاده نظام در تنگه گیر افتاده، می تاختند...

 آریوبرزن و یارانش، در اندک زمانی، توانستند پیش قراولان لشکر اسکندر را در پیشاروی تنگه، از پای در آورند. آنگاه، فرماندۀ رزم آوران ایران، آریوبرزن، تعدادی از یاران را در محل باقی گذارد و خود و بقیۀ سربازان، بسوی دشتهای زرین پارسه تاختند، تا خویش را به اسکندر رسانند. آریوبرزن در آخرین کلام، یاران باقیمانده در شمال تنگه را چنین گفت: « اینجا مقاومت کنید تا نیروهای بر فراز کوه و دیده بانان به شما بپیوندند. تا یکنفر از شما زنده است سربازان دشمن نباید از این تنگه بگذرند... ».

 

*

 

و اما باده گساری ِ سردار مغرور مقدونیه را، پیغام پیک، پایان داد. اسکندر، بر آشفته و خشمگین، فرماندهان ارشد خویش را فرا خواند، و ایشان را به گسیل نیروهای بیشتر، به صحنۀ نبرد، فرمان داد. اینک او با خود می اندیشید: « شکست؟ آنهم اکنون؟ چگونه ممکن است، هنوز هم کسانی باقیمانده باشند؟ تو گوئی در این سرزمین، بجای گندم، از خاک، سرباز می روید! هیچگاه گمان نمی کردم از کشتن خسته شوم، اما اینها مرا خسته کرده اند... ». پس، پیک را مجددأ به خود خواند و نام فرماندۀ رزم آوران ایرانی را از وی بپرسید. پیک پاسخ داد: « جاسوسان ما تنها در این منطقه، یک نام را شنیده اند، آنهم سرداری بزرگ از پارسیان است بنام آریوبرزن ». اسکندر بفکر شد. آریوبرزن؟

 

*

 

ساعاتی چند گذشت. فرماندهان سپاه اسکندر، پس از پیک، به اردوگاه رسیدند و وی را گفتند که سربازان در تنگۀ پارس متوقف شده اند. اسکندر، خشمگین، ایشان را نکوهش کرد، از برای رها ساختن لشکر. پس، زبده ترین افسران خویش را، بجهت مشورت، فراخواند، و نظرات ایشان را در سکوت، گوش فرا داد. آنگاه از میان پیشنهادات، دو دیدگاه را پذیرفت، و به جهت اجرا، هم آنها را ابلاغ کرد ؛ یکم اینکه برای گذر از تنگۀ پارس، زنان  و کودکان ایرانی به اسارت گرفته شده را در جلوی سپاهیان به حرکت در آورند، تا رزمندگان ایرانی مجبور شوند از تهاجم به گذرگاه، دست بردارند، و سپاه، به راحتی بتواند بسوی شهر پارسه بتازد. دوم اینکه با محاصرۀ کوهها، آریوبرزن را بدام اندازند، یا اینکه وی را مجبور سازند فقط  در دشت پارسه به نبرد وارد شود، که در آنصورت، بدلیل تفوق نیرو و تعداد بیشتر سرباز، وی را شکست خواهند داد.

 

*

 

اینک، خورشید، رخشانتر از همیشه، بر فراز ایرانزمین می درخشید. آریوبرزن، پس از نبردی سخت و تحمیل شکست بر سپاهیان اسکندر، حلقۀ محاصرۀ کوهها را شکسته و بسوی شهر پارسه روان بود. نزدیک به پانصد رزمندۀ باقیمانده، وی را همراهی می کردند. هنوز ساعاتی چند تا دشت پارسه، راه مانده بود. پس در کنار رودخانۀ آرتمیس، نیروهای خویش را فرمان اتراق داد و، یوتاپ، خواهر جنگجوی خویش را فرا خواند، تا آرایش جدید صحنۀ نبرد را با وی در میان گذارد. یوتاپ، همچون برادر خویش، آریوبرزن، بلند قد، سبزه روی، با دیدگانی سبز رنگ و ابروانی بهم پیوسته بود. آنهنگام که از اسب فرو شد، برادر را در آغوش کشید و وی را آفرین گفت.

 آریوبرزن، وی را چنین آواز داد که: « اینک نمی دانم آرتا در چه موقعیتی است. امیدوارم که هنوز زنده باشد. او نیاز به نیروی کمکی دارد. دویست تن از ما باید راه بازگشت به تنگه را در پیش گیرند و سیصد تن باقیمانده، همراه من به پارسه خواهند تاخت. دویست رزمندۀ مرد را انتخاب، و با شتاب، بیاری آرتای بزرگ رو! شباهنگام، بوسیلۀ پیکی، مرا از وقایع تنگه باخبر کن. من آنهنگام در کنار نیایشگاه زرتشت خواهم بود. اگر تا سحرگاه از تو پیکی  نرسید، من به همراه زنان هنگ خود، به قلب سپاه  اسکندر خواهم تاخت. خواهرم! بدان که نبرد امروز ما، درس بزرگ فرزندان فردای ایرانزمین خواهد بود. بگذار درفش کاویان را خونین ببینند، اما افتاده نبینند! نیروی روشنائی و راستی، پشتیبان تو باد... ».

یوتاپ را، دیدگان، پر آب شد. روی برادر را به آتش بوسه، نیرو و زندگی بخشید، و او را با نگاهی دریائی، از فراز اسبی سپید، بدرود گفت.

 

،

 

آریوبرزن، سیصد رزمندۀ خویش را در کنار رودخانۀ آرتمیس، گرد آورد. آنگاه، بسوی تخته سنگی شد، و بر فراز آن، قامت راست کرد. زره  از تن بر گرفت، و شولای و کلاهخود، بر زمین افکند. پاپوش از پای در آورد و به کناری نهاد، و تیر و کمان، به پشت  آویخت، و شمشیر از نیام بر کشید و بسوی آسمان گرفت. پس چنین خطاب قرار داد، رزم آورانی را، که اکثر آنها، دختران جوان و زیباروی و ورزیدۀ اقوامی از چهار گوشۀ ایران بزرگ بودند: « هان، شما فرزندان ایرانزمین! دفاع از این سرزمین مقدس، دفاع از راستی، درستی، انسانیت و اندیشۀ نیکوست. دفاع از پاکی و روشنائی، در برابر پلشتی و تاریکی ست. دفاع از میراث کوروش بزرگ، یعنی احترام به انسان است. اینجا سرزمین آزادی است، و اینان که بدین سرزمین تاخته اند، دشمنان انسان و آزادی اند. من اکنون، زره، کلاهخود و پاپوش از خویش بر گرفتم، تا نشان دهم که، پیشاپیش به استقبال مرگ می روم، و زندگی را، بقیمت اشغال سرزمینم، و اسارت هم میهنانم، نمی پذیرم. شما نیز چنین کنید تا دشمن را آگه کنید از معنای عشق به میهن، عشق به انسان و عشق به آزادی! اکنون بسوی پارسه می شتابیم و دشتهای این سرزمین را با خون خویش، آبیاری می کنیم. ما می میریم، تا ایران زنده بماند. ما می میریم، تا ایرانی، سربلند و آزاده بماند...

دوستان و یاران میهن! شما که از چهارسوی ایران، خانه و کاشانه رها ساخته اید تا در دفاع از وطن با من همراه باشید، اگر از شما کسی زنده ماند، وظیفه دارد  فرزندان ایرانزمین را از بزرگی های اجدادشان آگاه نماید و بیادشان بیاورد که در راه حفظ این سرزمین مقدس، چه خونهای پاکی بر زمین ریخته شده است! پاینده باد ایران، نیست و نابود باد دروغ و ناراستی...

 

...

 

لحظات، در آغوش خون و اندوه، می لغزیدند. خورشید سر بر بالین افق می نهاد، اما از یوتاپ  و آرتا خبری نبود. این دو شیرزن ایرانی و یارانشان، بدلیل جای گرفتن کودکان و زنان هموطنشان در پیشگاه سربازان اسکندر، به عبور سپاه اسکندر از تنگه رضایت داده بودند، بدان امید که در جلگه، هم ایشان را از پای در آورند، اما بخاطر تعداد اندک نیرو، با همۀ رشادتهایشان، نتوانسته بودند از پیشروی نیروی بیشمار دشمن جلوگیری کنند، و بدنهای قطعه قطعه شده شان، اینک، دشتهای وسیع سرزمین پارس را، در اندوه و سکوتی هولناک  و دردناک، فرو برده بود...

و اما آریوبرزن، پس از ناامیدی از رسیدن پیکی از جانب یوتاپ و آرتای بزرگ، خود را برای نبرد نهائی آماده می ساخت... پس، سحرگاه به نیایشگاه زرتشت وارد شد و آتش آتشگاه را فروزانتر ساخت. آنگاه سوار برسمند تیزپای خویش شد و یاران را به راهی بی بازگشت، فراخواند

 

***

 

هنوز صدای بلبلان بگوش می رسید که دیدگان آریوبرزن، انبوه سربازان پیاده و سواره دشمن را در گستره دشت روبروی خویش دید. اسبها بیقرار بودند و رزمندگان مادی و پارتی و پارسی، بیقرارتر.

 آریوبرزن، دلاوران خویش را به سه دسته تقسیم، و از سه جهت، بسوی سپاه اسکندر گسیل داشت. خود نیز با دوازده تن از دلاورترین سرداران، به جهت چادر فرماندهی دشمن، اسکندر، آهنگ تاختن گرفت.

 از آنسوی، اسکندر، در بیرون چادر خاکستری بزرگ خویش، بر چهار پایه ای بلند ایستاده، و نظاره گر صحنۀ نبرد بود، و با خود می اندیشید؛ « چگونه ممکن است سربازانی، در حالیکه فرماندهی ندارند، اینگونه و با چنین جسارتی به آوردگاه بشتابند؟ نکند داریوش سوم، ما را فریب داده باشد؟ ».

او همچنان در اندیشه بود، و آنچه را با دیدگان خویش، می دید، باور نمی کرد. صدها سوار و پیاده و تیرانداز، آریوبرزن و دوازده دلاور را در حلقۀ محاصره داشتند، و هر بار هجوم می بردند، تعدادی از ایشان بر خاک می غلتیدند. یاران آریوبرزن، از سه جهت سپاه اسکندر را مورد تهاجم قرار می دادند، و هر بار، با تعدادی کمتر ز دفعۀ پیشین، تهاجم را از سر می گرفتند. راه بازگشتی نبود...

آریوبرزن، در آنهنگام که پیکانهای زهر آگین کمانداران، اسبش را از پای در آورد، فرصت یافت تا نگاهی جستجو گر به اطراف کند، و در این نگاه، دریابد که تمامی یارانش در خون غلتیده اند. پس شمشیر آختۀ خون آلود را بسوی اسکندر نشانه رفت و فریاد زد: (( هان! بزدل! چرا به صحنه نمی آئی؟ به میدان بیا، و برای یکبار، نشان بده که خودت هم، بدون سربازانت، کسی هستی! )).

 فریاد خشم آلود آریوبرزن، در میان هیاهوی جنگاوران گم شد، اما اسکندر را هراسی ناشناخته  فرا گرفت. پس دستور داد کمانداران، پیکر زخم خوردۀ سردار بزرگ ایرانزمین را، آماج تیرهای زهر آگین قرار دهند. در آنی، از هر سوی، صدها پیکان، بسوی آریوبرزن رها شد. سردار بزرگ را پیکر، همچون درختی شد، که زمهریر، به زیر شلاق می گیرد. آسمان در غبار انبوه، رنگ باخت. خورشید، چهره را در پس تکه ابری تیره پوشاند. قلب آریوبرزن، ایستاده، از حرکت، باز ایستاد...

****

سوم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/٢۱ - mazdak

 

نیشابور، همچنان خاموش است!

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

شهر در سکوتی هراس انگیز فروغلتیده بود. جهان، چنان وارونه می نمود که گوئی آسمان ز خون مردم نیشابور، رنگین است و زمین، نگین فیروزه فام آغشته در سرشک. خورشید، از بام شهر فرو نمی فتاد و دل ز معشوقه نمی ستاد، تا وین غروب را، یادها به یادگار بماند، و دردها بیشمار...

 

 تنها یک مرد، به شهر مانده بود و سرود رفتن نخوانده بود و تو گوئی به دریائی طوفانی، قایقی بر موج بلند زمان ایستاده، حکایت وحشت را به سخره گرفته بود...

چهار سردار، با نیزه ای در کنار، عطار ِ پیر ِ نیشابور را به میان داشتند، و پرسشگر چشمهایشان؛ « این پیر را چه جسارتی ست، که دیده برق نیزه مان، لیک بجای مانده، همچون سنگی بی زبان؟! ».

زخود بیخود اما، عطار به اندیشه بود عشق را، و مهر را، و انسان را...

 پس سردار مغول، پشت به خورشید، و روی در روی پیر ایستاد، و وی را سخن، چنین برآشفت: « هان! نگاه کن! مرا بنگر و هیبتم را، سر به خاک بسای تا ترا آزادی ببخشم. اکنون من، باتوخان! خدایگان شهر توام. التماس کن سگ پیر! برای جانت چانه بزن، زار بزن، ناله کن... ».

،

 آنگه، دستان بر کمر نهاد و منتظر ماند، در آنحال که دیگر سرداران را خندۀ مستانه در هوا می غلتید.

دریغا ز یک کلام...، عطار را تو گوئی نه گوشی بود، نه چشمی، نه زبانی ...

 باتُو خان، دست به پشت نهاد و بر گرد پیر مستان شهر عشق، به گردش آمد. وانگه سخن را ادامه گرفت: « ای ابله! اگر سنگ هم بودی، در برابر تیغ به سخن آمدی! ترا آیا زبانی نیست؟ ».

عطار، دیدگان دریائی خود را ز ساحل سکوت برگرفت و لبان خشک را به خنده باز نشاند. پس سردار را سخن آهسته راند: « تو چیستی؟ ».

سردار، بر جا استوار گشت و گفت: « من! باتُو خان، فرزند اولان خان هستم ».

- نگفتم کیستی؟ گفتم چیستی؟

- یعنی چه؟

- چه یعنی چه؟

- یعنی چه چیستی؟ مگر من سنگم که می گوئی چیستی؟ ( با پوزخند... ).

- چه بسیارند مسافران این بیکران، که از سنگ کمترند!

- و چه بسیارند زبان درازانی که در دل خاک خفته اند.

...

 باتوخان را قهقهه بر آسمان شد و خندۀ همراهان را همراهی آمد. از دور سوارانی نزدیک شدند و در نزدیکی باتوخان، پا بر زمین نهادند.

 آفتاب بی فروغ تر می شد. باد گرم، خاک را می نواخت. آوای سنگین طبل، ممتد و بفاصله، از دوردستهای دامنۀ بینالود بگوش می رسید.

 سربازی تازه از راه رسیده، به باتوخان نزدیک شد، و در گوش وی سخنی نهاد. باتوخان، پنجه در ریش کم پشت خویش افکند و به اندیشه شد. پس گامی به پیش و پس نهاد. آنگه، سرباز را پیش خواند و گفت: « کتابها را بسوزانید. سکه ها را بیاورید. زنده ها را، اگر کسی مانده، بکشید. بنائی نباید بر پا باشد، اگر نمی توانید ویران کنید، به آتش بکشید. اجساد را به رودخانه بیاندازید  تا فراریان را، آبی قابل نوشیدن، در اختیار نباشد. بروید! ».

عطار، چشم بر قامت باتُو خان دوخته بود. باتو خان، نگاهش را به وی بگرداند. پس او را گفت: « هان! به چه می اندیشی  پیر خرفت! مرا صبر زیاد نیست. زیادی عمر کرده ای، وجودت دیگر بکار ناید. اگر پایم نبوسی، نیزه ای ترا به زمین خواهد دوخت. می دانم که پیری و پیران را، زندگی، بس عزیز است و ذی قیمت، پس بیارزد به یک زاری و کمی خواری! ».

 عطار را این سخنان، سنگین آمد، و دستان، به لرزه نشست. پس، دست راست را بسوی باتوخان بگرفت و آوای حقارت را چنین پاسخ راند: « مرگ، هم برای توست، هم برای من! تن نیز بخاک خواهد شد، هم تن تو، هم تن من! قدرت نیز به باد خواهد رفت، هم قدرت تو، هم توان من! پس بر چه بخواهیم آویخت، که ماندگاری، جز بر یاد نیک نباشد، و نیکی را با ذلت، همخوانی نباشد. مرا آفتاب عمر بر بام است، اگر حتی مرا هزاران سال عمر نیز در راه بود، ناچیزی چون ترا، به خواری خویش، شادمان نمی ساختم... ».

 باتوخان را خون  به چهره دوید. افق به سرخی نشست. سرداری نیزه را بر فراز گردن عطار راست کرد. اما  باتوخان، دست بر سینه اش نهاد و گفت: « نه! هنوز نه! با این مرد، هنوز مرا پرسش است ». آنگاه، جنگجوئی را به پیش خواند و دستور اتراق داد. جنگجوئی دیگر را  فرمان داد تا آب بیاورد برای وضو! آنگاه به عطار گفت: « نماز را اول وقت خوش است. من تازه مسلمانم! دین پدران را ترک گفته ام. خدائی تازه دارم. خدائی که گفته است اگر در راه او بکشم، علاوه بر اینکه اشکالی ندارد، که ثواب هم دارد! بنا بر این نمازم را که خواندم، ترا در راه او می کشم ».

عطار را لبخندی به لب نشست. ریش بلندش را دستی کشید و گفت: « تو اول باید آدم شوی، سپس صاحب خدای شوی!  وگرنه، خدای هم ترا بکار ناید، و نماز نیز نشاید، و جهاد نیز نباید. آدمیت هم نه به قدرت است، نه به زر است و زیور است، نه به جامه و مقام و شمشیر دو دم است. به عشق است و به مهر است. به عدالت است و سخاوت است. به نشاندن لبخند بر لبان است، نه گریاندن  دیدگان. به مرهم زخم دیگران بودن است  نه مایۀ رنج و عذاب مردمان...

-         بس کن دیگر، بس کن! این سخنان را کس به بازار نخرد! آنچه بر زبان می رانی، به لابه و ناله بیشتر می ماند، و هم نیز، فسانه! اصلأ تو کیستی  که اینگونه خود فریب، بزرگ می بافی؟

-         من عطارم. در بازار، مردم را دوای دهم، و در بیابان، معنا! شغلم، فروش عشق است و کارم، سرایش شعر و شعور.

-         و اما من! پس نگاه کن! هم می توانم جان دادن و هم جان ستاندن! خواستم پیری ات را بر تو ببخشایم، لیک چون زبان، دراز داشتی، اکنون کاری کنم، که تنها خدای تواند کرد. دیگر آبم نیاز نیست، با خون تو وضوی خواهم ساخت...

،

دست راست باتوخان به هوای رفت، و فرود آمد. پس نیزه، از پائین گردن  فرو برفت، و از سینه برون نشست. خورشید، ز خجلت، دیدگان ببست. نیشابور خاموش شد. صدای آهی بر امواج نسیم غروبگاهی  نشست. 

قرنها آمد و رفت، لیک نیشابور همچنان خاموش است...

***

بیست و پنجم فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۱/۳٠ - mazdak

 

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

خورشید زندگی تان درخشنده تر از همیشه باد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ - mazdak

خوشبختی

خوشبختی

 

فرهاد عرفانی

 

 

دم غروب بود که بازی تمام شد. همه، خسته و کوفته،  جمع شدیم سر کوچه. برای چند دقیقه ای با هم شوخی کردیم و سر به سر یکدیگر گذاشتیم. حسن گفت: (( بچه ها امشب مسجد حسابی بخور بخوره! کی میاد؟ )) . نگاهی به همدیگر انداختیم و گفتیم:« مگه چه خبره ». حسن گفت:« تولد امام موسی کاظمه دیگه ». من گفتم:« موسی کاظم، امام چندم بود؟ ». علی چغاله ( چون خیلی تپل بود به چغاله بادام تشبیه اش می کردیم ) گفت: « فکر کنم امام ششم بود ».

 اکبر گفت: « خنگه! اون که امام جعفر صادقه، موسی کاظم امام هشتمه ».

 علی یک پس گردنی بهش زد و گفت: « تو که خنگتر از اونی. امام هشتم، امام رضاست که توی مشهده، موسی کاظم، فکر کنم امام نهمه ».

 من گفتم « ولش کن بابا! حالا ما یه چیزی گفتیم ».

 حسن، در حالیکه پنجه هایش را بعلامت لقمه کردن در فضا می چرخاند، گفت: « اینکه امام چندم بوده، مهم نیست، مهم اینه که اگر دیر، بجنبیم، از خرما و حلوا و شیرینی و چای، جا می مونیم! هر کی میاد، راه بیافته ».

 

 من و حسن و علی و اصغر و پرویز و بابک رفتیم مسجد و اکبر و بهنام و فریدون و رضا و جمشید و جلال رفتند خونه. مرتضی و فرزاد هم، همان سر کوچه نشستند. ظاهرأ فرزاد میخواست بره از خونه شطرنج بیاره، بنشینند بازی کنند...

 

دم در مسجد ایستادیم تا نماز تمام شود. ظاهرأ بموقع رسیده بودیم. حسن که کشیک می کشید، از داخل حیاط اشاره کرد که بیائید، تمام شد.

 رفتیم داخل و کفشهایمان را در آوردیم و گذاشتیم کنارمان و در کنار هم، ردیف نشستیم. نزدیک در نشستیم که بعد از خوردن، مجبور نشویم از وسط جمعیت بلند شویم و آبرویمان برود. آخر بعد از چای و بخور بخور، امام جماعت  میخواست صحبت کنه. دیگه مشکل می شد وسط سخنرانی اش در برویم.

من نفر آخر ردیف خودمان، یعنی بچه ها، و نفر اول ردیف آخر نماز گزاران بودم. کنارم یک مرد پنجاه – شصت ساله با ریش و سبیل تراشیده و تر و تمیز نشسته بود که بوی خوبی میداد. انگار بعد از تراشیدن ریش و سبیل، شیشه ادوکلن را روی سر خودش خالی کرده بود. مرتب تسبیح می انداخت وچیزهائی  زیر لب می گفت. تا چائی بیاورند لباسش را پوشید و وقتی چائی اش را خورد، دیگر منتظر سخنرانی ننشست و بلافاصله رفت...

 بچه ها، یواشکی با هم شوخی می کردند و هر هر و کر کر می خندیدند. گاهگاهی، خادم مسجد، از کنار آبدارخانه، چشم غره ای می رفت، ولی ما عین خیالمان نبود و همچنان به شوخی و مسخره بازی ادامه میدادیم.

 دو نفر، دیس حلوا به دست، به ردیف ما رسیدند. بچه ها تا جائیکه می توانستند، با قاشق حلوا برداشته و کف دستشان را پر کردند، منهم همینطور، با ولع شروع کردیم به خوردن. وقتی حلوا تمام شد، انگشتهایم را لیس زدم و نگاهی به کنارم انداختم که مطمئن شوم کفشهایم سر جایش است. آخر  در مسجد، خطر گم شدن کفش زیاد بود، مخصوصأ اگر کفش نو بود. کفشهایم سر جایش بود اما در کنار کفشم، همانجائیکه آن مرد تر و تمیز نشسته بود، یک کیف پول نسبتأ بزرگ مشکی هم بر روی قالی بود. نا خود آگاه دستم را بر روی آن گذاشتم . قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن. سریع نگاهی به بچه ها و اطرافیان انداختم. هیچکس حواسش به من نبود. با اینحال، با دلهره و ترس و اضطراب، یواشکی ، ولی سریع، کیف را بزیر بلیزم هل دادم. بعد هم آرام آرام، بدون اینکه کسی متوجه شود، آنرا بین شکمم و کمربند شلوارم جای دادم. دیگر اصلأ حواسم  به بچه ها و حرفها وکارهایشان نبود. فقط دوست داشتم هر چه زودتر، پیش از آنکه صاحب کیف برگردد، مسجد را ترک کنم.

 یکدفعه فکری به ذهنم رسید. سرم را بطرف بچه ها برگرداندم و نیم خیز شدم و در حالیکه کفشهایم را بر میداشتم، گفتم:« بچه ها، من رفتم مستراح! » و بلافاصله و با عجله از در بیرون رفته و خود را به مستراح عمومی گوشۀ حیاط  مسجد رساندم. وقتی رفتم داخل، کیف را از زیر بلیز خارج کرده  و شروع کردم به جستجو. در قسمت اسکناس، یک صد تومانی بود با سه تا بیست تومانی و یک پنج تومانی و دو تا دو تومانی. در قسمت پول خردها هم، یک، یک تومانی و دو تا پنج ریالی و سه تا دو زاری. در ذهن حساب کردم، دیدم حداقل هفتاد – هشتاد باری با این پول می توانم بروم سینما. به به ! چه چیزهائی که نمی توانم بخرم. عالی شد... حسابی خوشحال بودم. در کیف، چیزهای دیگری هم بود که به آنها توجهی نکردم، از جمله یک کاغذ بزرگ که تا شده و در قسمت اسکناسها بود و یکی – دوتا کارت، شبیه کارت کتابخانه و کارت شناسائی و یکی دو تا کاغذ کوچک که روی آنها شماره هائی نوشته شده بود، شبیه شماره تلفن.

 بسرعت کیف را فشار دادم ته جیب شلوارم و به حیاط بازگشتم و از در مسجد زدم بیرون. وقتی رسیدم سر کوچه، مرتضی و فرزاد، هنوز مشغول شطرنج بازی بودند. فرزاد تا مرا دید، گفت:« چه زود برگشتی، بچه ها کجا هستند؟ » . گفتم: « من اسهال گرفتم! باید برم خونه، اونا بعدأ میان ».

 

آن دو هفته، بهترین روزهای زندگیم را طی کردم. خوشبخت خوشبخت بودم! سه – چهار باری رفتم سینما. یکبار تنها و دو – سه بار هم با بچه محل ها. در واقع آنها را میهمان کردم. کلی بستنی و نوشابه و ساندویچ خوردم  و یک دفتر بزرگ خوب هم برای انشاهایم خریدم و ... داشت یادم میرفت، یک خودنویس سناتور هم خریدم، برای اینکه خطم بهتر شود. خلاصه تا به خودم آمدم، دیدم از آنهمه پول، پانزده ریال بیشتر نمانده. اما راضی بودم. خیلی خوش گذشته بود و کسی هم چیزی نفهمیده بود! یک روز که برای برداشتن آخرین سکه ها بسراغ کیف رفته بودم، با خود فکر کردم بهتر است کیف خالی را گم و گور کنم، چون اگر یکی از برادران یا خواهرانم آن را پیدا کند و یا پدرم به نحوی آن را ببیند، کارم ساخته است و یک کتک حسابی خورده ام. بنا بر این تصمیم گرفتم، آنرا قاطی زباله ها کنم و بدهم مأمور شهرداری ببرد.

 وقتی پول خردها را برداشتم، یکدفعه متوجه کاغذ تا شدۀ بزرگ در قسمت اسکناسها شدم. با خودم گفتم، بازش کنم ببینم چیه؟ آنرا از کیف خارج کرده و شروع کردم به وارسی. ورقه ای چاپی بود که بالای آن، با خط درشت نوشته شده بود: « وصیت نامه » و  زیر آنهم با خطی خرچنگ – قورباغه، چیزهائی نوشته بود، شبیه حرف زدن آخوندها، که از آنها سر در نیاوردم. فقط فهمیدم چیزهائی در مورد خانه و مغازه و پول  در آن نوشته شده و تعدادی اسم هم، کنار هم قطار شده بود. آنرا بکناری گذاشتم و کارتها را از کیف خارج کردم. بر روی یکی از آنها که عکس دار بود نوشته شده بود؛« استوار یکم، علی اکبر گل دره ای ». عکس روی کارت بنظرم خیلی آشنا می آمد! کارت دوم، کوچکتر از کارت اول بود. این کارت را شناختم، چون، یکی شبیه آنرا خودم داشتم. کارت عضویت در کتابخانه بود. همینطور که به کارتها نگاه می کردم. حواسم رفته بود به کلمۀ « وصیت نامه » بر بالای آن ورقه چاپی... کیف را سر جایش گذاشتم و با پول خردها، از خانه رفتم بیرون.

 

دو – سه روزی، در خود بودم. ناراحت بودم. نمی دانم چه حالتی داشتم، اما حالم روبراه نبود. از طرفی فکر می کردم این ورقه وصیت نامه باید مهم باشد و باید به صاحبش برگردد و از طرف دیگر، با خود می گفتم: « کیف خالی را چطور می شود برگرداند، آبرویم می رود ».

 خلاصه خیلی با خودم کلنجار رفتم. آخر سر تصمیم گرفتم، کیف خالی  از پول، که البته وصیتنامه و کارتها و شماره تلفنها در آن بود را به خادم مسجد بدهم و نگویم که این  را چند هفته قبل پیدا کرده ام. بعد هم دیگر طرفهای مسجد، افتابی نشوم تا آبها از آسیاب بیافتد... آره! فکر خوبی بود. پس، دست بکار شدم و فکرم را عملی کردم.

 

از این ماجرا، در کل، حدود یک ماه گذشت. یک روز که از نانوائی، نان خریده و در حال باز گشت به خانه بودم، درست روبروی در مسجد، خادم مسجد صدایم کرد: « آهای پسر! ... ».

سراپایم را ترس فرا گرفت. خودبخود شروع کردم به لرزیدن. خادم جلو اآمد و گفت: « بگیر پسر، اینرا صاحب کیف داد که بهت بدم. خیلی ازت تشکر کرد. مثل اینکه محتویات کیف خیلی براش مهم بوده ».

 در دست خادم پیر مسجد، یک اسکناس صد تومانی بود. باورم نمی شد .نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم. نا خودآگاه و  هراسناک، پا گذاشتم بفرار...

 

                                 14/ 7/1388

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٦ - mazdak

واپسین شام اسکندر

واپسین شام اسکندر!

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

باد سرد، خاک را درهم پیچید و پیش تاخت.اسکندر از اسب نگون شد، تا زمین را خنده بر لب نشیند، از تسلط حقیقت بر واقعیت!...

مردان نیزه به دست، نیزه و اسب، رها ساخته، به پیش تاخته، بر آستان رهبر خویش زانو زده، سر در میان گرفته، افسرده در سکوت، هم آوا با افول بخت سرور خویش گشتند!

روشنک، سربازان را به کنار خوانده، خود به پیش راند. پس زلف بر سینه آویخت و دست بر کمر، خورشید را به پشت سر نهاده، تا اسکندر، چشم تواند گشاید، روی ماه را.

آنی گذشت. چشم ها، سخن در هم بافتند. رکسانا (روشنک)، دست به سوی چادر سپید برافراشته بر تپه گرفت، تا افسران و سربازان، پیکر نیمه جان و بیمار اسکندر، بدانجا برند. خود نیز به اسب شد و تا فراز تپه، نفس به جا ننهاد. آنگه درون شد و نگاهبانان را دستور داد تا پس از خواباندن پیشوایشان، هیچکس را اجازت ندهند به ورود، مگر به اذن او.

بابل را سکوت مطلق فرا گرفته بود...

اسکندر را، روی کبود و پر آشوب، دیدگان فسرده و، رخسار، پژمرده بود. صدای نفسهای ممتدش، روان را می آزرد. آنک، هیچ اثری از اعتماد بنفس مردی که خواری خویش را، در پس ِ تیغ، پنهان داشته بود، به چشم نمی خورد. پس، روشنک را فرا خواند، با آوائی، که گوئی از دراز راهی بگوش می رسد. روشنک به بالین اش، استاده شد. آنگه، نفس عمیق کرد و سخن بریده راند که: « زمان چگونه است اکنون؟ ».

روشنک، ابروان، کمانی کرد و گفت: « خورشید، سر به بالین می برد، تا ایام ورق خورد، مردمان را. همه چیز  در احتضار است. کوهها خاموش اند. جاده ها آرام گرفته اند. درختان به خواب می شوند، و کودکان، چشمان اشک آلود، بر هم می نهند، تا از پس ِ آرام گرفتن شمشیر اسکندر، آنان نیز، به روزی دیگر امیدوار شوند... ».

اسکندر، بر بستر غلتید و دیدگان تر کرد  و روی به فرشتهء خود گفت: (( هان! رکسانا؟ چه می گوئی مرا؟ تو یکنفر مرا فریب ده! بگذار تصور کنم، حداقل، کودکان، از دست  سکندر، آرامش داشته اند، و این هیولا، خوابشان آشفته نساخته است... )).

  - چگونه سکندر؟ چگونه؟ تو خود، گلوی مادر را در برابر چشم فرزند دریدی و خون گرم وی را نوشیدی! پدر را در برابر پسر، مثله کردی، خواهر را در برابر برادر، به سربازان سپردی تا خوارش سازند...، اکنون در بستر مرگ، مرا، طلب آرامش می کنی؟

 - می دانم روشنک، می دانم! زئوس، مرا جز این نیاموخت! مرا تیغ به کف نهاد تا بر زمین حکم رانم، آنچنان که او در آسمان حکم می راند! اما مرگ؛ روشنک!! اما مرگ، روشنک! زئوس هرگز  مرا سخن از پایان نگفت. آیا او آگاه بود و مرا آگاه نساخت؟

  - البته آنکس که از رویا فرمان می برد، و بر آب، خشت می نهد، جز اینش سرانجام نیست! کدام زئوس؟ کدام خدای خدایان؟ آنان که ترا چنین می خواستند، ترا چنین پروراندند، آنگونه که من را پدرانم و مادرانم چنین پروراندند! راستی، دین من است، آئین من است، اهورای من است، صدای من است، آرزوی من است و هستهء هستی من است. اینرا نیاکانم در من به امانت گذاشتند، اما تو سکندر! ترا که هنگام زاده شدن، با بچه گرگی برابر بودی، به عرش رساندند و دست خدای خدایان را در دستت نهادند، تا بپنداری، که چیزی جدای از دیگرانی، و بر آنانی، و صاحب زندگان و مردگانی! اینچنین بود که ترا  ز عمر ِ کوته، آگاه نساختند، تا در سفاهت، سمند خویش  برانی، بی آنکه سمند عمر را بنگری، که تیزتر از تو، به پیش می تازد...

  - نه،نه،نه! زخمم مزن! مرا مجازات خواری در برابر مرگ، بس است! نمک پاش ِ زخم علاج      ناپذیرم مباش! مرا مرهم زخم نادانی باش...، مگر نه اینستکه کردار نیک، پیشهء شماست، پس چگونه است که ای ایرانی! تو از من دریغ میداری، اینهمه سخاوت فلسفه را، در معنای زندگی؟.

  - بسیار خوب! مرا همین خشوع و خضوع و فروتنی در برابر اندیشهء سترگ پیامبر راستی و مهر و درستی بس است! اگرچه بسیار دیر است. تو خود دانی به چه قیمت، اکنون بر بستر ناتوانی، زبان به اعتراف گشوده ای؟

  - آری دانم، دانم...، مرا شمشیر بران، راهگشا بود، آنچنانکه اسبها ی من، نه بر خاک، که بر پشته های گوشت و خون انسان می تاختند و از شهرهای آباد، ویرانه های بر باد، می ساختند. نگاه من، جاودانگی را نه در لبخند کودکی، یا شادی مادری، یا رضایت پدری...، بلکه در سیطرۀ سکوت و پذیرش برده وار و همیشگی آدمیان، می جست. حال التماس می کنم روشنک! از چادر برون شو و جانیشنان و افسرانم را بگوی تا سکندر ببینند و بر حال خویش بگریند...

  - بس است ای مرد! بس است... خریدن ترحم از گذر تحقیر خویش؟ همچون آدم نزیستی، پس  همچون آدمی بمیر! شمشیر از نیام برکش و بر من بتاز، تا در دم، هلاکت سازم، بلکه آیندگان نگویند اسکندر، همچون بزدلی حقیر، بر تخت، بمرد!

 - هرگز، هرگز، دیگر هرگز نه تیغ از نیام خواهم کشید، نه گرد مرگ، بر هیچ سرائی، خواهم پاشید! بگذار در خواری بمیرم و مهر ذلت ابدی بر پیشانی ام خورد، اما دیگر هیچ چشمی، برق تیغم را نبیند...، روشنک! مرا دیگر توان بر پا ی ایستادن نیست. گوئی بر پشت پردۀ چادر، خدای مرگ، در انتظار است. برو و پرده بگشای، بگذار برای آخرین بار، غروب را نظاره کنم... به یارانم بگوی که اسکندر، داستان انسانی پست و فرومایه بود، که حقارت خویش را، قدرت پنداشت، و جان بی ارزشش را،  بدین بیراه گذاشت...

 رکسانا بسوی پرده چادر رفت. آنرا بکناری زد. فروغ خورشید، با شتاب، فضای پر غبار درون چادر را، منور ساخت، و اسکندر را، رخسار، روشن شد، به رقص حیات، در فضای ممات. پس چشم تا نیمه، گشود.

در بیرون چادر، امیران سپاه خویش را می دید و می شنید در همهمه. آنان را، جدل، بر سر تیغ اسکندر بود: چه کسی از فرزندان مقدونیه، این شمشیر فرو افتاده را در دست خواهد گرفت؟...

 اسکندر فریاد زد: (( این تیغ را بر خاک پاک پارس مگذارید! که اگر جز این کنید، نفرین ابدی نیکترین مردمان زمین را برایم خواهید خرید.  مرا و شمشیرم را به خانه باز گردانید. بگذارید زئوس بفهمد که ایران، سرزمین اندیشه را، با تیغ، نتوان مسخر ساخت...)).

                                16-7-1387

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - mazdak

جهان ِ بدون ِ صفر ِ خیام!

جهان ِ بدون ِ صفر ِ خیام!

 

فرهاد عرفانیمزدک

 

آفتاب، همچون نیزه ای می شکافت زمین را، چرا که تیغۀ ساعت آفتابی باغ شادیاخ، بر سایۀ خویش، سوار بود...

 و من، مست از بادۀ پائیزه، برگهای نقش را می زدودم، زانجا که زادگاه و خوابگاه خورشید حقیقت، حکیم عمر خیام نیشابوری بود... پس اشک سترده ز گونه، از جای بخاستم که ناگه.. گوئی دستی، مرا ز دست گرفت و چنین گفت: « هان! کجا چنین غمین و حزین؟ که خوش نیاید میزبان را، دیدن میهمان، چنین دلریش و پریشان!».

 چون رخ به سمت گور بچرخاندم، مردی ملبس به جامۀ سپید و سیاه مردان روستای « خِّرو » با دستاری بلند، بدیدم  که لبخندش آشکار بود، از میان ریش انبوه مواجش. گام، به گامِِ من، همراه نمود و نگاه حیرتم را چنین پاسخ داد:

« دانم در عجب مانده ای و گیجگاه تو در پردهء ابهام است، چرا که مردگان را سخن گفتن، البته نه حقیقت باشد، آنهم از این حقیقتی مرد، که در سیر آفاق، جز روشنی ندید و در سرایش افقهای دید، جز آفتابی نگفت، لیک مراست سنتی از نفود اندیشه و کلام، که در ضمیر مردمان حقیقت جو و حقیقت گو نشینم و همچون رویائی به خواب، در عالم بیداری، هم ایشان را، جسمیت نمایم. پس بپذیر مرا همچون همراه، تا روستای بوژان، که مقصد توست، و سیر کن پرسشهای خویش را و پاسخ بیاب ز پیشوای خود، که همچنین نباشد جز اندیشه خویش، ملبس به نگاه حکیم شهر شعر و رباب و شراب! ».

                                                     ...

 

از فرط شادمانی، سخن در دهان مانده، آهنگ گنگ نگاهم، حکیم را به سخن  واداشت که: « نفس تازه کن به گامهای آهسته، و سمند اندیشه را، افسار بگشای، تا در دشتهای سبز زندگی به تاخت و تاز رود. جز اینت مباد که فرزند عشق باشی، وقتی که آزادی، زینتی ست آویخته بر گردن خیال!... ».

 پس چون به راه شدم، جز به اوج بینالود ننگریسته، و فکر را، جز به آنچه پیشوا نمود، نپرداختم. خود را به لحظه های شرابی اش سپرده، اسب تیزپای خویش را چنین روان ساختم: « گویندحکیم را فلسفه خوش نباشد. خاصه آنکه در تأئید، یک رباعی نیز، ضمیمه سازند! ».

 حکیم، دست به جیب پیراهن برده، مشتی کشمش بیرون آورده، در برابرم گرفت و چنین گفت: « اگر فلسفه اینست که در دست من است، البته که من فلسفی ام و قسم می خورم که جز فلسفی، در همۀ عمر، نبوده ام ».

 پس کشمش را به جیب من ریخت و دست تهی را در برابرم گرفت و باز گفت: « و گر فلسفه اینست که کنون می نگری، آری، مرا هرگزبا فلسفه کاری نبوده است! ».

 - سخن آشکار گو حکیم، تا ضمیر را غبار بزدایم!

سخن سهل است، اگر نیک بنگری! مرا فلسفه و حقیقت، همچون شرابی ست که چون نوشیده شود. مست سازد، همچون هواست که چون تنفس شود، زندگی سازد، چون آب است که طراوت و تازگی بزاید، نه همچون خیال، که بر بال کلام، تنها به باد رود و در نهایت، بر ورق نشیند، همچون تصوری بی صورت، یا صورتی بی تصور! پس من فلسفی ام، زانکه از هستی بر آمده، بر هستی نشینم، نه همچون خیال، که از بخار بخاسته، به خاکستر نشینم!...

                                                       .....

  در اندیشه شدم، که حال، به اذعان وی در آویخته، پرسش آوار سازم، تا مگر از دمی کوتاه، نفعی بلند برچینم. پس دست ز حیرت به چانه نهادم و او را چنین گفتم: « خدایگان را نیک بفهمم، ولیک، فهم نیکو را، پرسش از پی پرسش آید،  که گر چنین است که حکیم سراید، پس حکم حساب از کجا آید؟... و چگونه است علم حساب را، پشتوانه، مشت خالی حکیم؟!

 حکیم، چشم به راه دوخت و بی آنکه در اندیشه شود، گوئی که از پیش می دانست، چه د رچنته دارم، مرا بگفت که: « در مثل مناقشه نیست، اما پرسش تو بجاست و پاسخی در خور طلبد؛ مظروف که همان کشمش است، ظرفی می طلبید که مشت من بود. شناخت واقعیت نیز، ظرفی می طلبد که همان حساب و عدد و اندازه است. پس اگر که حساب هست، از جهت نیاز به شناخت است، نه نیاز  واقعیت به حساب. دانی که حساب و عدد، مفهوم است و ذهنی است، لیک واقعیت، حقیقت است و عینی  ست! پس عین، تواند  موجب مفهوم شود، لیک مفهوم، نتواند که علت ِ عین باشد!

 - گر چنین است که حکیم فرماید، از چه تطبیق کند این تصور، بر آن تصویر، و این تثبیت، بر آن تطور؟

حکیم، چشم بر آسمان گرداند و تکه ابری سپید  و گریزان را با دست نشانه رفت و گفت: « بنگر که کنون چگونه این تکه ابر، بر آسمان بیکران می غلتد! او می غلتد، بی آنکه از حساب و اندازه و محاسبۀ تو با خبر باشد و اساسأ ورا شعوری، در عملی قابل تصمیم و پیش بینی باشد. او در وجودی معلق است که هر آن، از آنی، به آن شود، و از تصویری، به تصویر دگر آید. ما را زمانی ادراک این تصویر ممکن است، که توانیم آنی به آن، وی را تصور کرده، تصور خویش را تثبیت کنیم. پس برای خویش قواعدی سازیم، و این قواعد را با ابر و سیر او هماهنگ سازیم، آنگه هر گاه به تصور خویش مراجعت کنیم، آنرا با تصویر مرجع، همسان بیابیم! و اما این همسانی، واقعیت کاذب است، نه واقعیت حقیقت، و چون چنین باشد، قاعده باشد، تا زمانیکه بر تصویر منطبق باشد، وزان پس، خیال و وهم باشد، زانکه تصور، مستقل از تصویر، ممکن نباشد!

 - گرچه سخن حکیم مشکل نماید، اما خوش دارم به حد خویش بدانم. اگر چنان است اساس که قاعده چنین باشد، پیروی کائنات از جبر حکیم، چگونه توجیه شود؟ آیا سخن حکیم ، خلاف نظم نباشد؟

 - حالیا، سخن زیرکانه ای راندی! اما بعکس!! کاینات از جبر و مقابلۀ حکیم پیروی نکند، بلکه جبر حکیم از کاینات پیروی کند. خواهی مرا و سخنم را بیابی و در ادراک نشانی، ساعتی از شام گذشته به بام شو و نیک در آسمان  قیرگون بنگر! چون نیک بنگری، بر آن، از سویی به سوئی، شهابی درخشان، به سیر نشیند و ناپدید گردد، همچون هستی ما، که نیستی مدام باشد! پس ستارگانی درخشند و زان پس به خاموشی گرایند، اگر نظمی در این عرصۀ بی مرز، حکم می راند، بر قاعده ای نیز استوار بود،  در حالی که چنین نباشد. نظم آنستکه هنگام غروب، خیام در خانه می چرخد و اتاق به اتاق و طاقچه به طاقچه، چراغها را روشنی می بخشد، و این چراغها،  به قدر قاعدۀ روغن که در شکم! دارند، روشنی بخشند. در نظم، برنامه باشد و در برنامه، استثنا نباشد، اگر بر قاعده استوار باشد، در حالیکه چرخ را هر آن، چیزی باشد و چیزی نباشد، چیزی  رود، و دگر چیز، نرود. گاه روشنی مدام است، گاه ظلمتِ تمام. هرچه شهاب بینی، روشن است و خاموش شود، لیک حتی دو شهاب، به قصۀ جبر حکیم تو، یک راه نپیمایند! آنچه بر گیتی حاکم است، بی نظمی است، نه نظم!! اگر نظم بود، تو خود نیامدی به میان. ترا مزدک نام است، اگر نظم بود، شاید ترا زرتشت نام بود!... هیچ بر هیچ قاعده نرود. این کرۀ خاک اکنون بمیان است، اما از کجا دانی که در لحظه ای دیگر به کام آتشین خورشید در نغلتد؟ هر لحظه، خورشیدها و زمین ها بمیان آیند و لحظه ای دیگر به کام سیاهه ای نا پیدا فرو روند. گر نظم بود، حادثه نبود، چون حادثه هست، نظم نباشد... آنچه را که تو نظم می پنداشتی، نیست جز جبر و تقابل، که دراصطکاک  دو و یا چند وجود ِ موجود، آندو، و یا آنها، صیقل یافته، بر جای خویش نشینند، نه آنکه از پیش، دارای جایگاهی خاص باشند!

 - ... استدلال حکیم را نیک دریابم، لیک اگر قرار بر پذیرش باشد، آنگاه مرا مشکل آید قبول تقویم خیام، که حکیم به نظم کشیده و بر آغاز و نوزائی طبیعت منطبق باشد و هر سال، همچو سال پیش، تکرار شود، همچو چراغهای کلبهء حکیم!!...

خیام را لبخندی بر لب نشست. شاگرد و استاد، اینک، دروازۀ ابر شهر را پشت سر نهاده بودند و بی توجه به اطراف، غرق در عالم اندیشه بودند... پس حکیم بگفت: « این پرسش نکرده بودی، اگر توضیحات پیشین را دریافته بودی! لیک اشکال ندارد، آموزگار را اگر آموزگار باشد، صبر، برترین ویژگی باشد!... برای اینکه حقیقت را دریابی، باید چنین به تصور آئی که: تنظیم جدول زمانی، همچون تداوم عدد، بخشی از یک واقعیت است، که چون آن واقعیت دگرگون شود، این مفهوم نیز، بی ثبات گردد. تقویم خیامی، تا زمانی بر قاعده می رود که، خورشید و زمینی وجود دارد، و بر منطق فعلی، نوسان دارد، اما نیک بیاندیش که ثبات چنین واقعیتی، در واقعیت بسیار بزرگتری، که همانا تغییر دائمی هستی است، همچون لحظه ای بسیار خرد است، اگرچه منظم، از یک بی نظمی بی نهایت!...  بر همین اساس نیز باشد که در ادوار مختلف، تقویمها کش می آیند و منقبض می شوند و ثبات در آنها مفروض است، بر ثبات واقعیت بیرونی، که اگر از ثبات خارج شود، که می شود! پس نظم را بر نتابند و بر قاعده ای دیگر چرخند! ».

لختی به سکوت گذشت. من به اندیشه بودم و خیام به ریشه! بادی از شمال می وزید و گرد و خاک و غبار را در دیدگان  فرو می برد. حکیم، شال سپیدش را، جلوی چهره گرفت و آنی بیاسود از هوای غبار الود. کلبه ای بر سر راه بود که اتاقی از آن، به عطاری تبدیل شده بود. پیرمردی بر پیشخوان، پیاله های شربت نهاده، مسافران را پذیرا بود. پس با حکیم، دمی آسودیم بر تختی، و پیاله ای بگرفتیم، تا جان، تازه گردانیم، به نوش و نیوش!...

 آنگه که حکیم پیاله  بر تخت نهاد، ورا خطاب قرار داده و چنین بپرسیدم؛ « ... و اما پرسشی دیگر نیز، چندی ست که بجان است و روح را بخراشد و آن اینکه صفر، عدد است آیا، و گر هست، به شمارش چگونه آید، و آیا عدد را معنی باشد، آنچنانکه گروهی از عرفا گویند یا خیر؟».

 خیام به دوردست، در بیابان، اشاره کرد و گفت: « آن آهو، بنظرت ماده است یا نر؟».

بر من عجیب بود که بیابان را هیچ نبود، پس حکیم را این چه اشارتی بود؟ گفتم: « کدام آهو حکیم؟ مرا طعنه ای زنی؟».

حکیم به لبخند شد که: « خیر دوست من! هم درست بینی و هم راست گوئی. در این بیابان، آهوئی نباشد، پس چون آهوئی نباشد، پاسخی نیز بر پرسش، نر یا ماده بودن آنهم، وجود ندارد، و اساسا این پرسش بیجا و غلط است. داستان صفر نیز چنین باشد. صفر یک قرار داد است و یک مفهوم در حساب. یک وجود موجود نیست، بلکه یک بی وجود موجود است از برای استدلال، چون چنین باشد، همانند آن آهوئی که وجود ندارد، به تصور آید، یا دقیق تر: به خیال آید، اما به تصویر ناید! یعنی محاسبه شود، لیک بدست نشود. هم از اینروست که آنرا نه مثبت باشد، نه منفی، نه خنثی! نه قالب است، نه محتوا، نه در زمین، نه در هوا!! و نه هیچ معنا!!! صفر، با انسان و عقل او آمده است و پیش از انسان، در طبیعت نبوده است و پس از وی نیز، بدین هستی نباشد! هستی اعداد ز عقل ماست، پس چون انسان و عقلش ضایع شود، اعداد نیز ضایع شوند. هستی، بی نیاز از شمارش است و در شمارش نگنجد و به قاعده نیاید، چرا که قاعده  « محدود » باشد و هستی نامحدود. هم از اینروست که محدود در نامحدود بگنجد، لیک نامحدود به محدود نگنجد!... » .

چشمانم به سیاهی شد. عرق سردی بر پیشانی ام نشست. پس حکیم را به کنایت گفتم: « آیا کتمان می کنی که تا بوژان یک منزل راه است ؟» .

 حکیم از جای بخاست و محکم گفت: « از اینجا تا بوژان، فقط  « راه » است، چه تو آنرا یک منزل بدانی، یا چند منزل، یا بدون منزل!!! ».

                     سی ام شهریور ماه 1387   

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢٩ - mazdak

سپیده دم ِ افرازه رود

سپیده دم ِ افرازه رود ( 1 )

 

داستانی کوتاه از؛

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

قلهء سر به آسمان سائیدهء سهند، هنوز در رویای برفین بود، که سپیده، بر فراز شهر زیبا و سرسبز مراغه، پرکشید. آهنگ بلند خروش رودخانهء پر آب کنارهء شهر، درختان کهنسال گردو را به بیداری، فرا می خواند. شب را پایانی دلنشین و دل انگیز می نمود، چهچههء بلبلان باغات انبوه نگین سبز آذرآبادگان، مراغه! خاستگاه عشق و طراوت و مهر...

...

از دور، آوائی محو، همچون نوائی در هوائی مه آلود، بگوش می رسید. سواری بلندقامت، با چهره ای خونین و خاکی، فریاد زنان به چهار راه رسید و فریاد کشید: « از جانب « بادکوبه » می آیم. آهای مردمان، بپای خیزید! ترکها می آیند... ».

*

هوشنگ، نوجوان درشت اندامی که به چوپانی، اشتغال داشت و اکنون در سپیده دم، گله را به دشت می خواند، با خود اندیشید؛ « ترکان؟ ترکان کیستند؟ چه می خواهند و از کجا آمده اند؟ این سوار چرا زخمی بود؟ آیا خطری گله را تهدید می کند؟ نکند باید بازگردد؟... ».

پرسشهای بسیاری ذهن هوشنگ را به خود مشغول ساخت. پس، گله را به کناری از کوی ارامنه هدایت کرده، به نانوائی خاچیک ارمنی، که بهترین نان سفید شهر را می پخت، وارد شد.

 خاچیک، که تازه از خمیر گیری آسوده گشته و به آماده سازی تنور مشغول بود، با ورود هوشنگ، دست از کار کشیده و گفت: (( برو و لختی دیگر باز گرد، آتش تازه است و تنور آماده نیست ».

 هوشنگ، کلاه پشمین از سر برگرفت و در میان دو دست فشرد، پس خاچیک ارمنی را گفت: « ترکان کیستند؟ فریاد سوار را نشنیدی؟ ».

 خاچیک، با صورتی سرخ و چشمانی نگران، پاسخ داد: « آری شنیدم. مسیح به فریادمان رسد! اگر سوار راست بگوید، همگان بیچاره شده ایم. اینان، بیابانگردانی وحشی هستند که از هر کجای گذرند، ویرانی و خون بر جای گذارند! دعا کن که این خبر فقط یک اشتباه باشد ».

*

اما، خبر اشتباه نبود! بیشمار مردانی با کلاه و بالاپوش پشمین و چهره هائی بر افروخته و سوخته، با نیزه هائی کوتاه در دست و خنجرهائی سرکج به میان، راه مراغه را در پیش داشتند و شاید  تاکنون از تبریز گذشته بودند.

 سواری که این خبر شوم را بمیان کشیده بود، محمد فرزند عثمان بود، از عربهای حنفی عرب محله! او سواری چابک بود که تحت فرماندهی داریوش پیشاهنگ، فرماندهء نگاهبانان شهر مراغه، به حراست از شهر، در برابر هجوم اقوام بیگانه و متجاوزان می پرداخت و به جهت ماموریتی به شهر گنجه رفته بود...

 پس اسب خسته را به درختی بسته، بسرعت راه آتشکدهء « آذربانگ» را در پیش گرفت، اما پیش از آن، پرویز پنیر فروش را، که لحظه ای پیش، دکان گشوده بود، فراخواند و وی را گفت که به مسجد کبود شود تا مفتی و پیران را به جهت مشورت به آتشکده بخواند.

در اندک مدتی، شهر خفته، صفیر بیداری کشید و پیران  و ریش سپیدان و مردان جنگی شهر، از هر سوی، بجانب « آذر بانگ » شدند تا خطر بزرگ را به چاره نشینند. داریوش  پیشاهنگ، آنهنگام که چشم گشود و پیک را پذیرا گشت، بیدرنگ سواری به تاجیک محله و آذرمحله و سواری بسوی آشوریان و یهودیان روانه ساخت که: « بشتابید ! بی آنکه لحظه ای را واگذارید، راه آتشکده  در پیش گیرید، که جای درنگ نیست و خطر بسیار نزدیک است... ».

...

 ساعتی گذشت. خورشید، همچون نواری زرین و درخشان، از میان درختان سر به فلک کشیده، در رگهای شهر، جاری گشت. مردان جوان و زنان و کودکان مراغه ای با چهره هائی گلگون و سپید و چشمانی سبز و آبی و قهوه ای روشن و گیسوانی که همچون طلا در زیر برق آفتاب می درخشید، در میدان اصلی شهر، به انتظار بودند تا بزرگان را چه تصمیم آید.

...

و اما در آتشکدهء «آذربانگ»، آتش، بیش از همیشه شعله می کشید. اکنون دیگراز تمامی شهر و اطراف آن و از طرف تمامی طوایف و اصناف، نمایندگانی حضور داشتند. مردان و زنانی، اغلب کهنسال و میان سال از پارسیان آذری  و تاجیکان و زرتشتی ها و ارامنه و آسوریان و اقلیت مهاجران مسلمان و همچنین نانوایان و پارچه فروشان و فلزکاران و ...

***

و اما در دیگر سو، ترکان صحرای قره قوم، اکنون دروازه های تبریز را پشت سر گذاشته و کوی و برزن را از جسد انباشته، جوی خون به راه انداخته و به غارت بازار مشغول بودند. فرمانده ایشان، گولای خان، دستور داده بود که پس از درهم شکستن تبریز، هیچ مردی نباید زنده بماند و زنان را نیز پس از عیش و عشرت، تحت الحفظ، به بادکوبه بفرستند تا قوش خان، سردار بزرگ، در مورد ایشان تصمیم بگیرد، هزار سوار در تبریز باقی بمانند بجهت حفظ قلاع و اموال غنیمتی، مابقی بسوی مراغه و قزوین، راهی شوند...

*

داریوش پیشاهنگ، با اجازه گرفتن از موبد بزرگ، جمشید، به بالای پلکان سنگی روبروی آتشگاه رفته و نمایندگان مردم را به آرامش فراخواند. سپس چنین گفت هم ایشان را: « یاران و بزرگان و همشهریان گرامی! ساعتی پیش، پیک، ما را چنین آگه ساخت که؛ سپاهی عظیم از ترکان بیابانگرد، دروازه های ایران را پست سر گذاشته، پس از ویرانی گنجه و باد کوبه، بسوی تبریز روان گشته اند و احتمالا اکنون که ما گفتگو می کنیم، تبریز را نیز به سرنوشت بادکوبه، دچار ساخته اند. این جماعت را نه دانش و فرهنگ است، نه تحمل و مدارا، که توان هم ایشان را به گفتگو فراخواند. تنها راه، ایستادگی است و بکار بردن درست عقل، در چیرگی بر ایشان. من پیشنهاداتی دارم که می گویم، آنگاه اگر مورد پذیرش قرار گرفت، هم آنها را به اجرا می گذاریم.

یکم -  شهر را بسرعت تخلیه کرده، زنان و کودکان و اموال و کتابهای کتابخانه بزرگمهر را به جهت قزوین روانه کنیم.

دوم - رزمندگان آذری را بجهت معطل ساختن سپاه دشمن، به سمت تبریز فرستاده، تا هم ایشان را با جنگ و گریز و شبیخون، بلکه از ادامهء راه، پشیمان سازند.

سوم - من و یارانم، در اطراف شهر، سنگر گرفته، تا احیانا اگر ایشان به مراغه رسیدند، توانیم به درماندگی کشیم هم ایشان را.

 چهارم -  جوانان ارمنی و تاجیک وسایرین نیز به غار کبوتران رفته، تا در صورت شکست ما در مراغه، ایستادگی مجدد را سازمان دهند.

 اینها پیشنهادات من بود. تا شما را چه نظر باشد. بنده درانتظارم )).

*

 داریوش از پلکان پائین آمد و موبد بزرگ، بجای وی، بر فراز ایستاد و بزرگان شهر را اینچنین خطاب قرار داد:

 « درود شما را، که پاسداران سرزمین مهر و دانش هستید. راستی را هم اینستکه هماره نبردی ست روشنائی را، هم با تاریکی. پس باید یاری  کرد راستی را، تا روشنائی پایدار بماند و بیافروزد زندگانی را، به نیکبختی و شادما نی.

 سپاس می گوئیم داریوش پیشاهنگ را، که پیشنهاداتی خردمندانه بود. من پذیرنده ام هم آنان را، شما را نیز اگر پذیرش است، از جای برخیزید! )).

تقریبا همه، همزمان از جای بخاستند...

 پس بسرعت، هر کس بسوی کار خویش شد... و شهر بجنب و جوشی عجیب فتاد.

 مردمان را اشک به چشمان بود و رزمندگان آذری  به راه، تا تاریکی را به رزم سرنوشت بخوانند با تیغ بران روشنائی.

...

چهار روز گذشت. اما سپاه ترکان به مراغه نرسید! هوشنگ چوپان که حاضر نشده بود شهر را ترک گوید، اینک خنجری به میان داشته، به خدمت داریوش، کمر بسته بود. پس نگران و مضطرب و خسته از انتظار و پاسبانی، به مکان فرماندهی داریوش شد تا بپرسد سرانجام کار را.

 داریوش بزرگ، که خود نیز مشتاقانه به انتظار خبرهای تازه بود، اشتیاق هوشنگ را به آگاهی، بخوبی می فهمید، پس وی را گفت: « هان، هوشنگ! سر بلند گیر که زنان هموطن ارمنی ات، حاضر به رفتن بسوی قزوین نگشته اند و اکنون با یاری رزمندگان آذری، ترکان خونخوار را در ده فرسنگی تبریز و آستانهء شهر آذرین، به درماندگی کشانده اند. اگر ایستادگی ایشان ادامه یابد، بزودی دیلیمیان و خراسانیان بدینجا خواهند رسید و آنگاه نبردی بزرگ و سرنوشت ساز در خواهد گرفت. ما آگه شده ایم که ترکان را، عزم هم اینستکه از سوئی بجانب توس بتازند، وز سوی دیگر به سیستان. ما تا می توانیم باید ایشان را در آذرآبادگان زمینگیر کنیم، ما باید تا آخرین نفر این ترکتازی را با مشت آهنین پاسخگو باشیم، می فهمی هوشنگ!... )).

*

روزها و شبها از پی هم گذشت. بخشی از دیلیمان به مراغه رسیدند و بخش بزرگتر در دشت مغان به انتظار نشستند، اما پیش از آن، حتی یکنفر از رزمندگان آذری و شیرزنان ارمنی، در دشتهای زرین آذرآبادگان، زنده نماند...

 گولای خان، که هرگز انتظار چنین مقاومتی را از پارسیان آذری نداشت، فرمان داد که: (( از مراغه به بعد، مردمان آذری را در هر کجا  یافتید، گردن بزنید! از این طایفه اسیر نمی خواهیم. همه را بکشید! )).

چون این خبر به مراغه و زنگان و قزوین رسید ، مردمان یکصداهم پیمان شدند تا خاک آذرآبادگان را قتلگاه ترکان وحشی کنند. اینچنین شد که گولای خان، اگر چه با کشته های بسیار به مراغه شد، اما هرگز نتوانست بدین شهر، جای خوش کند، مگر اینکه نوادگان او، خویش را ایرانی و آذری خواندند و خود را از تخمهء ساسا نی دانستند!!!

 

( 1 ): افرازه رود یا آتش رود، نام قدیم شهر مراغه درآذرآبادگان است.

                                      20-10-1386

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٤ - mazdak