صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

ببر مازندران

ببر مازندران !

 

فرهاد عرفانی – مزدک

 

 

مرد مازندرانی، با قامتی افراشته، همچون کوهی باشکوه، در میانهء سرسرا ایستاده بود و سعد ابن هاشم، فرماندهء عرب، با قامتی کوته و شکمی فربه، در حالیکه چنگال به ریش بلندش فرو برده، بفکر فرورفته بود، دور تا دور اسیر دست  بسته و پای در زنجیر، آرام، گام بر می داشت و می چرخید...

 

از بیرون قصر شاهی، که اینک مقر فرماندهی تازیان شده بود، صدای تازیانه و نالهء کسی بگوش می رسید. باران، نغمهء پائیزه داشت و زمین، دهن درهء خواب می کشید. سعدابن هاشم، دستش را به کمر زده، رئیس گروهی که ببرک ( اسیر مازندرانی )، را به اسارت گرفته بود، به پیش خواند.

 

مرد زره پوش لاغر اندام متوسط القامه ای که لبهای سبزهء کلفتی داشت، در حالیکه با دست راست خود، محکم، دستهء شمشیرش را گرفته بود، در برابر سعد ابن هاشم زانو زد و گفت: (( بگوشم برادر! )). سعد بن هاشم ( با اشاره به اسیر ) گفت: (( خیلی مقاومت کرد؟ )) .

 

عمر بن سعد ( رئیس گروه ) گفت: (( آری برادر ! متأسفانه، تنی چند از برادران را به شهادت رساند )).

دقیقأ چند نفر؟

دقیقأ هشت نفر! دو نفر هم زخمی هستند.

 خون به چهرهء هاشم دوید و تکرار کرد: (( هشت نفر؟ احمقها! شما ایستادید تا وی هشت تن از سربازان رشید ما را بقتل برساند؟ )).

 

لبخندی بر لبان خون آلود ببرک نشسته بود.

 

عمرابن سعد، در حالیکه پلکهایش می لرزید، گفت: (( برادر! او را اینگونه مبین، همچون ببری تیز چنگال است.  او شمشیری به کف داشت که دو سرباز عرب، آنرا بسختی توانند به دست گرفت. جنگجوی بسیار قابلی ست! اگر در لشکر اسلام چنین سربازانی می رزمیدند، یقین بدانید که روم، اینک در زیر سم اسبان ما بود! )).

 

سعدابن هاشم از خشم، منفجر شد و در حالیکه دستهایش بطرف آسمان بود، فریاد کشید: (( چه می گوئی ابله! آنچه ما را به پیش می برد، البته که نیروی ایمان ماست، نه زور بازویمان. تو ضعف خویش را در سایهء قدرت این مردک، می خواهی پنهان کنی. پس چه می گفتی که پنجهزار سوار در اختیارت گذارم، تا خاک بلخ را به توبره کشی؟ این بود آن شهامت و شجاعت؟ تو از پس یک روستائی شمشیر به دست، نتوانسته ای بر آئی و او هشت نفر را به شهادت رسانده است. شرم آور است ! حال، بگوی ببینم، آیا اعتراف کرده است؟ محل اختفای یارانش را لو داده است یا خیر ؟ )).

 

عمرابن سعد، در حالیکه با دست چپ اشاره می کرد تا سربازانش از قصر بیرون روند، گفت: (( متأسفانه خیر برادر! کام از کام نگشود، گرچه از شام تا سحر در زیر تازیانه بود. بسیار سر سخت است... )).

 

سعدابن هاشم، لبخندی زد و چشم در چشم اسیر خود دوخت و دست بر دست سائید و گفت: (( عجب! که سر سخت است؟  حال خواهیم دید ... چنان نرم اش خواهیم کرد که تواند سگان وحشی را خوراکی لذیذ شود... )).

 

فضای قصر از قهقهه اش انباشته شد. باران، شدت گرفته بود. دیگر، صدای تازیانه نمی آمد، اما ناله هائی سوزناک، تو گوئی از مکانی دور بگوش می رسید.

 

سعدابن هاشم، روی به عمر گرداند و گفت: (( زن و فرزند چه؟ پد رو مادر چه؟ آنها کجایند؟ آیا بستگانی هم دارد؟ آیا ایشان نیز، در اسارتند؟ )).

 

عمرابن سعد، با خوشحالی گفت: (( آری برادر! آری! همسر و یک دختر و یک پسر نوجوان و یک پیرمرد را در کلبه اش یافته ایم، که همگی را در طویله به زنجیر کرده ایم )).

 

سعد ابن هاشم، به آرامی گام می زد و در اندیشه بود. عمرابن سعد نیز درانتظار، تا فرمانده را چه فرمان آید؟

 

 ببرک، دل نگران می نمود. به پدر و خانوادهء خویش می اندیشید؛ (( آیا ایشان را، راه نجاتی خواهد بود؟ )) .

 

سعد ابن هاشم لحظه ای ایستاد و سر به عمر بگرداند و او را چنین گفت: (( بریزید خون زن و فرزند و پیر او را، که با ارزش ترین اعمال د رنزد الله، جهاد در راه او و ریختن خون کفار است... )).

 

ببرک را نعره ای بر آمد که چهار ستو ن قصر بدان لرزید. با تمام قدرت تلاش نمود تا زنجیر بگسلد. چشمانش، آتشفشانی را می نمود که درآستانهء فوران است، با اینکه پای در زنجیر داشت و دستانش بسته بود، چهار سربازعرب، بسویش شتافته، با شمشیرهای عریان، به دور او حلقه زدند.

 

سعد ابن هاشم، گامی به پس برداشت و عمر را خطاب کرد که: (( یا نه! بگذارید بیاندیشد، شاید بخاطر نجات بستگان، حاضر به اعتراف شد ( با چشمک به عمر! ).

 

 وی را نیز به بند کنید تا اسباب تعزیر ( در اینجا – شکنجه ) فراهم آید، به جهت اعتراف، اما در مکانی دور از بستگان. سربازان را نیز به قلعه بخوانید. بیم است که یاران این خبیث، د راندیشهء رهائی اش باشند. طبری را زور بازو بسیار است، اما بیش از آن، حیله و مکر و عقل است، همچون سایر اعاجم. از جثهء ایشان مهراسید، از عقل ایشان بیم دارید، که توانند حیله  در کار کنند و سربازان خلیفه را به دردسر اندازند )).

 

 عمرابن سعد، زانو زده و سپس برخاست و همراه با اسیر و سربازان، سرسرای را ترک گفت...

 

 پس! شام گشت و شب، چونان آهنگ هراس، زخمه ای گشت، دلهای متجاوزان را، تا نیارامند و پاس بدارند قلعه را، از بیم ببرهای زخمی سرزمین سبز!

 

سحرگاهان، که تیغ زرین آفتاب، از فراز دماوند، سینهء سیاهی را می درید، عمرابن سعد به اتاق خواب سعد ابن هاشم شد، تا وی را خبر از خطری نزدیک دهد. پس، سعد ابن هاشم، سراسیمه از بستر بخاست و چشمان بمالید و سردسته سربازان را بپرسید که؛ از چه چنین بی پروا خواب را بر وی حرام کرده است؟

 

عمر سخن را دراند که: (( ای هاشم! هیچ چشمی به خواب نشد، تا خورشید بر آمد، که کاش نمی آمد! برخیز و از پنجره قصر بنگر، تا ببرهای زخمی را به چشم ببینی که چگونه حصار را در بر گرفته اند، آنگونه که گر یاری نرسد ما را، بیم هلاک گشتن همگی می رود )).

 

هاشم، حیران و هراسان، به کنار پنجره شد، پس دیدگان تنگ کرد تا تشعشع آفتاب نیازاردش، آنگاه دامنهء عشق را نگریست، که عشاق را پناه امن داده اند، با سپرهای سیمین و نیزه هائی که همچون سپیدار، به نظم آمده اند! پس، عمر را با دست لرزان خطاب قرار داد که: (( نمی فهمم؟ چگونه؟ چگونه بدین سرعت، خویش را به قصر شاهی رسانده اند، در حالیکه سپاهیان ما، تا اعماق جنگل، ایشان را پس رانده بودند؟

 تعجیل کن عمر! تعجیل کن! پیکی بفرست، ببین چه می خواهند؟ حیله کن عمر! فریب! دروغ! سیاست! هر چه می توانی بکار بند، بلکه ایشان را دور سازی، حتی برای ساعاتی، تا توانیم پیکی را روانه کنیم به جهت تقویت موقعیت خویش و کمک بخواهیم از سپاه (( بار فروش )) بشتاب! بشتاب! )).

 

                                 ،

 

عمر برفت و بازگشت پس از ساعتی چند، آنگاه چنین گفت هاشم را که: (( عمرت دراز باد هاشم! ایشان را خواسته نیست جز رهائی فرمانده شان، که کس نباشد جز ببرک ! )).

هاشم، متعجب پرسید: (( ببرک ؟ گفتی ببرک؟ یعنی این مردک، فرمانده ایشان است؟ ای داد! چه کردی با اهل و عیال وی؟ عمر، چه کردی؟ )).

 

عمر در حالیکه لبانش می لرزید، پاسخ داد: (( هیچ! آنچه کردیم که تو بفرمودی، شبانه همه را سر بریدیم، و جگر، به گرگها دادیم... )).

 

سعدابن هاشم، در حالیکه بسوی عمر می رفت، دستانش را بسوی صورت وی گرفت و گفت: (( چه کردی؟ چه کردی عمر؟ ... باشد! باشد! مهم نیست! رها کن ببرک را، اما وی را هیچ مگوی، ز سرنوشت زن و فرزندان...، برو! برو و کار را تمام کن! )).

 

                                      ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

خورشید، پهنهء آسمان را در نوردیده بود، و اینک آفتاب ، همچون چتری درخشان از نور و گرما، بر سر سرزمین کوههای سبز و دشتهای زرین، سایه افکنده بود!

 

ببرک ، اگر چه خسته بود، اما راست اراده و مصمم می نمود، د ر بین یاران ِ بازیافته.

 

اگرچه دشمن، پنهان نمود فاجعه را، تا از آتش خشم وی در امان ماند، اما رزمندگان ببرک، که همه چیز را از پیش، زیر نظر داشتند، راز پنهان آشکار نموده ... و ببرک را  (( عمرت دراز باد! )) گفتند...

 

 قصر شاهی، در محاصرهء رزمندگان و ببرهای مازندران بود. ببرک، به مشورت با یاران خویش نشست. نتیجه آن شد که پیکی به قصر فرستاده شود، تا هاشم را بگوید که: (( سلاح بر زمین گذارید و تسلیم شوید. تنها آنانی محاکمه خواهند شد که در قتل خانوادهء ببرک و کشتار اهالی روستای کیاکلا  نقش داشته اند، بقیه آزادند تا خاک ایران را ترک گفته، به صحرای عرب باز گردند! )).

                                   ،

در درون قصر اما، با دریافت نامه، غوغائی بر پا شد . هاشم مستأصل بود و فرماندهانش نگران تر از وی و بلاتکلیف.

 

 هاشم که به رسیدن کمک از (( بار فروش )) دل بسته بود، دستور داد پیک را چنین پاسخ ببرد: (( ما میهمان شما هستیم ! اینست رسم میهمان نوازی؟ ما جز به ایجاد عدل شمشیر نزده ایم و این البته حکم خداوندی ست ! می دانم که خطاهائی صورت پذیرفته، من خود خاطیان و متعرضین به خانوادهء ببرک را مجازات خواهم نمود. پس آرام شده و از قصر دور شوید، که در غیر اینصورت، بیم مجازات می رود شما را، از جانب سپاهیان  اسلام. بیاندیشید! تعجیلی در پاسخ نیست !! )).

 

پیک، پیام بگرفت و بازگشت.

 

... پس ببرک به اندیشه شد و پس از گفتگو با یاران، پیامی به طومار کرد و به پیکان ببست و خود در کمان نهاد و سوی قصر به پرواز در آورد که: (( ای روباه! ترا دین و الله ، البته که بهانه ای بیش نیست. سالهاست که تازیان بدین سرزمین شده اند و جز خون و ویرانی، بر جای ننهاده اند . میهمان، با سپر و تیغ، به میهمانی نمی آید! ایران، خانهء مهر است، اگر حرمت خود نگهدارید و مردمان را نیازارید، لیک آنگه که شمشیر ز روی می بندید، ایران، جهنمی است سوزان، که پلشتی ها را، البته در خویش می سوزاند و خاکستر می کند!

 تا غروب آفتاب، شما را فرصت است. پس آنگه که خورشید  فرو شود، طومار عمر متجاوزان و بیگانگان نیز بسته خواهد شد و بین ما و دشمنان  این سرزمین، تنها تیغ و خشم و خون، حکم خواهد راند! )) .

                                      ،

 ... و آفتاب! البته فرو شد و از قصر، کسی برون نشد . پس با نخستین بر آمدن سوسوی چراغ در گوشهء سقف واژگون، ستارهء بخت تازیان نیز فرو شد، تا ماه بیاراید به نور خویش، سیمای رنگ پریدهء متجاوزان را، در زیر باران پیکانهای شعله ور، که قصر را به میهمانی  آتش و آواز شمشیرهای آبدیده فرا می خواندند.

 

 فرمان، کوتاه می نمود، پس، رزمندگان ببرک تا سپیده، قصر را از خون و پلشتی روفتند و درفش خورشید را بر فراز برجک برافراشتند.

                                 

 ...

 

آنگاه، ز ببرک چنین فرمان آمد که: (( جسد هاشم را، البته با همان لباس رزم، بر دروازهء قصر بیاویزید، تا تازیانی که ز ( بار فروش ) می آیند، به چشم ببینند، سرانجام کسی را که با لباس خصم بدین سرزمین وارد شود ! )) .

                                       ...

 

 فرمان ببرک اجرا شد و ببرهای سرزمین سبز ، همزمان با خروش آفتاب، به سوی دریای مازندران، به خروش آمدند، تا هم آواز با ترانهء موج، به اوج نشینند و، آهنگ شادمانی خوانند، پیروزی بر اهریمن بد خو را ...

                                              

                                    بیستم آذرماه 1386

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٠ - mazdak

شب فلسفی ِ خورشید

شب فلسفی ِ خورشید

 

داستان ِ قصد سفر حج کردن ِ حکیم عمر خیام نیشابوری

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

صدا آمد. خیام به باغ شد...

 

- او کیست که از سر گذشته، پای به درگاه غریبِ مطرود  ِنشابور گذاشته؟!

- کسی شبیه آنکه بهشتِ نیشابور گذاشته ، قصد سفر به  صحرای عرب کرده !

،

دروازهء چوبی باغ مصفای تربت ِ عشق گشوده شد . در نیمه باز بود...

بوالحسن در آستانهء در، آغوش گشود و لبها به خنده باز نهاد . عمر ، سه پله را به یک گام برداشت و با روی فراخ و شادمان ، وی را خوشآمد گفت.

شب بود و فانوس ، به دست خیام ، راهبر بود  ققنوسان ایرانشهر را ...

****

 

- چگونه ای بوالحسن ؟ عارفان بردار دیدی و دیده زان پس بستی و زبان ِ خطابه دوختی ! جز باد خبرت نیاورد و جز شام ، کس اثرت نیافت . چه شد که عهد همکناری با کوه نشینان شکستی و خورشید چهره ! روی به باغ خیام گرفتی . خود دانی که اینجا را خبر از هیچ ، جز عشق و دانش ، نیست. کینه را در سرای ما ، جای نیست !

،

خیام ، بدان حال که فانوس به دست چپ داشت  و شعاع نورش ، راه می گشود، با دست راست ، ریش اش را نوازشی داد و لبخندی به لبان نشاند ، که حکایت از کمی شیطنت و شوخی با درویش بوالحسن داشت . پس به موازات بوالحسن گام برداشته ، از گوشهء چشم به وی نظرداشت ، تا پاسخی گیرد ، کنایات تیز و تلخ خویش را .

 بوالحسن، که پوست از روزگار بر گرفته ، و در انبان خویش ، کوهی از تلخ و شیرین ایام داشت ، لذت کنایات حکیم عمر خیام نیشابوری را ، نیک در می یافت . پس ، گام آهسته راند و گفت : (( ای مرد ! بر تو آفرین !! که تو درویشان بر دار ندیده ، بار ِ جهان به دار دیدی و این فقیر ِحکمتت ، چشم ، گشاده نشد ، جز با مرگ دوستان ... و صد افسوس ! ... حالیا ، راست گوئی ، دل گرفته از هیاهو ، بار غم به دوش کشیده ، به آستانت شتافته ام ، تا مگر کشتی شکسته ء دلم ، بر ساحل شراب حکمتت ، لنگر انداخته ، آرام گیرد.

- خوش آمدی بوالحسن ! سرای عمر ، دروازه ندارد . قفل دارد ، در دارد ، دیوار ندارد! پس از چهار جهت ، گرگ و باد ، آیند و روند ، و از زشت رویان ِ دلپاک گرفته ، تا خاکدلان ِ زیبا روی ، هر یک ، لختی ، بدان بیاسایند . هر کس گل آورد ، عشق برد . هر کس که دیده را آب آورد ، سبکبال و سبکبار رود . آنکس را که یاد خیام بدین سرای کشانّد ، یقین ، که مستی جاودانه با خویش برد !

 

*******

 

پس از ورود ، خیام ، فانوس به طاقچه نهاد و شولا از دوش برگرفت .  میهمان را مجدد خوشآمد گفت و جای راحت داد . پس او را گفت : (( لختی بیاسای بوالحسن )) . سپس ، به اندرون شتافت و با ساغری و پیاله ای بازگشت . در کنار فانوس ، دو ظرف سفالین قرار داشت . در یکی ، کشمش بود و مغز گردو ، در دیگری ، چند گلابی و سیب . آنها را نیز ، پیش میهمان گذارد . آنگاه ، خویش دو زانو ، روبروی میهمان نشست و از ساغر ، پیاله ای شراب چکاند ، چکه چکه ، همچو قطره های باران  و بدست بوالحسن داد و چنین گفت : (( کهنه شرابی ست ، که انسان به خود خواند و ، ضمیر ، صاف کند . به قدر کفایت بنوش ! که مسافر حج ام و هزاران بلا در پیش . نیک می دانم ، که بر این سیاق ، که زمانه ره گزیده است ، در این سرای ، دگر بار ، خورشید شراب را ، طلوع ، کس نخواهد دید !

 بوالحسن ، لب به آتش عشق تازه ساخت . وانگه ، پیاله بر زمین نهاده ، سرشک ز دیده سترد .

- هان ! عمر ! ترا چه رفته است بدین سالیان ، که چشممان به رخسارت روشن نبود؟ تو کجا و بتخانهء عرب کجا ؟ در شهر نیز همین شایع بود ، که غریبانه ، خویش بر زبان راندی .

  - راست است بوالحسن ، راست است . جسم بر شتر نهاده ، عازمم . جان به نیشابور است. تا چه پیش آید و چه شود فردا را ، کس نمی داند !  هزار آرزو ، بدین سرزمین ، در آنی بباد رود و هزار اندیشه به آنی سوزد . قدر هیچ ، هیچکس نداند و ، قدر ِ آدمی ، بقدر زور بازو و تعداد درم اوست . چنین سرای ، چنین خوار و چنین حیات ، چنین زار ، حالیا ، حال نزار گرداند و اندیشه و حکمت را خوار . پس چاره چیست ، جز دم فروبستن ، یا خیمه در صحرا فروهلیدن و همنشین مار و عقرب بودن ، که بسا مهربانی توان  ز ایشان دیدن ، و زان چنان آدمیان ، نه هرگز ، لحظه ای نوشین ، چشیدن ! پس عزم سفر کرده ام ، بلکه رضای خدای ابلهان و هم ایشان فراهم آید ، آنگه ، اگر بود عمری به بقا ، باقی به آنچه نیمه تمام در حکمت و دانش است ، تمام گردانم ، و گر نبود جز بادم بدست ، پس ، بیادگار تراست ، و آنانکه در پی آیند ، نگاشته هائی را که ، مستی شراب دارند و ، عمق ِ قاموس ، و نامشان رباعی ست .

 

********

 

تاب مهتاب ، در همنشینی ابرهای گریزان ، رقاص شب عازمان و عارفان بیدار خراسان بود . نسیم ، در آغوش پنجره جسته ، پرده را نوازش می داد . آوای جیرجیرکان ، دستگاه دستان باد شبانه را کوک می کرد . خیام ، کام تلخ خویش ، به دو - سه مویز ، شیرین ساخت . پس بوالحسن را گفت ؛ (( به چه کاری کنون و در چه حالی و تراست چه فسون ؟ )) .

 بوالحسن ، پیاله را سیراب کرده ، بدست خیام داد . سپس ، دستار ز سر بر گرفت و بر زمین نهاد و گفت : (( خوشم که عمر را به باقی ، اگر باقی ست ، به زخم خنجر قلم ، نقش زنم . بر آنم که قصه سازم ، حکایت میر و خلق را . پس آن ، به یادگار گذارم ، هم آنان را که عقل  از پی آید و دانش فزون باشد . چونان تو رسم دارم آئین و کار ، زین پس ! )).

- حالیا شادکامم که بوالحسن را چنین نیوشم .

 - عمر ! حکایت کن ! شیخکان را بر تو عزت بود و احترام . از چه چنین آمد قیام و فتوای ، چنین تمام ؟!

- بوالحسن ! غریب پرسشی ست مرا ! چه کس به ز تو داند ، که این جماعت را ، چه مرام است و چه آئین ؟ مکتب ، به کذب استوار سازند و ، دین و مذهب ، به ریا . سپس بدین دو رشته ببافند چو عنکبوت ، دام را ، تا خلایق شکار آیند  و ، ایشان را کام ، تمام . به شهر آواز داده اند که : ((  خیام ، خیمه کفر بپا داشته ، جن و پری ، میهمان اویند ! پس ، روز شراب نوشد و شب با شیطان به بستر رود )). هر غروب به منبر روند و باز گویند فسانه ای غریب ، که : (( ارواح خبیث به چشم دیده اند که باغ خیام را به رقص و پایکوبی آمده اند و پیامبر به سخره گرفته اند !)) . دو- ده روز پیش ، به شهر بودم . خباز را نان طلبیدم به یکماه ، تا اجبار ناید مرا خروج از منزل مدتی ! خباز با دیدهء شک ، نان به پیش نهاد و کنایه گفت : (( عمر را میهمان بسیار است ، می دانم ! )). و مرا منظور آشکار بود که امام جماعت ، قصه ای تازه کرده است . چنین بود که تأمل را جایز ندانسته ، با خویش گفتم ، عزم حج ، شایع سازم ، بلکه قصد جانم نکنند ، هر چند که تلخ تر از شرنگ آمد مرا چنین نیت ، اما چه می توان کرد با چنین جاهلان و چنان جانیان ؟

 - و مرا اکنون پرسشی دیگر است ، که آیا به راستی ، حکیم را ، چنین سخت نماید به حج شتافتن ، و خدای را ، دیدار، تازه ساختن ؟

( حکیم را خنده آمد به سیمای ) - هان ! بوالحسن ! اگر جهان را توان ز روزن سوزن عبور دادن ، پس خدای را نیز توان خانه دادن !! محمد ، خدای را منزل داد ، تا تجار مکه را ، کسب به راه باشد و ، حمایت ِ ایشان ز دین جدید ، مهیا . گر غیر از این بود ، قدس را قبله نمی ساخت ، در ابتدا !

 دوم آنستکه ، طواف کعبه ، نقض غرض آید اسلام را ،  که مبنای قرار داد ، خدای ِ حی و حاضر را ، همه جا ! پس هر آن مکان ، کعبه است و ، هر جاست ، منزلگه خدا !

 این دو برهان ، ایشان راست ، که خدای باور دارند ! و اما ... سوم آنکه ، خیام را ، خیمه گاه  ،عقل است و دانش . وانکس را ، که دانش است و عقل ، چراغ ِ راه ، بر هر پرسشی ست ، کند و کاو واجب ، و هیچ را ، به هیچ ، حوالت نسازد ، و از پیش ، پاسخی را آماده نسازد پرسشی را ، مگر منطقش استوار سازد بر سنجش عقل و تأئید دانش . پس چو عقل از در آید ، خدای را علت جوید و دانش را به تأئید طلبد . چون چنان کند ساز ، چنین آید آواز ؛ هر معلولی ست را علت ، لیک جمع معلولها را نیاید یک علت ، که آید علل ، پس هستی را تفرق آید و علل جدا ، چون چنین شود ، تناقض آید وجود خدا ! علت العلل راست بی معنا ، که ماه را علت است چیزی و نیشابور را علتی ست دگر ! این شهر را علت ، صنعت نیشابوریان است و آن قمر را شمس ، علت . پس راه حقیقت ، نه چنین راهی ست ، که مبنای ، معلول و علت نهد . دیگر آنکه خدای را ز جنس هستی اش خوانم؟ ؛ که هستی راست ، آنی به آنی ، دگر ! این نفس که بر آمد ، یک خیام باشد و ، آن هواست که فرو ، خیامی ست دگر ! پس ثبات را ، بر تغییر، نتوان استوار ساخت . که اگر وجود او ثابت است ، جزء وجود نیست ، چونکه وجود را ، در تغییر ، وجود آید و ، معناست ، روا ! اگر نیست در این هستی و وجود ، پس عدم را ، چگونه توان خواندن ، عامل وجود ؟ که عدم را لغتی ست و مفهومی ، از برای درک وجود . در عدم ، وجود نیاید به سجود . حالیا ، هستی اش چگونه خوانم ، که جوز را جوز ، در خویش ، تواند دگر شود ، لیک نیستی اش ، به هستی ، کی ثمر شود ؟ آری ست چنین ! که خیام ، دهری خوانند و ، چون خدای خویش را ، صاحب دهر دانند ، پس خود ، مالک دین و دهر پندارند ، و توانا ، که هر حکم رانند و ، هر چه کنند ، بی آنکه عقل باشد و برهان ، یا نسیم ِ دانشی ، بر بام ِ ایمان !

 

**********

 

 - سخنی ست نوشین ، که تلخی شراب زداید و مستی اش فزاید ! لیک  مرا پرسشی ست کنون ، که آزار زاید بسیار . گر بر این منوال است روال ، هستی چگونه دریابم ، بی آنکه چرائی اش دانم ؟

 - بوالحسن ! این سوال را جواب به یقین نتوان داد ، که یقین ، خود ، دین است و ، دین را ، باور است استوار ، حال آنکه دانش و عقل را ، فرض است و استدلال و تجربت مبنای ، که حقیقت ، مطلق نباشد و نیز کامل ، که گر چنین بود ، کارجهان به پایان رسیدی و هر چیز در عدم بودی . پس ، حقیقت امروز ، حقیقت امروز است و فرداست را حقیقتی دگر ، نه در نفی حقیقت ماضی ، که در تکمیل آن .

 گر چنین اساس نهیم ، می توانیم گفتن ، که ابهام ، در خلط مبحثی ست قدیم . اول ، درک هستی ست با همزادی ، که (( زمان )) نامش نهاده ایم . دوم ، درک هستی ست بر یک فرض ، که زمانش در میان نیست !

 فرض اول بر این قرار است که ، از جهت درک حرکت ! ( همچون درک کمیت و شکل ، با عدد و اندازه ، که زائیدهء ذهن آدمی ست ) ، با مفهوم استوار ساخته ایم  هم آنرا ، و این مفهوم نیست چیزی ، جز زمان . چون چنین قرار نهاده ایم ، پس ، پس و پیش قائل شویم حرکت را ، که در حقیقت ، نه پس دارد ، نه پیش ، نه آغاز دارد ، نه انجام ! آنرا که نه آغاز باشد و نه انجام ، تقطیع نتوان کرد ، که باطل است همچون تقطیع حرکت بر محیط دایره ، که گر چنین شود ، دایره دیگر دایره نباشد ، که منحنی ست ، و چون منحنی شود ، البته که چیز دیگری ست و ابتدای دارد و انتهای . پس ، در معرفت ِ واقع ، هستی مترادف است با حرکت ، نی زمان ! که زمان ، درک حرکت است در تقطیع ، نه در جوهر !

 فرض ثانی ، از اینقرار است که ، هستی ست را جوهر ، حرکت ! و چون حرکت را زمان نیست ، بلکه تغییر و شدن است ، پس هستی را زمان نباشد ، که توان ، آغاز و انجام قائل شدن بر آن . گر چنین قرار باشد ، خلقش نباشد و فنایش نیز !

هان بوالحسن ! ازخلط مفهوم و واقعیت ، نتوان دریافت حقیقت ، که حقیقت از جنس واقعیت است و مفهوم ، ز جنس ذهنیت . در ذهن ، استدلال ، سهل است و در عین ، سخت . اعداد و اشکال و زمان ، مفهوم اند و بکار آیند درک هستی محدود را ، لیک نه جوهر  را ، که حد ندارد و مرز نشناسد . هر چیز که خُرد آید را ، توان خرد کردن ، تا بدانجا که هستی اش وصل گردد به هستی ِ دگر ، پس ، آنچه هست ، شدن است ، نه بودن !

حالیا ، بوالحسن ! چنین است که تو امروز بوالحسنی ، فردا خاک و ، پسان ، آب و آتش و بخار و باد . پس ، بوالحسن همیشه هست ، تا هستی ، هست ! و چون هستی قدیم است ، پس بوالحسن نیز قدیم است نه حادث!!

 مرا ز طول کلام ، ببخش ! بوالحسن ... ، نیک دانی کنون ، که چراست مرا دشوار سفر، بسوی آنچه پوچی اش ، مراست آشکار ، و صرف بیهودهء عمر ، که توانش بکار گرفتن از برای فزونی علم و اشباع عقل .

 

*******

شب فلسفی خورشید را ، شراب ، ارغوانی ساخت ...

 دو دوست ، پیاله می گرفتند و شام را غنی می ساختند . بوالحسن را ، اما ، مستی کلام خیام ، فزون بود . قهقهه را به خنده افزود و چنین سرود ؛ (( عجیب حکایتی ست حکیم ! دانشی مرد را به حج می فرستند و خر لنگ را به جنگ و ابلهان را حکومت دهند و احمقان را کرسی حکمت . تا چنین  است چرخش چرخ و گردش روزگار و دکان دین فروشان به کار ، البته که این لیل تیره را ناید نهار )) .

 خیام ز جای برخاست . به صندوقخانه رفت و با رختخواب بازگشت . پس ، بوالحسن را جای راحت داد و گفت : (( بوالحسن ! برخیز و به بستر ، آرام گیر . صبح هنگام ، شهر را تنها گذارم . باغ در اختیار توست . هر گاه عزم سفر به  قلاع باطن یا ترشیز نمودی ، کلبه را به دراویش واگذار تا بدان بیاسایند . اگر مرا بازگشتی در کار بود ، البته با توام قصه ها خواهد بود )) .

 - حکیم ، برقرار باد ! ما را ترانه هایت ، در گوش است تا بازگردی . اما مرا گوی ، که از چه برای خویش بستر نساختی ؟

 - تا سحر راهی نیست . می روم خورشید را رصد کنم !

- اما کنون شب است حکیم !

- می روم خورشید شب را رصد کنم ! شام را خورشید بسیار است ، تنها ، چشم باید گشود ...

 

20/7/1383  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/٤ - mazdak