صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

غروب آخرین سپیده

غروبِ آخرین سپیده

داستان قتل عین القضات همدانی

فرهاد عرفانی - مزدک

... برخیز مردک !

سر نگهبان ، با قدی بلند ، سینه ای ستبر ، ریشی انبوه ، و شمشیری آخته ، در چهارچوب در ایستاده بود و چشم در چشم عین القضات ، دوخته بود.

 عین القضات ، با سر و روئی آشفته ، گیسوانی  درهم ، جامه ای پاره و آلوده  در سرگین چهارپایان و چهره ای و دست و پائی پوشیده از خون خشکیده و گرفتار در غل و زنجیر ، آنچنان به گرسنگی و تشنگی گرفتار بود که توانی برای برخاستن نداشت . پس خطاب به نگهبان با صدائی ضعیف گفت: (( کمی آبم دهید ! )).

 سر نگهبان به راهرو رفت و با پیاله ای آب بازگشت.

 عین القضات تا قطرهء آخر ، نوشید. جانی گرفت. نگهبان پیاله برگرفت و به گوشه ای پرتاب کرد. دست بر زیر بغل عین القضات زد و از زمین بلندش کرد. عین القضات ، بر پا ایستاد و زنجیر را که چون سوهان ، زخم کهنهء مچ پا را می آزرد ، بدنبال خویش ، کشید.

 سر نگهبان ، راه دراز راهرو را در پیش گرفت. رقص شعلهء مشعلها ، بر چهره و چشمهای عین القضات ، می لغزید.

 سرنگهبان به عقب ، روی برگرداند. از بیرون ، هیاهوی گنگ مردمان ، به گوش می رسید... ؛

- هان! مردک! راست گوی! اکنون که فرشتهء مرگ را در آغوش می بینی ، به چه می اندیشی؟

- فرشتهء مرگ!

- آری مرگ! می هراسی ، نه؟

- هراس ! از چه؟ اگر پیش از تولد ، از برای تولد ، مرا شادمانی بود ، اینک مرا برای مرگ ، نیز ، هراسی هست!

- بزرگ می گوئی مردک ! پیش از تولد ، تو نبودی ، اما اینک هستی!

- و پس از مرگ نیز نخواهم بود ، که هراسی ام باشد.

- ها!ها!ها! پس اعتراف می کنی به کفر! قاضی ، راست می گفت که تو معاد و جهان  آخرت را دروغ و پندار می پنداری!

***

دونگهبان مسلح ، در کوچک دروازهء قلعهء رو به میدان را گشودند. سر نگهبان ، گام به میدان نهاد و عین القضات از پی او. کسبهء دورادور میدان ، در برابر مغازه هاشان ایستاده بودند. گوئی شب را هیچکس در شهر ، نیارمیده بود. سحرگاه بود و شعاع آفتاب نو ، بر بام شهر خاموشان ، نرم نرمک می لغزید.

 پیر و جوان و کودک، زن و مرد ، گوش در گوش ، پشت به پشت ، میدان بزرگ شهر را ، پوشانده بودند. در میانهء میدان ، طناب دارِ رها از تیرک علم شده ، با نسیم صبحگاهی ، آرام و در انتظار ، می رقصید.

***

قاضی القضات ، روحانی برجسته ، فقیه عالیقدر دستگاه حکومت ، مفتی اعظم محمد ابن عبداله مکی ، با عبائی سپید و دستاری سیاه ، در حالیکه طومار حکم حکومتی ، مبتنی بر فتوای علمای اعظم را در دست می فشرد، با چشمانی غضبناک و خیره ، در میان چهار نگهبان سرخ پوش شولا به دوش ، ایستاده ، انتظار می کشید.

 با ورود عین القضات همدانی ، مردمان کنار کشیده ، راه گشودند . پچ پچی در گرفت و چشمها در چشمهای عین القضات چرخید.

 سر نگهبان به عقب باز گشت . دست بر شانهء عین القضات نهاد  و او را به سوی طناب دار کشید. قاضی القضات ، دست به سوی سر نگهبان دراز کرده ، خطاب به وی چنین گفت : (( صبر کن! علما ، عدالت را در حق او ( عین القضات ) تمام کرده اند. او فرصت دارد ، پیش از مرگ، از خویش دفاع کند. من نیز ، خود، سوالاتی از او دارم. مردم نیز آزادند که نظر دهند. ما می خواهیم به این کافر نشان دهیم که اسلام تا چه حد حقوق انسان را ارج می نهد. بگذار این کافر بفهمد که صدور این حکم ، نه از روی بغض ، که از سر اجرای عدالت الهی ست )).

مردم ، آرام شدند. سر نگهبان ، دست از شانهء عین القضات برکشید. دژخیم از طناب دار فاصله گرفت. قاضی القضات ، گامی بسوی عین القضات برداشت. عین القضات ، با حالی نزار ، چشمانی بی فروغ و روئی زرد ، ایستاده ، چشم به اطراف می چرخاند.

قاضی القضات به سخن آمد که: (( هان! ای جوان خام ! کجاست آنهمه مهمل بافی ، که بنام فلسفه و عشق ، در اذهان خام می انباشتی ؟ آیا هیچ نیاندیشیدی که وقتی کلام خداوندی را به زائدهء فلسفه می آرائی ، شرک روا داشته ای ، در آنچه کامل و تمام است ؟ )).

- عین القضات را لبان خشک ، لبخندی نشست . پس دست به سوی خورشید برگرفت و چنین آغازید : (( خورشید را چه حاجت واسطه است . حتی کوران نیز ، از گرمایش ، پی به وجودش می برند. اگر خدائی ست که جهان به ارادهء خویش می سراید ، نیازش نه به بوزینه هائی چون تو است ، نه رسولی که اوهام قبیله ای اش را کلام وحی خواند! )).

جمعیت را همهمه فراگرفت. سرنگهبان ، شمشیر از نیام برکشید و با چشم از قاضی القضات رخصت خواست تا در آن ، سر از بدن عین القضات جدا کند. جمعی از ملایان حاضر در کنارهء میدان ، با خشم فریاد کشیدند: (( تحمل نکنید! خونش بریزید ، که جایگاهتان ، صدر بهشت باد )). کودکانی که دست به دامان مادر داشتند ، با دهان باز و چشمان وحشت زده ، حیران در آشوب میدان ، مضطرب و پریشان ، می نگریستند.

قاضی القضات ، دست راست را به آسمان بلند کرد و گفت: (( آرام باشید ! آرام! ما ، شما مردمان را بدین مکان فراخواندیم ، تا خود با چشمان خود ببینید و با گوشهایتان بشنوید ، که حافظان بیضه اسلام ، جز به عدل نگویند و جز به عدالت حکم نکنند. اینک خود شاهدید ، کفر را و ارتداد را . اما! ما به او فرصت خواهیم داد ، تا بگوید و خود را رسوا سازد ، تا نگویند دشمنان دین خدا ، که حکم بر ستم رفت ، بنده ای را )).

عین القضات ، قد راست کرده ، سر به اطراف گردانیده و روی به مردمان چنین گفت : (( آیا شما را از من زیانی رسیده است؟ آیا به مال و ناموس تان تجاوز کرده ام ؟ آیا در میان شما کسی هست که از من جز مهربانی و روی خوش دیده باشد؟ آیا دستان من به خون بیگناهی آلوده است ؟ آیا در میان شما کسی هست که از من جز سخن راست و نیکو ، چیزی شنیده باشد؟ بیاندیشید مردمان! انسان را ملاک قضاوت ، اعمال اوست. آیا در اعمال من ، ذره ای از آنچه گناهش می پندارید ، یافته اید ؟

 این شما و این خدایتان! جز این است که می فرماید ، شما را اشرف مخلوقات قرار داد ، تا بیاندیشید و بهترین ها را برگزینید؟ آنهنگام که او نیز ، که به ستایشش نشسته اید ، حکم به سنجش عقل می دهد و گزینش را به شما ، اختیار و آزادی می سپارد ، چگونه است که معتقدان حافظ بیضه اش ، در مقام قضاوت نشسته ، حکم به ارتداد می دهند و شکنجه می کنند و می کشند که چرا بر اساس عقل ، گزیده ای و راه رفته ای؟

 بیدار شوید مردمان! مرا دشمنی با خدای شما نیست ، که اگر هست ، از من است و من از اویم. دشمن اش چگونه پندارم ، که در چنین صورتی، خویش را دشمن پنداشته ام ؟ اینان که حکم به حد من داده اند ، هراس شان ، نه از دشمنی من با خدایتان ، که از ارجاع شما به عقلتان است! مرا حکم به مرگ داده اند ، تا شما را به اندیشه فرا نخوانم. رمز ماندگاری ایشان ، د ر اطاعت و تقلید شماست ، نه د رتامل و آزادی شما ! پس خویش را با خدا و رسولش همسان کنند ، تا به تسلیم تان فراخوانند ، که از برای سلطه بر جان و مالتان ، جز آیت تسلیم به کار ناید... )).

***

محمد مکی، مفتی اعظم ، قاضی القضات همدان ، گامی به جلو نهاد. از همهمه خبری نبود. سکوتی سهمگین ، همه جا را فراگرفته بود ، جز نسیم و آوایش ، که در غبار میدان بزرگ شهر می پیچید. چیزی بگوش نمی رسید. عین القضات ، آرام گرفته بود. محمد ابن عبداله مکی ، که مباحثه را مغلوبه می دید ، در تلاش افتاد ، بلکه احساسات دینی مردمان را برانگیزد. پس چنین آغاز کرد، خطاب به مخاطبینی که تزلزل ، از چهره هاشان ، آشکار بود :

- پنداری زبان شیطان است که بر رسول خدا می چرخد! مردمان ! این همان است که در توصیف ارکان  دین خدا ، کتابها نگاشته است، باور ندارید ، از خود وی بپرسید. اینک چه گشته است که همچون خوارج ، به دین برحق ، پشت کرده است ؟ آیا جز این است که از ابتدا سجادهء زهد را آب کشیده ، تا امروز قادر باشد به سست کردن ایمان خلایق؟ مردمان ! رسول خدا ، چگونه خواهد بخشید ما را ، که برگشتگان ز دین اش را رها ساختیم ، تا ارتداد ورزند و کفر گویند ؟...

 کلام قاضی القضات را ، فریادی از میان جمعیت ، برید : (( هان! قاضی القضات ! این تو خود نبودی که اجرای عدالت را  منوط بر عدالتخواهی متهم نمودی؟ چه شد ، اکنون که سنگر استدلال را محکم یافته ای ، علم تظلم خواهی برافراشته ای؟ )).

صدای نوجوانی ، در پی صدای آن مرد ، از سوی دیگر میدان برخاست : (( تو حاکم شرع رسولی ! همان با عین القضات کن ، که رسول خدا با چنین مردمان کرد. پیامبر خدا نیز اهل معامله بود ! )).

 جمعیت را قهقهه فرا گرفت. سربازان ، و نگاهبانان نیز به خنده افتادند . قاضی القضات از خشم ، دندان به هم می فشرد. عین القضات ، با لبخند پیروزمندانه ای ، چشم بر دیوار بلند قلعه دوخته بود.

 قاضی القضات ، سر به زیر افکند و دست گشاد و گفت: (( فرصتی نیست ! اندک زمانی در اختیار توست. همان گو ، که می پنداری ! این آخرین لحظات زندگی ات را به ریا مگذران ، ما نیز می دانیم که تو حتی همان هنگام هم که در زندان بغداد ، به تبعید بودی ، مروج دین برحق خدا بوده ای. گواه ما ، نامه هایت است. راست گوی و آتش کنجکاوی ما و مردمان را فرونشان . از چه کفر می ورزی ؟ و از چه با توبه و طلب آمرزش ، خویش را از آتش جهنم ، نجات نمی بخشی ؟ )).

 عین القضات را توان ایستادن نبود. پس لختی بر زمین چمباتمه زد و سر به میان افکند. جمعیت ، دوباره به پچ پچ افتاد. دژخیم برای انجام وظیفه ، بی تابی می کرد و در اطراف طناب دار ، گام می زد.

 عین القضات برخاست. جمعیت ، ساکت شد. خورشید ، دیگر اکنون ، رخسار زرد عین القضات را ، آئینه بود.

 عین القضات ، دستانش را به سوی آفتاب گرفت و چنین سرود : ((

با دل گفتم ، که ای دل ِ زرق فروش   کم گرد به گرد ِ عشق و با عشق مکوش

 نشنید نصیحت و به من بر زد دوش   تا لاجرمش زمانه می مالد گوش

 ای شرالحکما ! گوش بدار ، که فزونی عقل ، از فزونی علم است. دانش کم ، عقل ِ کم آوّرد و عقل کم ، تاریکی و جهل و تعصب را در پی دارد. ایمان را دوسویه است. یکسوی به دانش چرخد و فزونی اش ، عقل را فزاید و روشنائی آورد ، سوی دیگرش به تعصب چرخد ، چرا که از دانش گریزد ، پس عقل را بکاهد ، و چنین است ایمان شمایان ! و ایمان من ، تا پیش از صدور حکم کفرم از جانب شما. من مشکورم شما را که با حکمتان ، دانشم  را افزودید و بدینسان عقلم را ، و عقل را چون فزونی یابد ، دین را بکار ناید ! که ابوالعلی معری فرمود : ( آنکس را که عقل است  ، دین نیست ، و آنکس را که دین هست ، عقل نیست ). حال ، به هر حکم که هلاکم گردانید ، باکم نیست ، که هوشیار ِ مرده ، به از جاهل زنده ! جسمم از آن شما می شود و کلامم از آن ِ تاریخ ، که تاریخ ِ این قتلگاه  مردمان ِ راست ، ایران عزیز ، انباشته از ارواح بزرگی ست که نگاهبان عقل اند و راستی .  دینتان ، ارزانی تان ! که آنچه با شمشیر حاکم گردد ، جز در نادرستی ، بکار ناید... )).

***

بیکباره ، از سوی دیگر میدان ، بانگ کنار روید ! کنار روید ! برخاست. مردمان کناره گرفتند. راهروئی گشوده شد. مردی با زره و کلاهخود ، سوار بر اسب پیش می آمد و سوارانی سرخپوش از پی او ، گرد و خاک ، آسمان میدان را انباشت. سوار به وسط میدان رسید.

... امیر سنجر ، که گوئی از همه چیز با اطلاع ست ، نگاهی درهم  بر عین القضات انداخت و سپس روی به سوی قاضی القضات برگرداند و در حالیکه دهنهء اسب را به کنار می کشید تا باز گردد ، فریاد  کشید: (( ما گفتیم ، در برابر حوزهء علمیه نسوزانیدش ، تا در میدان شهر ، مردمان ، خفت و خواری اش را بنگرند ، نگفتیم که در اینجا بدارش کنید ، تا خلایق ، سخنش بشنوند !  راحتش کنید!  در امر خدا تعجیل کنید. درخت اسلام ، خون می خواهد... عجله کنید )).

در حالیکه امیر و سربازانش ، میدان را ترک ، می گفتند ، عین القضات فریاد زد : (( البته ، درختی  که با خون آبیاری شود ، باغبان را ، میوه ای جز مرگ ، نخواهد بخشید ! )).

 امیر که گوئی در میان هیاهو و صدای سم اسبان ، سخن عین القضات را نشنیده بود ، میدان را ترک گفت و از پی اش ، غبار ، همه جا را فراگرفت . پس ، قاضی القضات ، جمعیت را به سکوت فراخواند و با این جمله که امیر را سلامت و حکومت مستدام باد ، چنین آغازید ؛ (( کاش ! ای مرد جوان ! استادت ، امام غزالی اینجا بود ، تا به چشم خویش می دید ، چگونه شاگردی پرورانده است. یقین دارم که اگر در این مکان حضور داشت ، او خود ، طناب دار را بر گردنت حلقه می ساخت. ای مرد! تو نیک می دانی ، که اگر نبود اسلام و لطف سربازان خدا بر این سرزمین ، اکنون ، کفر سراسر این خاک را در لعن و نفرین داشت و این سرای ، خانهء راحت شیطان بود. پدران تو اسلام را پذیرا شدند ، تا در سایهء مرحمت و لطف خداوند متعال قرار گیرند. تو عمر خود را ، به ترویج و تبلیغ دین اسلام سپری کردی ، چرا نمی خواهی ، از آنهمه توشه که اندوختی ، خود به قدر جایگاهی در بهشت ، بهره گیری ؟ بگوی کلام آخر را و بر دار شو، که سزای آنکه منکر حق و حقیقت است ، جز مرگ نیست و در آن دنیا ، آتش دوزخ ! )).

ملایان ، به صدا در آمدند که : (( احسنت ! احسنت ! )).

 مردم ، نگاه کنجکاو خویش را به عین القضات دوختند. آفتاب درخشان ، دیگر ، تمامی میدان را فراگرفته بود. پس ! عین القضات ، به طناب دار نزدیک شد و چشم بدان دوخت

...

آنگاه ، روی به مردمان کرد و گفت: (( استاد من ، احمد غزالی بود ، نه امام محمد غزالی ، احمد ، خود ، درویشی گزید ، چرا که راه برادر و راه شریعت را ، راه ِ ریا می پنداشت ، اما قاضی راست می گوید! من مروج و مبلغ آنچه بودم ، که استادانی همچون غزالی در گوش زمانه سروده بودند. کسانی همچون همین قاضی القضات ، که تمامی ذرات وجودشان ، انباشته از دروغ و ریاست. امروز می فهمم و برای شما باز می گویم که اکنون می فهمم ، که چگونه همین امام محمد غزالی ، از سر عجز و ناتوانی ، مخفیانه به محضر استادالاساتید ، حجت الحق ، حکیم عمر خیام نیشابوری می شتافت تا فلسفه بیاموزد و چون به منبر می رفت ، حکم به تکفیر این استاد بزرگ عشق و انسانیت می داد.  دین و تفکر دینی ، چشمها را کور می کند و عقل را زائل ! مرا در آنزمان که اعتقاد بود ، فهم نبود که از چه روی ، غزالی چنین منش دارد؟ اما اکنون  به درستی می فهمم ، البته ، آن عقیدتی که اساسش بر دروغ و خرافه و ریا و ناراستی شکل گرفته است ، پرورانندهء اهریمنانی همچون قاضی القضات و استادان من است.

 زیادت نمی گویم . مرا مرگ ، نزدیک است ! قاضی القضات می گوید ، پدران من اسلام را پذیرفتند تا در ِ رحمت الهی را به روی خویش بگشایند ! آیا در میان شما کسی هست ، که بداند ، اسلام چگونه بدین سرزمین آمد ؟ آیا شما میدانید آنان که اسلام را بر این سرزمین حاکم ساختند ، از چه روشهائی استفاده کرده و چگونه می اندیشیدند؟ معاویه ، خطاب به والی خوزستان و فارس (( زیاد ابن ابیه )) می گوید : (( این مردم ( ایرانیان ) را باید ذلیل کرد. باید به همان روشی که عمر بن خطاب ! آنها را می کوبید!! طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سر بردارند... سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد ، نصیب این اعاجم ( ایرانیان ) شود. کاری کن که سنگینی بارها ، بر دوششان ، هر چه بیشتر ، فشار آورد.... عجم ها را هر چه بیشتر ذلیل کن، به آنها توهین کن... )). این نمونه ای از رحمتی ست که مسلمانان به ایران آوردند !!!...

  آیا در میان شما کسی هست که بداند ، آئین پدرانش ، پیش از ورود اسلام به ایران چه بوده است ؟

 آری مردمان!  ما ایرانیان را ، تا پیش از ورود اعراب ، آئین ِ راستی بود . ما مردمان ، گفتار ، نیک می پنداشتیم و پندار ، نیک می خواستیم و کردار نیک ! ما مروج محبت و عشق بودیم و دانش و عدالت . اینجا سرزمینی بود که شهرهایش ، به خانه های دانش و کتاب ، شهره هفت اقلیم بود. اینان ! همان کسانی که قاضی القضات ، محمد بن عبداله مکی ، از تخمهء ایشان است ، بنام عدالت و آزادی و برقراری حکومت خدا ، بدین سرزمین تاختند ، شهرها ویران کردند ، کتابخانه ها را سوزاندند، مردمان را از زن و مرد و کودک و پیر و جوان کشتند ، آنچنان که از کشته ، پشته ساختند و از خون ، جوی ، روان کردند و جز تخم نفرت و کین و دروغ و ریا نکِشتند. این بود آن رحمتی که قاضی القضات را افتخار بدان است. آیا نبود اینهمه ، جز آنچه استحقاق لعن و نفرین داشت ، درست عکس آنچه حاکم شرع می گوید؟ )).

 زنی از میان جمعیت گفت ؛ (( چگونه باور کنیم ، سخنان مردی را که تا دیروز ، خود ، همهء توان را در راه اسلام نهاده بود و امروز خلاف اعتقاد خویش می گوید؟ چه اعتباری ست ، سخن چنین آدم دمدمی مزاجی را ؟ ))

 جمعی در اطراف آن زن ، سر به تائید آوردند.

 عین القضات ، لختی سکوت کرد. سپس سر برداشت و چنین گفت : (( تا دیروز ، مرا امید بهشت بود و جویهای روان از شیر و عسل و حوریهای آنچنانی که می دانید .  تا دیروز ، مرا معامله ای بود و داد و ستدی با آنچه خدایش می پنداشتم . تا دیروز ! هر آنچه نیک می دانستم و نیک می پنداشتم ، به مکتبی نسبت می دادم ، که هر آنچیز بود ، جز آنچه من ، به دروغ ، اما از روی نیت پاک ، بدان متصل می ساختم .

آری ، تا دیروز ، من قادر بودم ، برای حفظ آنچه فکر می کردم دارم ، و برای آنچه می اندیشیدم ، ممکن است در سرائی دیگر بدست آورم ، تن به ریا و دروغ بدهم ، و مردمان را نیز بدنبال خویش کشم. اما اکنون چه ؟ اکنون که دیگر مرا ، هیچ باوری نیست ، جز عشق به شما مردمان و نیکبختی شما ، چه؟

 آری ، اکنون است که من ، خودِ خویشتنم . نه با کسی و چیزی در معامله ام ، نه  مرا چیزی هست  برای از دست دادن ، و نه امیدی برای بدست آوردن . دیگر ، نه ترس از دوزخ دارم ، نه امید ِ بهشت ، نه هراس از مرگ ! پس ! اشکارا حقیقت می گویم، چرا که آزادم . اندیشه ام را هیچ بندی به اسارت نبرده است.

 آری ، کنون است که شما مردمان را ، بر سخنم ، می تواند اعتمادی باشد ، نه آنزمان ، که چون قاضی القضات  با هزار و یک بند ، در اسارت وعده و وعید و دروغ و خرافه بودم  )).

 

***

قاضی القضات ، از خشم ، طومار را بسوی صورت عین القضات پرتاب کرد ، تا مگر خاموشش سازد. همزمان فریاد کشید ! (( مهلتش ندهید این خبیث را . پوست ، از او برکن دژخیم ! )).

دژخیم ، از پشت گردن ، دست به جامهء عین القضات آویخت. پس ، به یک آن ، به تیرک استوارش ساخت. جمعیت را همهمه فرا گرفت. سربازان بر گرد میدان ، رو به مردمان ، با شمشیر های آخته ، حلقه زدند.

 گریه کودکان ترسیده از هیاهو ، آسمان میدان را انباشت . دژخیم ، خنجر از نیام کشید ، گیوه ، از پای عین القضات برگرفت و به کناری پرتاب کرد. دخترکی از جمعیت جدا شد و گیوه های عین القضات را در آغوش کشید و در میان مردم ، گم شد.

 دژخیم ، تیغ بر پشت پاشنهء پای عین القضات نهاد و به یک ضربت ، بندی از پای جدا ساخت. پس ، فریاد عین القضات ، با آه مردمان یکی گشت و آسمان ِ نگاه ِ میدان تیره کرد. سرنگهبان ، به یاری دژخیم شتافت . تیغه بر جامهء عین القضات کشید و عریانش ساخت. دژخیم ، خنجر را به زیر پوست عین القضات راند . صدائی  همچون ناله آهوی زخم خورده ای ، از گلوی خشک عین القضات خارج شد و سرش به شانه ای خم شد. خاک گرم سپیده ، سرخگون شد...

 مردمان ، بیتاب ، اشک ، روان ساختند. مردی گفت : (( رهایش کنید ! دژخیمان ! )). نگهبانی ، نیزه اش را به سوی مرد معترض رها کرد. جمعیت در هم ریخت. نگاهبانان ، بسوی مردمان بی سلاح و دفاع ، حمله ور شدند. در آنی ، خون مردمان با خون عین القضات در هم آمیخت...

...........................................

 هنگامهء غروب بود و آتشی ، که پیکر عین القضات را در میدان شهر ، خاکستر می ساخت ، تا بر بادش سپارد و بر یادش نگارد.

طلوع ِ آخرین سپیده را ، زمانه ، بر دار  دید.... نه........ نه...........

 این ، غروبِ آخرین سپیده پرواز یک پرنده بود!

 عین القضات را سه روز ، استخوانهای سوخته ، بر دار ِ رحمت الهی بود ! و مردمان را ، اشک در چشم... تا کشتزاران عشق را ، کشتگرانی دیگر آیند و چوبه های دار را ، سر بلندانی دیگر... تا سنت آید ، حقیقت را بجان ، پاس داشتن ، و جان را بر سرش ، بگذاشتن !

 (( 10/3/1383 ))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٢٤ - mazdak

بابک، سرباز سرزمین ِ پارس!

 

بابک، سرباز سرزمین ِ پارس!

فرهاد عرفانی – مزدک

 

 

افشین، افسار اسب را کشید و روی بگرداند. سپس، دو سرباز عرب را فرا خواند و گفت: (( بابک را اسب دهید، او همپای ما خواهد آمد، از ارمینه ( ارمنستان ) تا اینجا پیاده آمده است! کافیست! سردار را اسب دهید، تا ایرانی، سردار خویش را خوار نبیند! )).

سربازان شتافتند و تیزپائی راپیش خواندند، اما بابک به اسب ننشست. قافلهء اسرا و سربازان، از سوئی چشم به بابک داشتند، و سرباز زدن او از سوار شدن، وز سوی دیگر، چشم به افشین، تا او را چه تصمیم خواهد آمد؟

 نسیم صبحگاهی، خاک آذرآبادگان را می نواخت. آفتاب ملایم، چشم، به کوههای بلند سرزمین ایران، می گشود. صدای غرش شیری، ز دور دست دشت، بگوش می رسید. افشین اسبش را به خود گذاشت، پیاده شده و با لبخندی به بابک نزدیک گشت. پس وی را همچون امیری بزرگ خطاب کرد: (( سردار را چه می شود؟ آیا بناست همچون بردگان ، پای پیاده داری ما را، در این دراز سفر؟ )) . سپس با کنایه ای شیطنت آمیز گفت: (( سفر مرگ، هر چه کوته تر، خوش تر! خلیفه بیقرار است، پس بشتاب! )).

 بابک، نگاهش را به صف اسرا دوخت. لختی سکوت کرد، سپس با صدائی بلند، آنچنان که همه بشنوند، گفت، (( سنت سردار ایرانی نیست، که سواره به اسارت رود، در آنحال که یارانش، پای در خار دارند و پیاده اند ! )).

افشین به فکر شد! سردار ایرانی؟... ، پس در آنگاه که پابپای بابک، پیاده راه افتاد، بابک را گفت: (( دیری ست این سرزمین را سرداری نبوده است، البته جز تو! و بعید دانم که کمر راست گرداند، این شکسته سمند تند پای شرق )).

بابک لبخندی زده، پاسخ داد:

  (( آری، کمر راست نگرداند، تا چون تو خائنینی، در رکاب خلیفهء عرب، شمشیر می زنند! )).

 افشین را این سخن، سخت آمد. پس نگاه خشمگین اش را به سیمای کشیده و پرموی بابک دوخت و گفت: (( بسیار جالب است، جالب است که پدر بزرگت، ابومسلم خراسانی، به عرب خلافت می بخشد، و تو، مرا که تنها، راه پدران  تو را ادامه دهم، خائن می خوانی! این چه رسم است روزگار را، که فرزندان حافظ میهن را، متهم به خیانت کند و خونریزان ناآرامی چون ترا، فدائی میهن؟ )).

                                      ...

روز، بلند می شد. آفتاب، مهر می پراکند. خاک به هوا خاسته، موج می داشت ز زیر سم اسبان سواران خلیفه و گامهای خسته اسرای پیاده. راه، دراز می نمود و افق ناپیدا.

 افشین، مشک آب، از زین اسب گرفته، اسیر خویش را سیراب کرده، پاسخ را به انتظار نشست. پس! بابک، خیسی لبان را با آستین چرمین زدود. سپاس گفت افشین را از برای آب. آنگاه سخن سرائید چنین که: (( آری، تو راست می گوئی. پدربزرگ من، قدرت، به عرب واگذاشت! چراکه فرزند ایمان نسنجیدهء خویش بود. او بر این تصور بود که بنی هاشم از خاندان پیامبرند، پس به عدالت نشینند و ظلم را نگزینند. غافل از اینکه فرزندان هاشم، فرزندان قاتلان سرداران بزرگ سرزمین اجدادی وی، ایران عزیز هستند. او ندانست که این سلسلهء فاسد، پیامبر را بهانه دارند، از برای قدرت. پس هر گاه، قدرت به کف آرند، همچون بنی امیه اند و همچون تخمه ای از نژاد و تیرهء سعد ابن ابی وقاص، که خون زن و فرزند ایرانی، جوی روان ساخت، از برای آبادی صحرای عرب!... و اما تو ای افشین، تو راه پدران من و پدران خویش نمی روی! پدران ما، در راه عدالت و آزادی میهن از ظلم و اسارت، شمشیرزدند، اما تو در بقای اسارت میهن خویش، تیغ از نیام کشیده ای، هیچ اندیشیده ای، آیندگان چگونه یادت کنند، اینگونه که دشمن ِ دشمنان میهن را، به اسارت گرفته، و به قتلگاه می سپاری؟ )).

افشین بر جای ایستاد. پس، شولای خویش، باز نموده، بردست گرفت و چنین پاسخ داد: ((  بابک! تو خطا رفتی. تو، نه راه پدران رفتی و نه فکر ایشان را پاس داشتی. پدران تو اسلام آوردند، تاخلق بیاساید، و تازیان، بیش از این، خون نریزند و ویران نسازند. تو اگر خلف بودی هم ایشان را، به دین بهی نچسبیدی و اعتقاد کهن رها بکردی و همچون من، در اندیشهء صلح و ارامش خلق و آبادی سرزمین نیاکان بودی! اما افسوس، افسوس که توعزم کردی به جوی بازگردانی اب رفته را و خلق رااعتقاد منسوخ فراخواندی و بنای بر دشمنی و خشونت بگذاشتی، آنچنان که از خراسان تا اسپهان و از مازندران تا آذرآبادگان، بذر کین گسترده است کنون، و آبادی هاست ویران. آری، آنکس که بذر کین کارد، البته جز ویرانی ندرود! حال خود قیاس کن که تو فرزند راستین این سرزمینی، یا من که  به قیمت خواری خویش، سرزمینی را زنده و پایدار خواهم؟! )).

 

 بابک را، چهره چون خورشید درخشید، و از چشمان، خشم شعله کشید: (( هان! چه می پنداری ای کوچکمرد؟! ایرانی ، هرگز ننگ به هر قیمتی زیستن را نخواسته است، که اگر چنین بود، از کشته اش، پشته نمی شد، تاریخ درازی را، که به پاسداشت این سرزمین، سپری گشته است. بگذار دریای پارس را، خون به جای آب، موج به موج بکوبد، و کوههای سر به فلک کشیده را، استخوان فرزندان این خاک، رفیع تر گرداند و جز درخت خشم نروید، جنگلهای انبوه شیرگاه مازندران را، و خورشید بسوزاند کویر تشنه خراسان را، اما نیالاید به ننگ اسارت و باقی به بقای وطن فروشانی که، البته میهن نیز، برای ایشان، جز تکه استخوانی از قدرت، همچون سگان نیست!

 ما را زمین سوخته، به ز آبروی رفته، بیدار شو ای به جادوی ِ افیون عرب، خفته! ترکان خونخوار، به دروازهء میهن در انتظارند، تا تکه تکه گردانند به نفرت و خشم، زادگاه ترا، وزان سوی، تازیان، به ذلت برند و کنیزی، زنان و دختران ترا، ... اینگاه، که ما راست عزم دفاع از خانه و کاشانه، ترا این چه حقارت است، که دست بسته خواهی، دلیر مردان ِ این سرای ِ باستان را؟ )).

 

افشین، افسار اسب را رها ساخت. دست بر کمر نهاد و چشم، در چشم بابک دوخت. کاروان از حرکت باز ایستاد. نگاهها بر دو سردار جنگجو، دوخته شده بود. نفسها در سینه حبس بود. کس نمی دانست، بین آندو، چه گذشته است؟ جز پیشکار افشین که شاهد و ناظر بود، دیگران را، ازین نبرد ِ کلامی، کلامی آگاه نبود...

 لبهای افشین، از خشم می لرزید. پس عرق از پیشانی زدود و در حالیکه انگشت بسوی بابک نشانه داشت، سخن بر آمد که: (( هیچ ات  گناه نیست! بگوی، بگوی که خورشیدت، در غروب آشیانه دارد، و صد البته از یأس  است که می غری! اما می خواهم بدانم، آنگاه که بر دار می شوی نیز، اینگونه آواز دلاوری خواهی خواند یا ... )).

 بابک سخن او را قطع کرد و گفت: (( یا چه؟ یا چون زنان ِ شوی ز کف داده، به شیون خواهم نشست؟ هرگز! هرگز! افشین! تو و اربابانت، هرگز زانو زدن یک سرباز سرزمین پارس را، به چشم نخواهید دید! ... و اما تو... و اما تو ای وطن فروش! مطمئن باش که هیچ اربابی، نوکر خائن را گرامی نخواهد داشت، دیر یا زود، تو نیز چوب ساده لوحی خویش را، خواهی خورد...

                                                            ...

به فاصلهء نچندان درازی پس از مرگ بابک، افشین نیز بفرمان خلیفه، بر دار شد، تا عبرت آید وطن فروشان را، شاید!!!

 

www.dastaneerfani.myfablog.ir

www.farhadeerfani.blogspot.com

www.maghalatemazdak.blogspot.com

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٦ - mazdak