صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

اردبیل، سی و دو درجه زیر صفر

 

اردبیل، سی و دو درجه زیر صفر!

  

داستان کوتاه از:

  فرهاد عرفانی مزدک

  - برو بیرون! 

- خواهش می کنم!

 - گفتم برو بیرون!

- ترا به خدا، هوا سرده! رحم کن. آخه کجا برم اینوقت شب؟

- برو تا همینجا خفه ات نکردم!                                                        

 ...

 دختران قد و نیم قد سکینه، در حالیکه پابرهنه بر روی برف و در حیاط ایستاده بودند و اشک می ریختند، گوشهء پیراهن پدر چهارشانهء قوی هیکل خود را می کشیدند و به او التماس می کردند که مادرشان را از خانه بیرون نکند!

 

 سکینه بشدت می لرزید و دندانهایش بهم می خورد. تمامی برف روی دیوار، یکپارچه یخ زده بود. ساعتی قبل، هواشناسی اعلام کرده بود که برودت هوا به بیست و پنج درجه زیر صفر رسیده  است و احتمالأ به سی و دو درجه زیر صفر نیز خواهد رسید  و از شهروندان خواسته بود که از سفرها و رفت و آمد غیر ضروری در سطح شهر بپرهیزند، بخصوص پیرها و کودکان.

  سکینه به پای یاشار افتاد و در حالیکه بشدت می گریست، با صدائی نازک گفت: « آخه آدم، زنشو بخاطر پیدا شدن یک سنگ ریزه توی آش، از خونه بیرون می کنه؟  در طی بیست سال زندگی، کی این اتفاق افتاده بود؟ ببخشید! من اشتباه کردم، نخود را دادم به بچه پاک کنه! ببخشید! غلط کردم! گُه خوردم! ترا به خدا، به سید الشهدا! رحم کن! از سرما می میرم... نگذار بچه ها بی مادر بشن !...

 

...

 یاشار، با دست چپ، گردن سکینه را گرفت و دست راستش را زیر ران او انداخت و از زمین بلندش کرد و همچون یک گونی سیب زمینی، وی را از در حیاط به بیرون و بر کف کوچهء یخ زده از آب و گل و برف، پرتاب کرد.

 جیغ سکینه، همراه با بچه ها، به هوا خاست. در آهنی حیاط،، محکم به هم کوبیده شد. چند همسایه، از طبقهء دوم مشرف به خانهء یاشار و از پشت پرده، یواشکی مشغول تماشا بودند. یاشار نگاهی غضبناک به آنها انداخت. پرده ها کشیده شدند. یاشار، بسوی بچه ها برگشت و با پس گردنی و مشت و لگد، آنها را به اتاق و بر سر سفره برگرداند...

                                                    *

 یاشار پسر می خواست، ولی سکینه برای او سه  دختر آورده بود. یاشار، در جوانی، عاشق دختر همسایه شده بود و می خواست با او ازدواج کند، اما پدر و مادرش وی را مجبور کرده بودند با دختر دائی اش، یعنی سکینه ازدواج کند. سکینه، درس خوانده بود و اعتقادات مذهبی اش محکم نبود، اما یاشار سواد نداشت و سخت معتقد و متعصب در مسائل مذهبی بود. سکینه آرزویش این بود که روزی بتواند در سواحل مازندران شنا کند!  اما آرزوی یاشار این بود که پای پیاده به کربلا برود... اینها، افکاری بود که در سر سکینه می چرخید، آنهنگام که در کوچه و کنار تیر چراغ برق، ایستاده بود، بلکه یاشار، از کرده اش پشیمان شود و او را به خانه باز گرداند.

در ناحیهء کمرش، شدیدأ احساس درد می کرد. خودش را در چادر سیاه پیچیده بود و با گوشهء آن، اشکهایش را از گونه ها می زدود...

 

در ِ خانهء همسایه باز شد. پیرزنی در آستانهء در ظاهر شد و در حالیکه بداخل خانه اشاره می کرد، گفت: « بیا تو سکینه خانم، هوا خیلی سرده، یخ می زنی، خدا ذلیل اش کنه این مرد رو که اینقدر تو رو اذیت می کنه! بیا تو دخترم... ».

 

 سکینه در همانحال که تلاش می کرد لبخندی بر لبان داشته باشد، خجلتزده گفت: « خیلی ممنون آذر خانم. چیزی نیست. من عادت  دارم. شما بفرمائید داخل، سرما می خورید، به آقاتون سلام برسونید. اونهم الان میاد در رو باز می کنه... ».

 

چی میگی دختر؟ تعارف نکن! یخ میزنی! بیا تو. عسگر آقا هم مثل پدر شماست. امشب رو اینجا بمون، فردا هر جا دلت خواست برو.

 

-                       خیلی ممنون آذرخانم، ولی خوبیت نداره، بهتره من همینجا وایسم. الان میاد در رو باز میکنه، شما نگران نباشین.

 -                       پیرزن، در حالیکه عصبانی و ناراحت بنظرمی رسید، با حالت قهر بداخل خانه اش برگشت و در همانحال گفت: « هر جور صلاح میدونی! به هر حال خونهء  خودته. اگه پشیمون شدی، کافیه در بزنی، من، حالا حالاها نمی خوابم

                                     

  ...

 

نیم ساعتی گذشت، خبری نشد. یاشار در را نگشود. کوچه خلوت بود. رفت و آمدی نبود. چراغ خانه ها یکی یکی خاموش می شدند. ذرات یخ زدهء بخار، همچون خرده شیشه، در هوا، به اینسو و آنسوی می رفتند. طول کوچه، از همیشه، بیشتر بنظر می رسید. سکینه می دید که بقال سرکوچه نیز در حال جمع کردن بساط  خود است ... دست و پایش کرخت شده بود. تلاش می کرد در جا، تکانی به خود بدهد و دستها را بهم بمالد، بلکه خون جریان پیدا کند. احساس می کرد، آب بینی اش یخزده و او فقط قادر است از طریق دهان ( که اکنون جلویش را با چادر گرفته بود) نفس بکشد. برای لحظه ای بفکرش رسید، بخانهء یکی از اقوام برود، اما خیلی زود نظرش عوض شد، چرا که با خود اندیشید، ممکن است او را سوال پیچ کنند و ... شاید هم بهتر است فعلأ کسی از اختلافات خانوادگی وی آگاه نشود، هر چند کم و بیش، همهء بستگان، چیزی می دانستند...

 

 پس چه باید می کرد؟ در همین فکر بود که با خود گفت:« بهتر است راه بروم، بهتر از اینستکه یک جا بیایستم». با شناختی که از یاشار داشت، می دانست که او در را نخواهد گشود. پس راه افتاد. از کوچه خارج شد. صدای سگها ی ولگرد، از دور، بگوش می رسید. کوچه ها و خیابانها را پشت سر گذاشت. به بزرگراه رسید. از کنار پیاده رو و در تاریکی راه می رفت تا کسی وی را نبیند. از این بیم داشت که مامورین گشت انتظامی، وی را دیده و گمان برند که زن ولگرد و یا معتاد و خراب است.

  به راه خود ادامه داد. اکنون، بجز دست و پا و بینی و گوش، در بقیهء بدن، احساس گرما می کرد. سرعت خود را بیشتر کرد و بی اعتنا به خودروهای در حال عبور، از عرض عریض خیابان گذشت و به گوشهء تاریک پل آهنی عابر پیاده که بر روی بزرگراه زده بودند، پناه برد. در آنجا از برف انبوه، خبری نبود، اما همه چیز یخزده بود. به دیوارهء پله های پل تکیه داد و خود را تا جای ممکن، جمع و جور کرد و چادر را روی صورتش گرفت. به فکر فرو رفت؛ چه کند؟ امشب را چگونه بگذراند؟ بچه ها اکنون چه می کنند؟ آیا یاشار پشمان خواهد شد؟ پرسشهای گوناگون بسرعت از ذهنش می گذشتند و مجالی برای یافتن پاسخ به او نمی  دادند... بغیر از صدای گاهگاهی خودروها و سگهای ولگرد، چیزی شنیده نمی شد. آسمان، پر از ستاره بود و زمین، پر از سیاهی و یخ ...

 

احساس می کرد که نمی تواند جابجا شود. پائین بدنش سنگین شده بود. چادر آغشته به بخار یخزده دهان، از دستش جدا نمی شد... با خود  می اندیشید: « مگر من چه گناهی کرده ام که زن شده ام؟».

 

...

 

ساعت پنج صبح بود. خودروی جمع آوری زباله، کنار پل عابر پیاده ایستاده بود. مردی جوان، با صورتی سرخ و گل انداخته، در حال گفتگو با تلفن همراهش بود: « آها، آره! فکر کنم یخ زده! مثل یک تکه چوب افتاده اینجا! دهنش باز مونده، فکر کنم کارش از آمبولانس گذشته، زنگ بزنید پزشکی قانونی. ما ادامه میدهیم، باید زباله ها را جمع کنیم... ».

 

                               

21-11-86

 www.adabeerfani.blogfa.com 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٥ - mazdak

تمدن!

 

تمدن!

 فرهاد عرفانی مزدک

  

اُسا، استاد سوئدی مان، گفت:  ظاهرأ قرار بوده صبح زود که بچه ها خوابند، مادر بزرگ را به اینجا منتقل کرده و کار را تمام کنند. اما لنا کوچولو همه چیز را شنیده بوده است. در قدیم، اکثر سوئدیها در کلبه های کوچک چوبی زندگی می کرده اند، به همین جهت اتاق خواب و آشپزخانه و محل نگهداری حیوانات تقریبأ می شود گفت یکجا بوده است. ظاهرأ پدر و مادر لنا فکر می کرده اند که وی خواب است و چیزی نمی شنود. اما لنا بخوبی شنیده بوده که پدرش به مادرش می گفته است ؛ ( زیاد طول نخواهد کشید و دردناک هم نخواهد بود. فقط یکلحظه است و بعدش همه چیز تمام میشود...). به همین دلیل، لنا تصمیم می گیرد، مادربزرگ را نجات دهد. او برای اینکار، فقط یکروز فرصت  داشته، یعنی روز شنبه، چون قرار بوده که صبح یکشنبه، مادر بزرگ را از این صخره به پائین پرت کنند ( اُسا با دست، تپهء صخره ای بلندی که تقریبأ صدمتر ارتفاع داشت را، در آنسوی بزرگراه، نشان می داد و صحبت می کرد.

 هوا سرد بود و نسیمی سوزناک می وزید، اما ما تقریبأ چیزی حس نمی کردیم، چون غرق در ماجرای شگفت انگیزی بودیم که اسا در حال تعریف آن بود. برای ما خارجی ها که پیش از ورود به سوئد فکر می کردیم اینجا همان بهشت موعود است شنیدن این حرفها، آنهم از « دهان » یک سوئدی، واقعأ غیر منتظره  و تکان دهنده بود ).من گفتم: « اُسا، لنا چه جوری می خواسته مادر بزرگش رو نجات بده؟ ».

اسا گفت: « الان می گم!... لنا تصمیم می گیرد، صبح زود که پدر و مادرش در خوابند، مادر بزرگ را از کلبه خارج و به کلبه ای ساحلی و غیر مسکونی در اعماق جنگل منتقل کند. اما مشکل بزرگ لنا این بوده که مادر بزرگ نمی توانسته زیاد راه برود و از سوی دیگر نمی توانسته تند هم راه برود! آنشب، تقریبا تا نیمه های شب، لنا فکر می کند و بالاخره تصمیم می گیرد از همان ارابه ای استفاده کند که قرار بوده مادر بزرگ را با آن به کنار صخره برسانند. اینچنین است که مقداری غذا و آب را از کلبه خارج و سپس به سراغ مادر بزرگ می رود. بگونه ای که پدر و مادرش متوجه نشوند، مادر بزرگ را از کلبه خارج و سوار ارابه می کند و با هر بدبختی ای بوده، وی را به کلبهء جنگلی می رساند. این کلبه را لنا از زمانی می شناخته که پدرش او را به همراه خود به کنار دریاچه می برده و از این کلبه برای اقامت موقت استفاده می کرده است ».

یکی از دوستانم، خطاب به اُسا گفت: « اُسا! یعنی سوئدیها اینقدر بی رحم بوده اند که پدر و مادر خود از این صخره به پائین پرت می کرده اند؟ ».

اُسا در حالیکه لبخند تلخی به لب داشت، با کمی عصبیت گفت: « خب! سوئد در آنزمان کشور فقیری بوده، مردم به سختی می توانسته اند شکم خود را سیر کنند. وجود یک آدم پیر که هیچ کاری از او ساخته نبوده و فقط یک نان خور اضافی بوده، خب...! چطور بگویم؟ نگهداری اش سخت بوده است! ».من گفتم: « ادامه بده اُسا! ».و اُسا ادامه داد که: « بله! لنا، مادر بزرگ را با آب و غذا در کلبه می گذارد و خود، بسرعت به خانه باز می گردد، اما وقتی به خانه می رسد، پدر و مادر و عمویش را، روبروی در، به انتظار خود می بیند... بعد از یک کتک مفصل! بالاخره مجبور می شود که اعتراف کند، اما تهدید می کند که اگر آنها بخواهند مادربزرگ را بکشند، او خود را از صخره به پائین پرت خواهد کرد! او می گوید، اگر مشکل شما، وجود یک نانخور اضافی است؟ خب! با رفتن او، همهء مشکلات حل می شود و نیازی به پرت کردن مادربزرگ از صخره نیست...ولی پدر و مادر لنا و عمویش، حرفهای این دختر یازده ساله را جدی نمی گیرند و عزم شان را جزم می کنند تا با یک روز تأخیر، تصمیم خود را عملی کنند! ».

*

هوا سردتر و سردتر می شد و بچه ها این پا و آن پا می کردند، اُسا هم سردش بود، برای همین تند و تند صحبت می کرد و از طرفی، چشمی هم به انتهای بزرگراه داشت تا بلکه اتوبوسی را که قرار بود ما را به مقصد بازگرداند، ببیند. کمی مکث کرد و نرم کنندهء لب اش از کیف در آورد و بر لبانش مالید و ادامه داد که: « ... خلاصه! وقتی لنا کوچولو می بیند نمی تواند جلوی پدر و مادرش را بگیرد، به اینجا می آید و تصمیم خود را عملی می کند! یعنی خودش را از اینجا ( بااشاره به صخره ) به پائین پرت می کند... ».

 من گفتم:« جدی؟! و بعد چه می شود؟ ». 

دوستانمان، همه حیرت زده، چشم به دهان اُسا دوخته بودند. اتوبوس، در ایستگاه بود و راننده به ما چشم دوخته بود که سوار شویم، اما ما قدرت حرکت نداشتیم ».

 اُسا ادامه داد که: « هیچی! با اینکه همه خانواده از مرگ لنا متأثر بوده اند، اما اینکار لنا نمی تواند جلوی مرگ مادربزرگ را بگیرد و اینکار، با چند هفته تأخیر، عملی می شود! چونکه آنها به هر حال نمی توانسته اند از مادربزرگ نگهداری کنند... ».

اُسا در حالیکه به اتوبوس اشاره می کرد، گفت: « خب! برویم سوار شویم. اینهم ماجرای صخرهء بلند شهر گوتنبرگ بود. جالب بود، نه؟! » و از پلکان اتوبوس بالا رفت. بچه ها هم بدنبال او سوار اتوبوس شدند و من از پشت سر، تو گوئی به خود، گفتم، « بله، جالب است، به این می گویند تاریخ تمدن! ».

                                                     21، 8، 1386

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٥ - mazdak