صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

سپیده دم ِ افرازه رود

سپیده دم ِ افرازه رود ( 1 )

 

داستانی کوتاه از؛

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

قلهء سر به آسمان سائیدهء سهند، هنوز در رویای برفین بود، که سپیده، بر فراز شهر زیبا و سرسبز مراغه، پرکشید. آهنگ بلند خروش رودخانهء پر آب کنارهء شهر، درختان کهنسال گردو را به بیداری، فرا می خواند. شب را پایانی دلنشین و دل انگیز می نمود، چهچههء بلبلان باغات انبوه نگین سبز آذرآبادگان، مراغه! خاستگاه عشق و طراوت و مهر...

...

از دور، آوائی محو، همچون نوائی در هوائی مه آلود، بگوش می رسید. سواری بلندقامت، با چهره ای خونین و خاکی، فریاد زنان به چهار راه رسید و فریاد کشید: « از جانب « بادکوبه » می آیم. آهای مردمان، بپای خیزید! ترکها می آیند... ».

*

هوشنگ، نوجوان درشت اندامی که به چوپانی، اشتغال داشت و اکنون در سپیده دم، گله را به دشت می خواند، با خود اندیشید؛ « ترکان؟ ترکان کیستند؟ چه می خواهند و از کجا آمده اند؟ این سوار چرا زخمی بود؟ آیا خطری گله را تهدید می کند؟ نکند باید بازگردد؟... ».

پرسشهای بسیاری ذهن هوشنگ را به خود مشغول ساخت. پس، گله را به کناری از کوی ارامنه هدایت کرده، به نانوائی خاچیک ارمنی، که بهترین نان سفید شهر را می پخت، وارد شد.

 خاچیک، که تازه از خمیر گیری آسوده گشته و به آماده سازی تنور مشغول بود، با ورود هوشنگ، دست از کار کشیده و گفت: (( برو و لختی دیگر باز گرد، آتش تازه است و تنور آماده نیست ».

 هوشنگ، کلاه پشمین از سر برگرفت و در میان دو دست فشرد، پس خاچیک ارمنی را گفت: « ترکان کیستند؟ فریاد سوار را نشنیدی؟ ».

 خاچیک، با صورتی سرخ و چشمانی نگران، پاسخ داد: « آری شنیدم. مسیح به فریادمان رسد! اگر سوار راست بگوید، همگان بیچاره شده ایم. اینان، بیابانگردانی وحشی هستند که از هر کجای گذرند، ویرانی و خون بر جای گذارند! دعا کن که این خبر فقط یک اشتباه باشد ».

*

اما، خبر اشتباه نبود! بیشمار مردانی با کلاه و بالاپوش پشمین و چهره هائی بر افروخته و سوخته، با نیزه هائی کوتاه در دست و خنجرهائی سرکج به میان، راه مراغه را در پیش داشتند و شاید  تاکنون از تبریز گذشته بودند.

 سواری که این خبر شوم را بمیان کشیده بود، محمد فرزند عثمان بود، از عربهای حنفی عرب محله! او سواری چابک بود که تحت فرماندهی داریوش پیشاهنگ، فرماندهء نگاهبانان شهر مراغه، به حراست از شهر، در برابر هجوم اقوام بیگانه و متجاوزان می پرداخت و به جهت ماموریتی به شهر گنجه رفته بود...

 پس اسب خسته را به درختی بسته، بسرعت راه آتشکدهء « آذربانگ» را در پیش گرفت، اما پیش از آن، پرویز پنیر فروش را، که لحظه ای پیش، دکان گشوده بود، فراخواند و وی را گفت که به مسجد کبود شود تا مفتی و پیران را به جهت مشورت به آتشکده بخواند.

در اندک مدتی، شهر خفته، صفیر بیداری کشید و پیران  و ریش سپیدان و مردان جنگی شهر، از هر سوی، بجانب « آذر بانگ » شدند تا خطر بزرگ را به چاره نشینند. داریوش  پیشاهنگ، آنهنگام که چشم گشود و پیک را پذیرا گشت، بیدرنگ سواری به تاجیک محله و آذرمحله و سواری بسوی آشوریان و یهودیان روانه ساخت که: « بشتابید ! بی آنکه لحظه ای را واگذارید، راه آتشکده  در پیش گیرید، که جای درنگ نیست و خطر بسیار نزدیک است... ».

...

 ساعتی گذشت. خورشید، همچون نواری زرین و درخشان، از میان درختان سر به فلک کشیده، در رگهای شهر، جاری گشت. مردان جوان و زنان و کودکان مراغه ای با چهره هائی گلگون و سپید و چشمانی سبز و آبی و قهوه ای روشن و گیسوانی که همچون طلا در زیر برق آفتاب می درخشید، در میدان اصلی شهر، به انتظار بودند تا بزرگان را چه تصمیم آید.

...

و اما در آتشکدهء «آذربانگ»، آتش، بیش از همیشه شعله می کشید. اکنون دیگراز تمامی شهر و اطراف آن و از طرف تمامی طوایف و اصناف، نمایندگانی حضور داشتند. مردان و زنانی، اغلب کهنسال و میان سال از پارسیان آذری  و تاجیکان و زرتشتی ها و ارامنه و آسوریان و اقلیت مهاجران مسلمان و همچنین نانوایان و پارچه فروشان و فلزکاران و ...

***

و اما در دیگر سو، ترکان صحرای قره قوم، اکنون دروازه های تبریز را پشت سر گذاشته و کوی و برزن را از جسد انباشته، جوی خون به راه انداخته و به غارت بازار مشغول بودند. فرمانده ایشان، گولای خان، دستور داده بود که پس از درهم شکستن تبریز، هیچ مردی نباید زنده بماند و زنان را نیز پس از عیش و عشرت، تحت الحفظ، به بادکوبه بفرستند تا قوش خان، سردار بزرگ، در مورد ایشان تصمیم بگیرد، هزار سوار در تبریز باقی بمانند بجهت حفظ قلاع و اموال غنیمتی، مابقی بسوی مراغه و قزوین، راهی شوند...

*

داریوش پیشاهنگ، با اجازه گرفتن از موبد بزرگ، جمشید، به بالای پلکان سنگی روبروی آتشگاه رفته و نمایندگان مردم را به آرامش فراخواند. سپس چنین گفت هم ایشان را: « یاران و بزرگان و همشهریان گرامی! ساعتی پیش، پیک، ما را چنین آگه ساخت که؛ سپاهی عظیم از ترکان بیابانگرد، دروازه های ایران را پست سر گذاشته، پس از ویرانی گنجه و باد کوبه، بسوی تبریز روان گشته اند و احتمالا اکنون که ما گفتگو می کنیم، تبریز را نیز به سرنوشت بادکوبه، دچار ساخته اند. این جماعت را نه دانش و فرهنگ است، نه تحمل و مدارا، که توان هم ایشان را به گفتگو فراخواند. تنها راه، ایستادگی است و بکار بردن درست عقل، در چیرگی بر ایشان. من پیشنهاداتی دارم که می گویم، آنگاه اگر مورد پذیرش قرار گرفت، هم آنها را به اجرا می گذاریم.

یکم -  شهر را بسرعت تخلیه کرده، زنان و کودکان و اموال و کتابهای کتابخانه بزرگمهر را به جهت قزوین روانه کنیم.

دوم - رزمندگان آذری را بجهت معطل ساختن سپاه دشمن، به سمت تبریز فرستاده، تا هم ایشان را با جنگ و گریز و شبیخون، بلکه از ادامهء راه، پشیمان سازند.

سوم - من و یارانم، در اطراف شهر، سنگر گرفته، تا احیانا اگر ایشان به مراغه رسیدند، توانیم به درماندگی کشیم هم ایشان را.

 چهارم -  جوانان ارمنی و تاجیک وسایرین نیز به غار کبوتران رفته، تا در صورت شکست ما در مراغه، ایستادگی مجدد را سازمان دهند.

 اینها پیشنهادات من بود. تا شما را چه نظر باشد. بنده درانتظارم )).

*

 داریوش از پلکان پائین آمد و موبد بزرگ، بجای وی، بر فراز ایستاد و بزرگان شهر را اینچنین خطاب قرار داد:

 « درود شما را، که پاسداران سرزمین مهر و دانش هستید. راستی را هم اینستکه هماره نبردی ست روشنائی را، هم با تاریکی. پس باید یاری  کرد راستی را، تا روشنائی پایدار بماند و بیافروزد زندگانی را، به نیکبختی و شادما نی.

 سپاس می گوئیم داریوش پیشاهنگ را، که پیشنهاداتی خردمندانه بود. من پذیرنده ام هم آنان را، شما را نیز اگر پذیرش است، از جای برخیزید! )).

تقریبا همه، همزمان از جای بخاستند...

 پس بسرعت، هر کس بسوی کار خویش شد... و شهر بجنب و جوشی عجیب فتاد.

 مردمان را اشک به چشمان بود و رزمندگان آذری  به راه، تا تاریکی را به رزم سرنوشت بخوانند با تیغ بران روشنائی.

...

چهار روز گذشت. اما سپاه ترکان به مراغه نرسید! هوشنگ چوپان که حاضر نشده بود شهر را ترک گوید، اینک خنجری به میان داشته، به خدمت داریوش، کمر بسته بود. پس نگران و مضطرب و خسته از انتظار و پاسبانی، به مکان فرماندهی داریوش شد تا بپرسد سرانجام کار را.

 داریوش بزرگ، که خود نیز مشتاقانه به انتظار خبرهای تازه بود، اشتیاق هوشنگ را به آگاهی، بخوبی می فهمید، پس وی را گفت: « هان، هوشنگ! سر بلند گیر که زنان هموطن ارمنی ات، حاضر به رفتن بسوی قزوین نگشته اند و اکنون با یاری رزمندگان آذری، ترکان خونخوار را در ده فرسنگی تبریز و آستانهء شهر آذرین، به درماندگی کشانده اند. اگر ایستادگی ایشان ادامه یابد، بزودی دیلیمیان و خراسانیان بدینجا خواهند رسید و آنگاه نبردی بزرگ و سرنوشت ساز در خواهد گرفت. ما آگه شده ایم که ترکان را، عزم هم اینستکه از سوئی بجانب توس بتازند، وز سوی دیگر به سیستان. ما تا می توانیم باید ایشان را در آذرآبادگان زمینگیر کنیم، ما باید تا آخرین نفر این ترکتازی را با مشت آهنین پاسخگو باشیم، می فهمی هوشنگ!... )).

*

روزها و شبها از پی هم گذشت. بخشی از دیلیمان به مراغه رسیدند و بخش بزرگتر در دشت مغان به انتظار نشستند، اما پیش از آن، حتی یکنفر از رزمندگان آذری و شیرزنان ارمنی، در دشتهای زرین آذرآبادگان، زنده نماند...

 گولای خان، که هرگز انتظار چنین مقاومتی را از پارسیان آذری نداشت، فرمان داد که: (( از مراغه به بعد، مردمان آذری را در هر کجا  یافتید، گردن بزنید! از این طایفه اسیر نمی خواهیم. همه را بکشید! )).

چون این خبر به مراغه و زنگان و قزوین رسید ، مردمان یکصداهم پیمان شدند تا خاک آذرآبادگان را قتلگاه ترکان وحشی کنند. اینچنین شد که گولای خان، اگر چه با کشته های بسیار به مراغه شد، اما هرگز نتوانست بدین شهر، جای خوش کند، مگر اینکه نوادگان او، خویش را ایرانی و آذری خواندند و خود را از تخمهء ساسا نی دانستند!!!

 

( 1 ): افرازه رود یا آتش رود، نام قدیم شهر مراغه درآذرآبادگان است.

                                      20-10-1386

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٤ - mazdak