صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

 

استاد عشق

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

دو شب گشته، سومین شام بود که خورشید نیشابور، بی فراق حکیم، تن به خواب می داد. حکیم را هنوز خستگی راه دراز سمرقند تا نیشابور، به پیکر بود...

فصول بسیار بر حکیم رفته بود و آثار تغییر به چهرۀ فکور وی، عیان! لیک رضایت از حکومت آگاهی بر طی زندگی، هیبت آرامش عمیق را چنان بنمایش می گذارد که تو گوئی عظمت قله ای سر به فلک سائیده است در یک نگاه بهاری .

...

هنوز نان خشک حکیم، در پیالۀ ماست چکیده نچرخیده بود که میهمان، با درودی و لبخندی شرمگنانه به سرای شد. حکیم بخاست و آغوش گشود. پس گونه به گونۀ میهمان نهاد و در گوش، واژه های مهر بلغزاند که: « از چه هشیارم نساختی تا طعامی مهیا ساخته، شرابی به جام کنم؟ ».

میهمان، رخصت خواسته، ا ز عرش به فرش شد. پس خنجر بر زمین نهاده، شال از سر برگرفت و چنین خاضعانه، کلام را رشته ساخت که؛ « بر بنده ای کوچک، همچون من، مباد که آرامش دریا را با نوای دلخراشی، بر هم زنم. حکیم عمر خیام نیشابوری ست و جهانی نیازمند لحظاتش، پس دور باد گردش خس و خاش به گرد سکناتش! ».

 حکیم را لبخند تلخ به لبان شد. دست بر گردن کوزه آویخت  و میهمان را میهمان ساخت با پیاله ای آب سرد، آنگه سخن شمرده راند که : « اهل باطن ( باطنیه ) نغز گویند و حد نگاهدارند و از اغراق بپرهیزند و این صد البته نیکوست، پس شما راست سنت که از مجیز بپرهیزید، جز از برای حقیقت. چه آنکه هر گاه سخن در معنا، با مضمون و هدف همپا نباشد، شکافی از دروغ پدید آید که نقض غرض باشد، پویندگان درستی را. گرچه دانم که نیت خیر باشد، اما خیری که بر مبنای حقیقت نباشد، شر مسلم است از برای آدمیان، و تفاوت نیز نکند که این آدمی، خیام باشد، یا خیمه دوز شهر غریب شرق، که اینک بر دروازۀ ابر شهر آرمیده است... ».

میهمان، پیالۀ تهی را بر زمین نهاد و دست بر زانو. نگاه بر نقش فرش دوخت و گفت؛ « ... و آنگه که حجت خراسان، مأمورم ساخت از برای دیدار حکیم، پندم به بند کرد که هشدار! از مجادله با خدای نیشابور بپرهیز، دهان ببند و گوش بگشای! از خیره سری بپرهیز و بدان که  در برابر رودخانه، البته ریگی نتواند بجای بماند مگر به خضوع و خشوع! اینک ِورا بفهمم و به تحسین، بیاندیشم که استاد را نیک، شناخته و مأمورش را پندهای خوش ساخته! » .

 - حجت خراسان را بباز گشت، بگوی که ماراست عشق او بسر، و همت بلندش به دل، کاش زمانه را گردش مجدد بود، تا هر بهار با طلیعۀ نوروز، ناصری (1) بدرخشد بر پهنۀ باغ خیام. افسوس که عمر بر باد است و، عشق و عاشق و معشوق، خاطره! اما نیک می دانم که بس خورشید بر این پهنه بیاید و هرگز، غروب آخرین، بر خوابگاه این خیمه دوز شهر اعداد با آن خیاط  شهر اضداد، چادر نگستراند. مارا مستی مباحثه با آن خدای لغت و پیامبر حکمت، هنوز از پس سالیان، بر یاد است...

   - هان حکیم! از همینجا بیاغازم. از چه چنین عشق را وصلتی در کار نیست و خدایان عهد ما را پیوندی، که تا این سرزمین را دگر بار همچون باغ بهار، درختان پر شکوفه نباشد؟

  - چه نیک پرسشی! ز جای برخیز تا به باغ شویم. حال، خوش دارم میهمان کنم شامۀ از راه رسیده را  به عطر سیبی از باغ عشق، چه امسال، درختان پر بارند و خلوت ما را نیست زوار!

در راه، تو را باز گویم که از چه این خاک، شقه شقه شود، لیک به هیچ مرهمی، جمع نشود؟

                                                     *

فدائی باطنی، پرویز سهندی، شال و خنجر، بجای نهاد و از پی حکیم، به راه باریکۀ چشمه در کنار شد، تا نگاهش، مست گردد از آمیزش شبنم رخشنده به زیر آفتاب، با عطر سیب های سرخ رقصان در معلق سبز گستر بی افق. پس، دست خیام به شاخه ای شد تا پنجه  را نوازشی باشد، سیبی از سیبهای بیشمار در انتظار.

پرویز را شادمانی، عیان بود. گام خود را با گام استاد عشق، هماهنگ نمود. سیب را در بر گرفته و ببوئید. لختی، چشمان بسته را در اندیشه برد و آنگاه، نگاه در نگاه دوست، بدوخت. خیام، سر به آسمان گرداند و چنین آغازید؛ « کاش حلال مشکلات این خاک، با همگامی ما بود و پیشوای تو! لیک چنین نباشد. گره، پیچ در پیچ تر از آنستکه با عقل ما و زبان یار تو گشوده گردد. این داستان، قدیم است و این زخم، عمیق! ».

   -   از کجا شد که چنین شد حکیم؟

   -   از آنجا شد که بربریت بر مدنیت تفوق یافت و جهالت بر حکمت. عرب را به عشق غنیمت، چو دیوانه ای مست که تیغ بر کف دارد، نشانی ایران دادند. او آمد و کشت و سوزاند و ویران نمود و خورد و برد و بجای نهاد آئینی را، که بنیان، البته بر دروغ بود و خرافه،.... و جز این چه می توانست باشد فلسفه ای و آئینی را که یک مشت جاهل بیابانگرد بیارایند؟

-  آیا ما را خود گناهی بمیان نبود؟ 

 -  چرا! بود!! قصور پیشوایان بود در نگاهبانی از ملک و... محبت بر زیر دستان، بجای نیاوردن عدالت و فراموش کردن حریت. حاکم که فاسد شود، ملک بر باد می رود. پدر که دروغ گفت، فرزند دروغگو می شود. جهل رهبر و پیشوا، طاعونی ست که بجان جامعه افتد و هفت دروازه بگشاید از برای ویرانی و نابسامانی و صد البته طمع بیگانگان.

   -   پس حکیم را نیز همچون حجت خراسان و داعی بزرگ، دیدگاه بر آنست که آتش این فتنه خاموش نگردد جز، با خروج عرب از بساط طرب، و اضمحلال بیشتر عقیدت وی، از بنیان و ریشه؟

   - آری، چنین باشد! لیک تفاوتی ست اندک، ما را، با خدایان الموت و بلقیس!

   -  و آنرا چه باشد؟

   -   هم آنستکه ما نیز تیغ را بر کف زنگی مست، نمی پسندیم. لیک، اول قدم، آگاهی ست!

   -   و سپس؟

   -  و سپس تیغ!!

   -   پس حکیم را نیز با ما توافقی است؟

  -  آری هست! ما را توافق است هر گاه شما نیز بر آن باشید که اول بخوانید، سپس بدانید و چون دانستید، ایمان بیاورید و چون ایمان آوردید، عشق بورزید و چون عشق بورزید، برزمید و چون رزمیدید، نخواهید جز عزت انسان و احترام انسان و آزادی انسان و نخواهید جز کرامت انسان!

   -   چرا اول انسان؟ پس خدای چه؟ پس عالم بالای چه؟

...

حکیم به کنار حوض بنشست و میهمان را بخواند. هوای خوش بود و آسمان ملایم. نوای جیرجیرکان و آوای جغدان، به راه بود. رقص مهتاب بر آب، و بیداری شبتاب ز خواب، نگاه را می نواخت، ز لحظه های ناب و بی تاب...

پنجۀ راست دست حکیم به نوازش آب شد و موج به رختخواب شب بیانداخت. چراغ روغنی کنار حوض را همچنین آرام نبود، و رام نبود، و در پی سیطرۀ شام، خام نبود! پس حکیم، چهره تازه ساخت، با رطوبت دست، و چنین گفت سفیر حجت خراسان، ناصر خسرو قبادیانی را؛

-         محور، انسان است، چرا که همه چیز بر گرد وجود وی  بچرخد. چه کس خدای را کشف کند، گر انسان نباشد؟ دین کجا باشد، اگر انسان نباشد؟ رسول را پیام چه کس شنود، گر انسان نباشد؟ اخلاق و فلسفه، علم و فرهنگ، معنویت و مادیت، این عالم و هر عالم مفروض، و هر چه توانی اش به اندیشه شوی، با وجود انسان است که معنا بیابد و لا غیر ! پس انسان، حد اعلی است. هر چیز بر محور اوی بچرخد، معنا پذیرد و مقبولیت بیابد و بپاید، و هر چیز، نه با او، که بر او باشد، با هر توجیه و منطقی، خلاف عقل باشد و نا پذیرفتنی! گویند دین آمده است تا وی را عزت دهد، پس اگر وی را ذلت دهد، دیگر دین نباشد، بلکه کین باشد! خدای آمده است تا او را رستگاری دهاد، پس او را چو اسارت دهد، خدای نباشد، جزای باشد! هر آنچه از انسان بیاغازد و به انسان ختم گردد، صد البته بپاید و هر آنچه از غیر انسان بیاغازد  و آزادگی وی را در انتخاب، مشروط کند، البته بر حق نباشد و سر به اضمحلال نهد!

-   پس حکیم را، اختیار، اعتقاد باشد و یا ...؟

     -  البته اختیار باشد! اگر اختیار نباشد، پس عقل چه باشد؟ عقل آمد تا بیازماید و انتخاب کند و اختیار باشد. جهان را هیچ بر پیشانی نیست، جز مهر انتخاب انسان! و انتخاب، البته بر اختیار، محور شود، نه بر اجبار! 

  -  اما حکیم را اشعاری ست که جبر تقریر کند!

   -  آنچه شعر حکیم تقریر کند حقیقت است، نه جبر، و بر نبات و جماد است، نه جامعه! انسان را با طبیعت، تفاوت در همین باشد که بر جبر است، نه در جبر. هم اوست که با عقل زندگی کند، پس انتخاب کند در آنچه تقریر شده است طبیعت را، بر اساس علم!

   -  و آیا علم را یقین و اعتماد هست، وقتی خطا و نقض باشد آن را؟

   - یقین و اعتماد، دو چیز است. یقین فقط در دین باشد. در علم، مطلق نباشد و چون مطلق نباشد، یقین هم نباشد. در علم، غرض از یقین، اعتقاد به درستی بر اساس نسبیت است. همیشه، در صدی از احتمال نقض، مفروض است. لیک در اعتقاد دینی، فرض بر ثبات مطلق تقریرات است، و چون فرض چنین است، پس نقیض نپذیرد، پس احتمال خطا وجود ندارد، و چون احتمال خطا وجود ندارد، انعطاف نیز لاوجود است، و چون چنین باشد، سخت باشد و ایستا و مطلق باشد و ازلی و ابدی، و البته چنین شیوه ای را، با علم و استثناء، سر ناسازگاری باشد. و اما دوست من! علم از مشاهده و تعقل بیاغازدف و بر تجربت بپیماید، و چون حاصلی یافت، استثناء و شک را، در کنار قاعده، بپذیرد، و چون چنین کند، بر آن اعتماد هست، و خشت بر خشت آن توان زد، از جهت بنای یک تفکر و یک اعتقاد، و راه البته باز است همیشه، از جهت تغییر و تکمیل، و یقین بر نتایج آن نیز نسبی باشد، و شک و استثناء در کنار هر اصلی، خود یک اصل باشد.

   - مرا فرصت بباید، تا اندیشه ببالد و بپاید. حکیم را آیا رهنمود، تنها تکیه بر متکای عالم است، و نفس  را اعتماد؟

 خورشید نیشابور را، دست به آسمان رفت، و پای بر زمین، عمود گشت. پس گام بسوی ایوان بداشت، و سخن را چنین بیاراست، با نوای نغمه ای از دور، که گوش را می نواخت: « دانم که خسته ای، و خستگان را استدلال، سخت نماید. کم گویم و باقی را به عقل خویش واگذارم. سپس ترا توشۀ راه سازم کتابی، تا ترا بگستراند سفرۀ آگاهی.

  آسمان را بنگر! چه می بینی؟ گستره ای از تاریکی و نقاطی رخشان، ایستا و در حرکت! حال، دیدگان را پرده بیانداز! اکنون چه می بینی؟ هیچ!، پس اولین قدم، در حصول  حقیقت، گشودن دیدگان است! عقل را آنگه بکار آید، که دیدگان را گشوده آید... می شنوی آیا نغمۀ چنگ را ز دوردست؟ حال دست بر  گوشهایت بنه! چه می شنوی؟ هیچ! پس عقل آنگاه بکار آید که گوشها را باز آید... و همچنین است بوئیدن و لمس کردن و چشیدن. ما را دو مرحله است از برای دست یافت حقیقت؛ اول، گشودن دریچه های دریافت وجود، در وجود خویش، دوم سنجش و قیاس واستنتاج، بر مبنای تجربت. جز اینراه، که راه علم است، ما بقی راه، راه جهل و توهم و تصور است، و بکار ناید، جز از برای موهومات و خود فریبی و دگر فریبی! نفس را آنگاه نفس خوانم، که بر عقِل آگاه، مبنای باشد. پس عشق او، عشق باشد، و مهر او، مهر، و خواستۀ او، بر خاسته از آگاهی، و اینرا نه تعارض  باشد، نه بطالت!

اکنون سخن وامیگذاریم و به آرامش، دل می سپاریم. سحرگاه، بسوی حجت خراسان شو، و ما را با خود، به آستان آن بزرگ ببر! او را بازگوی که خیام، ایام را بیادش بپیماید، و خیال را بیادش بیاراید. ما را خستگی سمرقند، هنوز در تن است، پس تن را کز عطر شکوفه های بینالود اشباع ساختیم، و روح خویش را کز شراب کهنه بپرداختیم، عزم سفر کنیم و طومار فراق ببندیم، با وصال یار! حال به خانه شو و بیاسای! نوشتار دوست را نیز بر طاقچه بگذار تا دیدگانم به مغازله اش نشینند به فردا! ...

،

پرویز، دیدگان را ببست و بر جای بایستاد. آنگاه حکیم را گفت: راست گوئی! اکنون شمال کجاست؟ و جنوب کجاست؟ نه بالائی ست، نه پائینی! نه فرازی، نه فرودی، نه حکیمی، نه خانه ای، نه ایوانی، نه آسمانی، نه زمینی، نه نفسی که باز شناسد نفس...

 

*********

 

1 – ناصر خسرو قبادیانی

                     بیست و هفتم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خیامی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/۳۱ - mazdak

 

نبرد پارسه

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

سحرگاه نزدیک بود. نسیم شمال، وزیدن داشت. درختان، شبنم می تکاندند، تا خاک را، عطر زندگی برخیزد. آخرین شهابها، شتابان، میهمان زمین می شدند. آوای کوکوی قمریان، لحظه های بهاری را، با آوای چشمه ها، هم آوا می ساخت... کودکان در خواب بودند، مادران، آرام! مردان، پای در رکاب، دختران، لباس رزم بر تن، چشم بر فرمان خورشید تنگۀ پارس داشتند...

،

آریوبرزن، شولای به دور خویش پیچیده، بر صخره ای روی به تنگه نشسته، راه باریکه را می پائید. در اندیشه بود؛ « صلاح چیست؟ سپاهی بزرگ همچو تندر فرود می آید. اسکندر، سفیه و کینه جو و جنایتکار است. اگر پیروز شود، زنان و فرزندانمان را نابود خواهد کرد و مردانمان را به بردگی خواهد  گرفت و خانه و کاشانه مان را ویران خواهد ساخت... چه باید کرد؟ ».

سمند اندیشه، دشتهای ذهن سردار بزرگ ایرانزمین را، در می نوردید. اینک او بود و مسئولیتی سنگین، که باید کامل، به انجام می رسید. سربازانی اندک در اختیار داشت و کاری بزرگ در پیش. خوب می دانست که این رزم را پیروزی، به فرجام، نیست، اما او، پیروزی را نه فقط در شکست دشمن، بلکه در غلبۀ دلاوری بر پستی می دانست، پس آرتا، دختر جوان و رعنا، که فرماندهی گروه زبدگان را بعهده داشت، به خویش خواند، و سر، در مشورت نهاد: « هان! آرتای بزرگ، ای شیرزن سرزمین پارس، ای افتخار ایرانزمین، با ما بگوی چه در سر داری؟ ».

آرتا، شمشیر از نیام بر کشید. زانو زد و گفت: « آریوبرزن را امیدواریم فرزندانی شایسته باشیم. اگر پیشتازان اسکندر را در تنگۀ پارس متوقف سازید، من و یارانم، همچون آذرخش، از میانۀ لشگر، بر ایشان خواهیم تاخت. مهم اینستکه آنان نتوانند از تنگه بگذرند ».

آریوبرزن از جای بخاست. پس گامی به پیش نهاد و بوسه بر پیشانی آرتا نهاد. آنگاه امواج سرشک را ز دیدگان سترد. شانه های آرتا را در دست گرفت و وی را از زمین به فراز  خواند. سپس در چشمهای درشت و کشیدۀ او خیره شد و لب به سخن باز نهاد: « اهورامزدا، نگاهبان زنان و دختران شیر دل این سرزمین مقدس باد! ترا پیمان می بندم که ننگ را بر پیشانی اسکندر بگذارم! مطمئن باش هر آنچه داریم، در میان می گذاریم. اینجا سرزمین مهر و عشق است و عاشقان آن، بیشمار. ایمان دارم که شعله های آتش مهر، هرگز، بدین سرزمین، خاموشی نخواهد گرفت. اسکندرها به این سرزمین آمده اند و خواهند آمد، اما این ایران است که برقرار خواهد ماند. برو فرزندم! و بدان که قلبهای مردمان، در همۀ دوران، سرای خوشنامی تو خواهد بود... ».

 

*

خورشید شرق، از پشت نرگسهای بهاری، و آوای ترنم صبحگاهی، بر آمد. نعرۀ شیرهای سرزمین پارس، دیوارۀ کوههای رسیده به سقف آسمان را بلرزاند. از جائی نامشخص، صدای چرخهای ارابه و سم اسبان بیشمار، بگوش  رسید.  سواری به فراز صخره ای بلند، که جایگاه فرمانده بزرگ بود، رسید و در حالیکه نفس اش بسختی بر می آمد، ندا داد که: « پیشوای من! دشمن به تنگه نزدیک می شود! ».

 آریوبرزن، سوار را گفت که به جایگاه خویش بازگردد. سپس دو فرماندۀ خود را فرا خواند و ایشان را فرمان داد تا به محض ورود لشکر دشمن، تکه سنگهای بزرک را از فراز پرتگاه به پائین بغلتانند و آنگاه، گوی های پارچه ای آغشته به قیر را آتش زده، در پی، روان سازند. خود نیز بر اسب شد، تا پس از توقف دشمن در تنگه، بر پیش قراولان ایشان، بتازد.

 

                                                           *

 

هیاهوی بیشمار سربازان اسکندر، محیط کوهستان را در بر گرفته بود. پیاده نظام آنها در پیش حرکت می کرد، و در پس ایشان، سربازانی ادوات جنگی را حمل می کردند، و سواره نظام، در فاصله ای دورتر، در دسته های چند صد نفره و ردیف سه نفره با یک پیشاهنگ، به حرکت در آمده بودند.

آریو برزن، فرماندهان را گفت که بگذارند تا پیش قراولان از تنگه بگذرند و سپس راه را بر پیاده نظام ببندند.

 سی نفر پیش قراول، بسرعت و با اسبهای تیزرو، از تنگه گذشتند. دستور فروریختن سنگها از فراز صخره ها، توسط شیپورچی، صادر شد. فرماندهان سپاه اسکندر، سر در گم و با تعجب، به اینسو و آنسو نگریستند. پیاده نظام ایشان، در نیمه راه تنگه بود که فریادها به هوا برخاست. غرش برخورد سنگهای بزرگ با صخره ها، همراه با گویهای آتشین دود آلود، سپاه اسکندر را وحشتزده ساخت. آرایش پیاده نظام بهم ریخت. سواره نظام متوقف شد. در دوردست، فرماندهان ارشد، به عقب باز گشتند تا اسکندر را از آنچه پیش آمده بود، با خبر سازند. نیروهای آرتا، فرماندۀ بزرگ، از دو سوی شیب تنگه به پائین سرازیر شدند تا ارتباط پیاده نظام و سواره نظام را قطع کنند. صدای فریاد سربازان اسکندر، با شیهۀ اسبان وحشتزده، در هم می آمیخت و فضای خون آلود و دود آلود تنگه را، خبر از فاجعه ای برای سپاه اسکندر، می داد. آریوبرزن، با پنجاه سوار، به استقبال پیشقراولان رفتند. صد و پنجاه سوار نیز مأموریت  یافته بودند تا به قلب  سواره نظام اسکندر بتازند.

هنگامیکه دیده بانان هنگ آریوبرزن، ورود آرتا  و یارانش را به صحنۀ نبرد مشاهده کردند، دستور توقف عملیات بستن تنگه را صادر کردند. اینک، این آرتای دلاور، و شیرزنان سرزمین پارس بودند، که با تیغ های آخته، بمیان پیاده نظام در تنگه گیر افتاده، می تاختند...

 آریوبرزن و یارانش، در اندک زمانی، توانستند پیش قراولان لشکر اسکندر را در پیشاروی تنگه، از پای در آورند. آنگاه، فرماندۀ رزم آوران ایران، آریوبرزن، تعدادی از یاران را در محل باقی گذارد و خود و بقیۀ سربازان، بسوی دشتهای زرین پارسه تاختند، تا خویش را به اسکندر رسانند. آریوبرزن در آخرین کلام، یاران باقیمانده در شمال تنگه را چنین گفت: « اینجا مقاومت کنید تا نیروهای بر فراز کوه و دیده بانان به شما بپیوندند. تا یکنفر از شما زنده است سربازان دشمن نباید از این تنگه بگذرند... ».

 

*

 

و اما باده گساری ِ سردار مغرور مقدونیه را، پیغام پیک، پایان داد. اسکندر، بر آشفته و خشمگین، فرماندهان ارشد خویش را فرا خواند، و ایشان را به گسیل نیروهای بیشتر، به صحنۀ نبرد، فرمان داد. اینک او با خود می اندیشید: « شکست؟ آنهم اکنون؟ چگونه ممکن است، هنوز هم کسانی باقیمانده باشند؟ تو گوئی در این سرزمین، بجای گندم، از خاک، سرباز می روید! هیچگاه گمان نمی کردم از کشتن خسته شوم، اما اینها مرا خسته کرده اند... ». پس، پیک را مجددأ به خود خواند و نام فرماندۀ رزم آوران ایرانی را از وی بپرسید. پیک پاسخ داد: « جاسوسان ما تنها در این منطقه، یک نام را شنیده اند، آنهم سرداری بزرگ از پارسیان است بنام آریوبرزن ». اسکندر بفکر شد. آریوبرزن؟

 

*

 

ساعاتی چند گذشت. فرماندهان سپاه اسکندر، پس از پیک، به اردوگاه رسیدند و وی را گفتند که سربازان در تنگۀ پارس متوقف شده اند. اسکندر، خشمگین، ایشان را نکوهش کرد، از برای رها ساختن لشکر. پس، زبده ترین افسران خویش را، بجهت مشورت، فراخواند، و نظرات ایشان را در سکوت، گوش فرا داد. آنگاه از میان پیشنهادات، دو دیدگاه را پذیرفت، و به جهت اجرا، هم آنها را ابلاغ کرد ؛ یکم اینکه برای گذر از تنگۀ پارس، زنان  و کودکان ایرانی به اسارت گرفته شده را در جلوی سپاهیان به حرکت در آورند، تا رزمندگان ایرانی مجبور شوند از تهاجم به گذرگاه، دست بردارند، و سپاه، به راحتی بتواند بسوی شهر پارسه بتازد. دوم اینکه با محاصرۀ کوهها، آریوبرزن را بدام اندازند، یا اینکه وی را مجبور سازند فقط  در دشت پارسه به نبرد وارد شود، که در آنصورت، بدلیل تفوق نیرو و تعداد بیشتر سرباز، وی را شکست خواهند داد.

 

*

 

اینک، خورشید، رخشانتر از همیشه، بر فراز ایرانزمین می درخشید. آریوبرزن، پس از نبردی سخت و تحمیل شکست بر سپاهیان اسکندر، حلقۀ محاصرۀ کوهها را شکسته و بسوی شهر پارسه روان بود. نزدیک به پانصد رزمندۀ باقیمانده، وی را همراهی می کردند. هنوز ساعاتی چند تا دشت پارسه، راه مانده بود. پس در کنار رودخانۀ آرتمیس، نیروهای خویش را فرمان اتراق داد و، یوتاپ، خواهر جنگجوی خویش را فرا خواند، تا آرایش جدید صحنۀ نبرد را با وی در میان گذارد. یوتاپ، همچون برادر خویش، آریوبرزن، بلند قد، سبزه روی، با دیدگانی سبز رنگ و ابروانی بهم پیوسته بود. آنهنگام که از اسب فرو شد، برادر را در آغوش کشید و وی را آفرین گفت.

 آریوبرزن، وی را چنین آواز داد که: « اینک نمی دانم آرتا در چه موقعیتی است. امیدوارم که هنوز زنده باشد. او نیاز به نیروی کمکی دارد. دویست تن از ما باید راه بازگشت به تنگه را در پیش گیرند و سیصد تن باقیمانده، همراه من به پارسه خواهند تاخت. دویست رزمندۀ مرد را انتخاب، و با شتاب، بیاری آرتای بزرگ رو! شباهنگام، بوسیلۀ پیکی، مرا از وقایع تنگه باخبر کن. من آنهنگام در کنار نیایشگاه زرتشت خواهم بود. اگر تا سحرگاه از تو پیکی  نرسید، من به همراه زنان هنگ خود، به قلب سپاه  اسکندر خواهم تاخت. خواهرم! بدان که نبرد امروز ما، درس بزرگ فرزندان فردای ایرانزمین خواهد بود. بگذار درفش کاویان را خونین ببینند، اما افتاده نبینند! نیروی روشنائی و راستی، پشتیبان تو باد... ».

یوتاپ را، دیدگان، پر آب شد. روی برادر را به آتش بوسه، نیرو و زندگی بخشید، و او را با نگاهی دریائی، از فراز اسبی سپید، بدرود گفت.

 

،

 

آریوبرزن، سیصد رزمندۀ خویش را در کنار رودخانۀ آرتمیس، گرد آورد. آنگاه، بسوی تخته سنگی شد، و بر فراز آن، قامت راست کرد. زره  از تن بر گرفت، و شولای و کلاهخود، بر زمین افکند. پاپوش از پای در آورد و به کناری نهاد، و تیر و کمان، به پشت  آویخت، و شمشیر از نیام بر کشید و بسوی آسمان گرفت. پس چنین خطاب قرار داد، رزم آورانی را، که اکثر آنها، دختران جوان و زیباروی و ورزیدۀ اقوامی از چهار گوشۀ ایران بزرگ بودند: « هان، شما فرزندان ایرانزمین! دفاع از این سرزمین مقدس، دفاع از راستی، درستی، انسانیت و اندیشۀ نیکوست. دفاع از پاکی و روشنائی، در برابر پلشتی و تاریکی ست. دفاع از میراث کوروش بزرگ، یعنی احترام به انسان است. اینجا سرزمین آزادی است، و اینان که بدین سرزمین تاخته اند، دشمنان انسان و آزادی اند. من اکنون، زره، کلاهخود و پاپوش از خویش بر گرفتم، تا نشان دهم که، پیشاپیش به استقبال مرگ می روم، و زندگی را، بقیمت اشغال سرزمینم، و اسارت هم میهنانم، نمی پذیرم. شما نیز چنین کنید تا دشمن را آگه کنید از معنای عشق به میهن، عشق به انسان و عشق به آزادی! اکنون بسوی پارسه می شتابیم و دشتهای این سرزمین را با خون خویش، آبیاری می کنیم. ما می میریم، تا ایران زنده بماند. ما می میریم، تا ایرانی، سربلند و آزاده بماند...

دوستان و یاران میهن! شما که از چهارسوی ایران، خانه و کاشانه رها ساخته اید تا در دفاع از وطن با من همراه باشید، اگر از شما کسی زنده ماند، وظیفه دارد  فرزندان ایرانزمین را از بزرگی های اجدادشان آگاه نماید و بیادشان بیاورد که در راه حفظ این سرزمین مقدس، چه خونهای پاکی بر زمین ریخته شده است! پاینده باد ایران، نیست و نابود باد دروغ و ناراستی...

 

...

 

لحظات، در آغوش خون و اندوه، می لغزیدند. خورشید سر بر بالین افق می نهاد، اما از یوتاپ  و آرتا خبری نبود. این دو شیرزن ایرانی و یارانشان، بدلیل جای گرفتن کودکان و زنان هموطنشان در پیشگاه سربازان اسکندر، به عبور سپاه اسکندر از تنگه رضایت داده بودند، بدان امید که در جلگه، هم ایشان را از پای در آورند، اما بخاطر تعداد اندک نیرو، با همۀ رشادتهایشان، نتوانسته بودند از پیشروی نیروی بیشمار دشمن جلوگیری کنند، و بدنهای قطعه قطعه شده شان، اینک، دشتهای وسیع سرزمین پارس را، در اندوه و سکوتی هولناک  و دردناک، فرو برده بود...

و اما آریوبرزن، پس از ناامیدی از رسیدن پیکی از جانب یوتاپ و آرتای بزرگ، خود را برای نبرد نهائی آماده می ساخت... پس، سحرگاه به نیایشگاه زرتشت وارد شد و آتش آتشگاه را فروزانتر ساخت. آنگاه سوار برسمند تیزپای خویش شد و یاران را به راهی بی بازگشت، فراخواند

 

***

 

هنوز صدای بلبلان بگوش می رسید که دیدگان آریوبرزن، انبوه سربازان پیاده و سواره دشمن را در گستره دشت روبروی خویش دید. اسبها بیقرار بودند و رزمندگان مادی و پارتی و پارسی، بیقرارتر.

 آریوبرزن، دلاوران خویش را به سه دسته تقسیم، و از سه جهت، بسوی سپاه اسکندر گسیل داشت. خود نیز با دوازده تن از دلاورترین سرداران، به جهت چادر فرماندهی دشمن، اسکندر، آهنگ تاختن گرفت.

 از آنسوی، اسکندر، در بیرون چادر خاکستری بزرگ خویش، بر چهار پایه ای بلند ایستاده، و نظاره گر صحنۀ نبرد بود، و با خود می اندیشید؛ « چگونه ممکن است سربازانی، در حالیکه فرماندهی ندارند، اینگونه و با چنین جسارتی به آوردگاه بشتابند؟ نکند داریوش سوم، ما را فریب داده باشد؟ ».

او همچنان در اندیشه بود، و آنچه را با دیدگان خویش، می دید، باور نمی کرد. صدها سوار و پیاده و تیرانداز، آریوبرزن و دوازده دلاور را در حلقۀ محاصره داشتند، و هر بار هجوم می بردند، تعدادی از ایشان بر خاک می غلتیدند. یاران آریوبرزن، از سه جهت سپاه اسکندر را مورد تهاجم قرار می دادند، و هر بار، با تعدادی کمتر ز دفعۀ پیشین، تهاجم را از سر می گرفتند. راه بازگشتی نبود...

آریوبرزن، در آنهنگام که پیکانهای زهر آگین کمانداران، اسبش را از پای در آورد، فرصت یافت تا نگاهی جستجو گر به اطراف کند، و در این نگاه، دریابد که تمامی یارانش در خون غلتیده اند. پس شمشیر آختۀ خون آلود را بسوی اسکندر نشانه رفت و فریاد زد: (( هان! بزدل! چرا به صحنه نمی آئی؟ به میدان بیا، و برای یکبار، نشان بده که خودت هم، بدون سربازانت، کسی هستی! )).

 فریاد خشم آلود آریوبرزن، در میان هیاهوی جنگاوران گم شد، اما اسکندر را هراسی ناشناخته  فرا گرفت. پس دستور داد کمانداران، پیکر زخم خوردۀ سردار بزرگ ایرانزمین را، آماج تیرهای زهر آگین قرار دهند. در آنی، از هر سوی، صدها پیکان، بسوی آریوبرزن رها شد. سردار بزرگ را پیکر، همچون درختی شد، که زمهریر، به زیر شلاق می گیرد. آسمان در غبار انبوه، رنگ باخت. خورشید، چهره را در پس تکه ابری تیره پوشاند. قلب آریوبرزن، ایستاده، از حرکت، باز ایستاد...

****

سوم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/٢۱ - mazdak