صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

محکوم به آزادی!

 

 

 

 

محکوم به آزادی

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

نگهبان، در چوبی کهنه و فرسودۀ اتاق مسعود را گشود. بوی هوای مرطوب و دمکرده، همراه با  موجی از تعفن، شامه اش را آزرد. از روزنۀ کوچک گوشۀ اتاق، نور آفتاب، به میهمانی سکوت مسعود آمده بود. بر روی خط آفتاب، کاروان غبار، در راه بود و در مسیر کاروان غبار، راهزنان تابستان، پشه های گزندۀ پا بلند، در تهاجم!

 

نگهبان با صدائی بم، مسعود را بگفت که : « تو آزادی! می توانی بروی ». چشمان درشت، مات  و خسته و افسرده مسعود، خیره، نگهبان را می نگریست؛ « من آزادم؟ آزادم؟ یعنی چه؟ اینجا خانۀ من است! نه! خواهش می کنم. من اینجا راحتم. مگر چه خلافی کرده ام که می خواهید آزادم کنید؟ آخر بی انصافها، به من پیرمرد رحم کنید. در اینوقت سال، در این گرمای وحشتناک کجا بروم؟! ».

 

 نگهبان که بیقرار از گرما بود، با پشت دست، عرق پیشانی اش را پاک کرد. سپس لبخندی زد و گفت: « آری میدانم. پس از سی و یکسال زندان، آزادی، واقعأ جریمۀ بزرگی است! اما چاره ای نیست. دستور سلطان است و غیر قابل تغییر. تو که خوب می دانی، برای سلطان، مرغ یک پا دارد. تلاش بیهوده مکن، خورجین ات را بردار و به شهر برو. با لباسی که تو بر تن داری، مردم بر تو رحم خواهند کرد و قرص نانی و سرپناهی به تو خواهند داد. نگران موشهایت هم نباش! به زندانی بعدی می سپارم به آنها غذا دهد ».

 

***

 

مسعود را اما، ترک زندان، پس از سالها انزوا و دوری از مردم، بسیار سخت می نمود. پس، عزم، جزم کرد تا سلطان را راضی نماید به تغییر حکم. از نگاهبان خواست تا قاضی را راضی نماید به دادن رخصتی اندک، از بابت نگارش نامه ای به محضر سلطان ترک. نگهبان، اندکی بفکر فرو شد و سپس بر خلاف میل باطن رضایت داد به گفتگوی با قاضی.

 

*

 

روزی گذشت و نگاهبان، با اعلام موافقت قاضی، به نزد مسعود بازگشت و فرصتی داد تا وی نامه را بنگارد. مسعود نیز بدون فوت وقت، قلم بگرفت و چنین نگاشت: ...

سی و یکسال پیش، مرا زن و فرزندی بود و کلبه ای و کسب و کاری فراهم و عزتی و احترامی به پیش مردم، با هم.

 

روزی از روزها، امام جماعت مسجد جامع، عیال بنده به بازار دیده، دل بر او می بندد. پس از چندی، روزی که به نماز جمعه شده بودم، مرا به خویش خواند و در ازای پرداخت هزینۀ حج، عیال را مطالبه نمود. من به خشم آمده، مخالفت نمودم. پس در شهر، حرف انداخت که امام معصوم به خواب دیده که گریه می نموده، علت جسته، امام معصوم فرموده، از برای برگشتن  ز دین یکی از پیروان، نام پرسیده، امام فرموده، مسعود نامی است، حجره عطاری به بازار دارد، خلایق را نیز شرب حرام فروشد. سید، امام را بپرسد حکم شرع، امام گوید، که کافر باشد و حکم کافر بر اوی جاری باشد. پس خلایق گسیل کرده، اموال را غارت نموده، زن  که بر من حرام شده، بعقد خویش در آورده، بنده زاده ها به غلامی، بفروشد و مرا نیز محکوم به حبس در کنار جانوران نماید.

 

اکنون سی و یکسال از این حکایت گذشته و من آزرده از دوپایان عالم و عاقل و مومن، در کنار چهار پایان، آرام گرفته ام.  پس ظلم مضاعف باشد مرا آنگونه آزادی که جهنم را تداعی کند و دروغ را. از شما سلطان عادل، انتظار می رود که این حقیر از دست رفته همه چیز را، مشمول الطاف ملوکانه قرار داده، به ادامۀ اسارت، رضایت دهید...

 

*

 

 مسعود را قرار بر این شد تا رسیدن پاسخ، در بند بماند...

 و اما پس از گذشت بیست صبا، نگاهبان، پاسخ سلطان را، که منشی خاصه تقریر نموده بود، بر دست مسعود نهاد. مسعود طومار گشوده، با دیدگان، چنین خواند: « در حکم ما تغییر نباشد، و حکم، عام است و خاص نباشد... و اما در خصوص تقریرات آن رعیت، شما را مفتی دربار پاسخ چنین است که؛ ( نظر به نص صریح کتاب شریفه، زن جزو مایملک مرد بوده، با آن هر کار تواند کرد، از جمله  آنکه ببخشاید، پس از فسخ عقد و جاری ساختن صیغۀ طلاق. دویم اینکه، آنکه همسر بر تو حلال ساخته، تواند نیز حرام نماید. سیم آنکه، سید اولاد پیغمبر را متهم به فریب و زرق نمودن، خود گناه کبیره بوده، مرتکب را اشد مجازات دنیوی و اخروی باشد. خدا را شکر کن که امام جماعت، تنها ترا حکم حبس بداده و جان بر تو بخشیده!... ).

 ما نیز شاه رعیت مسلمانیم و جز به حکم اسلام و خلیفه و مفتی، حکم نرانیم. پس اینک که مفتی را نظر به بخشایش بندیان است، ما جز این، حکم نکنیم. تو محکوم به آزادی هستی! ».

 

                        یازدهم اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٦ - mazdak