صفحهء اینترنتی blog" name="description"> واپسین شام اسکندر - داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

واپسین شام اسکندر

واپسین شام اسکندر!

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

باد سرد، خاک را درهم پیچید و پیش تاخت.اسکندر از اسب نگون شد، تا زمین را خنده بر لب نشیند، از تسلط حقیقت بر واقعیت!...

مردان نیزه به دست، نیزه و اسب، رها ساخته، به پیش تاخته، بر آستان رهبر خویش زانو زده، سر در میان گرفته، افسرده در سکوت، هم آوا با افول بخت سرور خویش گشتند!

روشنک، سربازان را به کنار خوانده، خود به پیش راند. پس زلف بر سینه آویخت و دست بر کمر، خورشید را به پشت سر نهاده، تا اسکندر، چشم تواند گشاید، روی ماه را.

آنی گذشت. چشم ها، سخن در هم بافتند. رکسانا (روشنک)، دست به سوی چادر سپید برافراشته بر تپه گرفت، تا افسران و سربازان، پیکر نیمه جان و بیمار اسکندر، بدانجا برند. خود نیز به اسب شد و تا فراز تپه، نفس به جا ننهاد. آنگه درون شد و نگاهبانان را دستور داد تا پس از خواباندن پیشوایشان، هیچکس را اجازت ندهند به ورود، مگر به اذن او.

بابل را سکوت مطلق فرا گرفته بود...

اسکندر را، روی کبود و پر آشوب، دیدگان فسرده و، رخسار، پژمرده بود. صدای نفسهای ممتدش، روان را می آزرد. آنک، هیچ اثری از اعتماد بنفس مردی که خواری خویش را، در پس ِ تیغ، پنهان داشته بود، به چشم نمی خورد. پس، روشنک را فرا خواند، با آوائی، که گوئی از دراز راهی بگوش می رسد. روشنک به بالین اش، استاده شد. آنگه، نفس عمیق کرد و سخن بریده راند که: « زمان چگونه است اکنون؟ ».

روشنک، ابروان، کمانی کرد و گفت: « خورشید، سر به بالین می برد، تا ایام ورق خورد، مردمان را. همه چیز  در احتضار است. کوهها خاموش اند. جاده ها آرام گرفته اند. درختان به خواب می شوند، و کودکان، چشمان اشک آلود، بر هم می نهند، تا از پس ِ آرام گرفتن شمشیر اسکندر، آنان نیز، به روزی دیگر امیدوار شوند... ».

اسکندر، بر بستر غلتید و دیدگان تر کرد  و روی به فرشتهء خود گفت: (( هان! رکسانا؟ چه می گوئی مرا؟ تو یکنفر مرا فریب ده! بگذار تصور کنم، حداقل، کودکان، از دست  سکندر، آرامش داشته اند، و این هیولا، خوابشان آشفته نساخته است... )).

  - چگونه سکندر؟ چگونه؟ تو خود، گلوی مادر را در برابر چشم فرزند دریدی و خون گرم وی را نوشیدی! پدر را در برابر پسر، مثله کردی، خواهر را در برابر برادر، به سربازان سپردی تا خوارش سازند...، اکنون در بستر مرگ، مرا، طلب آرامش می کنی؟

 - می دانم روشنک، می دانم! زئوس، مرا جز این نیاموخت! مرا تیغ به کف نهاد تا بر زمین حکم رانم، آنچنان که او در آسمان حکم می راند! اما مرگ؛ روشنک!! اما مرگ، روشنک! زئوس هرگز  مرا سخن از پایان نگفت. آیا او آگاه بود و مرا آگاه نساخت؟

  - البته آنکس که از رویا فرمان می برد، و بر آب، خشت می نهد، جز اینش سرانجام نیست! کدام زئوس؟ کدام خدای خدایان؟ آنان که ترا چنین می خواستند، ترا چنین پروراندند، آنگونه که من را پدرانم و مادرانم چنین پروراندند! راستی، دین من است، آئین من است، اهورای من است، صدای من است، آرزوی من است و هستهء هستی من است. اینرا نیاکانم در من به امانت گذاشتند، اما تو سکندر! ترا که هنگام زاده شدن، با بچه گرگی برابر بودی، به عرش رساندند و دست خدای خدایان را در دستت نهادند، تا بپنداری، که چیزی جدای از دیگرانی، و بر آنانی، و صاحب زندگان و مردگانی! اینچنین بود که ترا  ز عمر ِ کوته، آگاه نساختند، تا در سفاهت، سمند خویش  برانی، بی آنکه سمند عمر را بنگری، که تیزتر از تو، به پیش می تازد...

  - نه،نه،نه! زخمم مزن! مرا مجازات خواری در برابر مرگ، بس است! نمک پاش ِ زخم علاج      ناپذیرم مباش! مرا مرهم زخم نادانی باش...، مگر نه اینستکه کردار نیک، پیشهء شماست، پس چگونه است که ای ایرانی! تو از من دریغ میداری، اینهمه سخاوت فلسفه را، در معنای زندگی؟.

  - بسیار خوب! مرا همین خشوع و خضوع و فروتنی در برابر اندیشهء سترگ پیامبر راستی و مهر و درستی بس است! اگرچه بسیار دیر است. تو خود دانی به چه قیمت، اکنون بر بستر ناتوانی، زبان به اعتراف گشوده ای؟

  - آری دانم، دانم...، مرا شمشیر بران، راهگشا بود، آنچنانکه اسبها ی من، نه بر خاک، که بر پشته های گوشت و خون انسان می تاختند و از شهرهای آباد، ویرانه های بر باد، می ساختند. نگاه من، جاودانگی را نه در لبخند کودکی، یا شادی مادری، یا رضایت پدری...، بلکه در سیطرۀ سکوت و پذیرش برده وار و همیشگی آدمیان، می جست. حال التماس می کنم روشنک! از چادر برون شو و جانیشنان و افسرانم را بگوی تا سکندر ببینند و بر حال خویش بگریند...

  - بس است ای مرد! بس است... خریدن ترحم از گذر تحقیر خویش؟ همچون آدم نزیستی، پس  همچون آدمی بمیر! شمشیر از نیام برکش و بر من بتاز، تا در دم، هلاکت سازم، بلکه آیندگان نگویند اسکندر، همچون بزدلی حقیر، بر تخت، بمرد!

 - هرگز، هرگز، دیگر هرگز نه تیغ از نیام خواهم کشید، نه گرد مرگ، بر هیچ سرائی، خواهم پاشید! بگذار در خواری بمیرم و مهر ذلت ابدی بر پیشانی ام خورد، اما دیگر هیچ چشمی، برق تیغم را نبیند...، روشنک! مرا دیگر توان بر پا ی ایستادن نیست. گوئی بر پشت پردۀ چادر، خدای مرگ، در انتظار است. برو و پرده بگشای، بگذار برای آخرین بار، غروب را نظاره کنم... به یارانم بگوی که اسکندر، داستان انسانی پست و فرومایه بود، که حقارت خویش را، قدرت پنداشت، و جان بی ارزشش را،  بدین بیراه گذاشت...

 رکسانا بسوی پرده چادر رفت. آنرا بکناری زد. فروغ خورشید، با شتاب، فضای پر غبار درون چادر را، منور ساخت، و اسکندر را، رخسار، روشن شد، به رقص حیات، در فضای ممات. پس چشم تا نیمه، گشود.

در بیرون چادر، امیران سپاه خویش را می دید و می شنید در همهمه. آنان را، جدل، بر سر تیغ اسکندر بود: چه کسی از فرزندان مقدونیه، این شمشیر فرو افتاده را در دست خواهد گرفت؟...

 اسکندر فریاد زد: (( این تیغ را بر خاک پاک پارس مگذارید! که اگر جز این کنید، نفرین ابدی نیکترین مردمان زمین را برایم خواهید خرید.  مرا و شمشیرم را به خانه باز گردانید. بگذارید زئوس بفهمد که ایران، سرزمین اندیشه را، با تیغ، نتوان مسخر ساخت...)).

                                16-7-1387

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - mazdak