صفحهء اینترنتی blog" name="description"> خوشبختی - داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

خوشبختی

خوشبختی

 

فرهاد عرفانی

 

 

دم غروب بود که بازی تمام شد. همه، خسته و کوفته،  جمع شدیم سر کوچه. برای چند دقیقه ای با هم شوخی کردیم و سر به سر یکدیگر گذاشتیم. حسن گفت: (( بچه ها امشب مسجد حسابی بخور بخوره! کی میاد؟ )) . نگاهی به همدیگر انداختیم و گفتیم:« مگه چه خبره ». حسن گفت:« تولد امام موسی کاظمه دیگه ». من گفتم:« موسی کاظم، امام چندم بود؟ ». علی چغاله ( چون خیلی تپل بود به چغاله بادام تشبیه اش می کردیم ) گفت: « فکر کنم امام ششم بود ».

 اکبر گفت: « خنگه! اون که امام جعفر صادقه، موسی کاظم امام هشتمه ».

 علی یک پس گردنی بهش زد و گفت: « تو که خنگتر از اونی. امام هشتم، امام رضاست که توی مشهده، موسی کاظم، فکر کنم امام نهمه ».

 من گفتم « ولش کن بابا! حالا ما یه چیزی گفتیم ».

 حسن، در حالیکه پنجه هایش را بعلامت لقمه کردن در فضا می چرخاند، گفت: « اینکه امام چندم بوده، مهم نیست، مهم اینه که اگر دیر، بجنبیم، از خرما و حلوا و شیرینی و چای، جا می مونیم! هر کی میاد، راه بیافته ».

 

 من و حسن و علی و اصغر و پرویز و بابک رفتیم مسجد و اکبر و بهنام و فریدون و رضا و جمشید و جلال رفتند خونه. مرتضی و فرزاد هم، همان سر کوچه نشستند. ظاهرأ فرزاد میخواست بره از خونه شطرنج بیاره، بنشینند بازی کنند...

 

دم در مسجد ایستادیم تا نماز تمام شود. ظاهرأ بموقع رسیده بودیم. حسن که کشیک می کشید، از داخل حیاط اشاره کرد که بیائید، تمام شد.

 رفتیم داخل و کفشهایمان را در آوردیم و گذاشتیم کنارمان و در کنار هم، ردیف نشستیم. نزدیک در نشستیم که بعد از خوردن، مجبور نشویم از وسط جمعیت بلند شویم و آبرویمان برود. آخر بعد از چای و بخور بخور، امام جماعت  میخواست صحبت کنه. دیگه مشکل می شد وسط سخنرانی اش در برویم.

من نفر آخر ردیف خودمان، یعنی بچه ها، و نفر اول ردیف آخر نماز گزاران بودم. کنارم یک مرد پنجاه – شصت ساله با ریش و سبیل تراشیده و تر و تمیز نشسته بود که بوی خوبی میداد. انگار بعد از تراشیدن ریش و سبیل، شیشه ادوکلن را روی سر خودش خالی کرده بود. مرتب تسبیح می انداخت وچیزهائی  زیر لب می گفت. تا چائی بیاورند لباسش را پوشید و وقتی چائی اش را خورد، دیگر منتظر سخنرانی ننشست و بلافاصله رفت...

 بچه ها، یواشکی با هم شوخی می کردند و هر هر و کر کر می خندیدند. گاهگاهی، خادم مسجد، از کنار آبدارخانه، چشم غره ای می رفت، ولی ما عین خیالمان نبود و همچنان به شوخی و مسخره بازی ادامه میدادیم.

 دو نفر، دیس حلوا به دست، به ردیف ما رسیدند. بچه ها تا جائیکه می توانستند، با قاشق حلوا برداشته و کف دستشان را پر کردند، منهم همینطور، با ولع شروع کردیم به خوردن. وقتی حلوا تمام شد، انگشتهایم را لیس زدم و نگاهی به کنارم انداختم که مطمئن شوم کفشهایم سر جایش است. آخر  در مسجد، خطر گم شدن کفش زیاد بود، مخصوصأ اگر کفش نو بود. کفشهایم سر جایش بود اما در کنار کفشم، همانجائیکه آن مرد تر و تمیز نشسته بود، یک کیف پول نسبتأ بزرگ مشکی هم بر روی قالی بود. نا خود آگاه دستم را بر روی آن گذاشتم . قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن. سریع نگاهی به بچه ها و اطرافیان انداختم. هیچکس حواسش به من نبود. با اینحال، با دلهره و ترس و اضطراب، یواشکی ، ولی سریع، کیف را بزیر بلیزم هل دادم. بعد هم آرام آرام، بدون اینکه کسی متوجه شود، آنرا بین شکمم و کمربند شلوارم جای دادم. دیگر اصلأ حواسم  به بچه ها و حرفها وکارهایشان نبود. فقط دوست داشتم هر چه زودتر، پیش از آنکه صاحب کیف برگردد، مسجد را ترک کنم.

 یکدفعه فکری به ذهنم رسید. سرم را بطرف بچه ها برگرداندم و نیم خیز شدم و در حالیکه کفشهایم را بر میداشتم، گفتم:« بچه ها، من رفتم مستراح! » و بلافاصله و با عجله از در بیرون رفته و خود را به مستراح عمومی گوشۀ حیاط  مسجد رساندم. وقتی رفتم داخل، کیف را از زیر بلیز خارج کرده  و شروع کردم به جستجو. در قسمت اسکناس، یک صد تومانی بود با سه تا بیست تومانی و یک پنج تومانی و دو تا دو تومانی. در قسمت پول خردها هم، یک، یک تومانی و دو تا پنج ریالی و سه تا دو زاری. در ذهن حساب کردم، دیدم حداقل هفتاد – هشتاد باری با این پول می توانم بروم سینما. به به ! چه چیزهائی که نمی توانم بخرم. عالی شد... حسابی خوشحال بودم. در کیف، چیزهای دیگری هم بود که به آنها توجهی نکردم، از جمله یک کاغذ بزرگ که تا شده و در قسمت اسکناسها بود و یکی – دوتا کارت، شبیه کارت کتابخانه و کارت شناسائی و یکی دو تا کاغذ کوچک که روی آنها شماره هائی نوشته شده بود، شبیه شماره تلفن.

 بسرعت کیف را فشار دادم ته جیب شلوارم و به حیاط بازگشتم و از در مسجد زدم بیرون. وقتی رسیدم سر کوچه، مرتضی و فرزاد، هنوز مشغول شطرنج بازی بودند. فرزاد تا مرا دید، گفت:« چه زود برگشتی، بچه ها کجا هستند؟ » . گفتم: « من اسهال گرفتم! باید برم خونه، اونا بعدأ میان ».

 

آن دو هفته، بهترین روزهای زندگیم را طی کردم. خوشبخت خوشبخت بودم! سه – چهار باری رفتم سینما. یکبار تنها و دو – سه بار هم با بچه محل ها. در واقع آنها را میهمان کردم. کلی بستنی و نوشابه و ساندویچ خوردم  و یک دفتر بزرگ خوب هم برای انشاهایم خریدم و ... داشت یادم میرفت، یک خودنویس سناتور هم خریدم، برای اینکه خطم بهتر شود. خلاصه تا به خودم آمدم، دیدم از آنهمه پول، پانزده ریال بیشتر نمانده. اما راضی بودم. خیلی خوش گذشته بود و کسی هم چیزی نفهمیده بود! یک روز که برای برداشتن آخرین سکه ها بسراغ کیف رفته بودم، با خود فکر کردم بهتر است کیف خالی را گم و گور کنم، چون اگر یکی از برادران یا خواهرانم آن را پیدا کند و یا پدرم به نحوی آن را ببیند، کارم ساخته است و یک کتک حسابی خورده ام. بنا بر این تصمیم گرفتم، آنرا قاطی زباله ها کنم و بدهم مأمور شهرداری ببرد.

 وقتی پول خردها را برداشتم، یکدفعه متوجه کاغذ تا شدۀ بزرگ در قسمت اسکناسها شدم. با خودم گفتم، بازش کنم ببینم چیه؟ آنرا از کیف خارج کرده و شروع کردم به وارسی. ورقه ای چاپی بود که بالای آن، با خط درشت نوشته شده بود: « وصیت نامه » و  زیر آنهم با خطی خرچنگ – قورباغه، چیزهائی نوشته بود، شبیه حرف زدن آخوندها، که از آنها سر در نیاوردم. فقط فهمیدم چیزهائی در مورد خانه و مغازه و پول  در آن نوشته شده و تعدادی اسم هم، کنار هم قطار شده بود. آنرا بکناری گذاشتم و کارتها را از کیف خارج کردم. بر روی یکی از آنها که عکس دار بود نوشته شده بود؛« استوار یکم، علی اکبر گل دره ای ». عکس روی کارت بنظرم خیلی آشنا می آمد! کارت دوم، کوچکتر از کارت اول بود. این کارت را شناختم، چون، یکی شبیه آنرا خودم داشتم. کارت عضویت در کتابخانه بود. همینطور که به کارتها نگاه می کردم. حواسم رفته بود به کلمۀ « وصیت نامه » بر بالای آن ورقه چاپی... کیف را سر جایش گذاشتم و با پول خردها، از خانه رفتم بیرون.

 

دو – سه روزی، در خود بودم. ناراحت بودم. نمی دانم چه حالتی داشتم، اما حالم روبراه نبود. از طرفی فکر می کردم این ورقه وصیت نامه باید مهم باشد و باید به صاحبش برگردد و از طرف دیگر، با خود می گفتم: « کیف خالی را چطور می شود برگرداند، آبرویم می رود ».

 خلاصه خیلی با خودم کلنجار رفتم. آخر سر تصمیم گرفتم، کیف خالی  از پول، که البته وصیتنامه و کارتها و شماره تلفنها در آن بود را به خادم مسجد بدهم و نگویم که این  را چند هفته قبل پیدا کرده ام. بعد هم دیگر طرفهای مسجد، افتابی نشوم تا آبها از آسیاب بیافتد... آره! فکر خوبی بود. پس، دست بکار شدم و فکرم را عملی کردم.

 

از این ماجرا، در کل، حدود یک ماه گذشت. یک روز که از نانوائی، نان خریده و در حال باز گشت به خانه بودم، درست روبروی در مسجد، خادم مسجد صدایم کرد: « آهای پسر! ... ».

سراپایم را ترس فرا گرفت. خودبخود شروع کردم به لرزیدن. خادم جلو اآمد و گفت: « بگیر پسر، اینرا صاحب کیف داد که بهت بدم. خیلی ازت تشکر کرد. مثل اینکه محتویات کیف خیلی براش مهم بوده ».

 در دست خادم پیر مسجد، یک اسکناس صد تومانی بود. باورم نمی شد .نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم. نا خودآگاه و  هراسناک، پا گذاشتم بفرار...

 

                                 14/ 7/1388

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٦ - mazdak