صفحهء اینترنتی blog" name="description"> داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

 

استاد عشق

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

دو شب گشته، سومین شام بود که خورشید نیشابور، بی فراق حکیم، تن به خواب می داد. حکیم را هنوز خستگی راه دراز سمرقند تا نیشابور، به پیکر بود...

فصول بسیار بر حکیم رفته بود و آثار تغییر به چهرۀ فکور وی، عیان! لیک رضایت از حکومت آگاهی بر طی زندگی، هیبت آرامش عمیق را چنان بنمایش می گذارد که تو گوئی عظمت قله ای سر به فلک سائیده است در یک نگاه بهاری .

...

هنوز نان خشک حکیم، در پیالۀ ماست چکیده نچرخیده بود که میهمان، با درودی و لبخندی شرمگنانه به سرای شد. حکیم بخاست و آغوش گشود. پس گونه به گونۀ میهمان نهاد و در گوش، واژه های مهر بلغزاند که: « از چه هشیارم نساختی تا طعامی مهیا ساخته، شرابی به جام کنم؟ ».

میهمان، رخصت خواسته، ا ز عرش به فرش شد. پس خنجر بر زمین نهاده، شال از سر برگرفت و چنین خاضعانه، کلام را رشته ساخت که؛ « بر بنده ای کوچک، همچون من، مباد که آرامش دریا را با نوای دلخراشی، بر هم زنم. حکیم عمر خیام نیشابوری ست و جهانی نیازمند لحظاتش، پس دور باد گردش خس و خاش به گرد سکناتش! ».

 حکیم را لبخند تلخ به لبان شد. دست بر گردن کوزه آویخت  و میهمان را میهمان ساخت با پیاله ای آب سرد، آنگه سخن شمرده راند که : « اهل باطن ( باطنیه ) نغز گویند و حد نگاهدارند و از اغراق بپرهیزند و این صد البته نیکوست، پس شما راست سنت که از مجیز بپرهیزید، جز از برای حقیقت. چه آنکه هر گاه سخن در معنا، با مضمون و هدف همپا نباشد، شکافی از دروغ پدید آید که نقض غرض باشد، پویندگان درستی را. گرچه دانم که نیت خیر باشد، اما خیری که بر مبنای حقیقت نباشد، شر مسلم است از برای آدمیان، و تفاوت نیز نکند که این آدمی، خیام باشد، یا خیمه دوز شهر غریب شرق، که اینک بر دروازۀ ابر شهر آرمیده است... ».

میهمان، پیالۀ تهی را بر زمین نهاد و دست بر زانو. نگاه بر نقش فرش دوخت و گفت؛ « ... و آنگه که حجت خراسان، مأمورم ساخت از برای دیدار حکیم، پندم به بند کرد که هشدار! از مجادله با خدای نیشابور بپرهیز، دهان ببند و گوش بگشای! از خیره سری بپرهیز و بدان که  در برابر رودخانه، البته ریگی نتواند بجای بماند مگر به خضوع و خشوع! اینک ِورا بفهمم و به تحسین، بیاندیشم که استاد را نیک، شناخته و مأمورش را پندهای خوش ساخته! » .

 - حجت خراسان را بباز گشت، بگوی که ماراست عشق او بسر، و همت بلندش به دل، کاش زمانه را گردش مجدد بود، تا هر بهار با طلیعۀ نوروز، ناصری (1) بدرخشد بر پهنۀ باغ خیام. افسوس که عمر بر باد است و، عشق و عاشق و معشوق، خاطره! اما نیک می دانم که بس خورشید بر این پهنه بیاید و هرگز، غروب آخرین، بر خوابگاه این خیمه دوز شهر اعداد با آن خیاط  شهر اضداد، چادر نگستراند. مارا مستی مباحثه با آن خدای لغت و پیامبر حکمت، هنوز از پس سالیان، بر یاد است...

   - هان حکیم! از همینجا بیاغازم. از چه چنین عشق را وصلتی در کار نیست و خدایان عهد ما را پیوندی، که تا این سرزمین را دگر بار همچون باغ بهار، درختان پر شکوفه نباشد؟

  - چه نیک پرسشی! ز جای برخیز تا به باغ شویم. حال، خوش دارم میهمان کنم شامۀ از راه رسیده را  به عطر سیبی از باغ عشق، چه امسال، درختان پر بارند و خلوت ما را نیست زوار!

در راه، تو را باز گویم که از چه این خاک، شقه شقه شود، لیک به هیچ مرهمی، جمع نشود؟

                                                     *

فدائی باطنی، پرویز سهندی، شال و خنجر، بجای نهاد و از پی حکیم، به راه باریکۀ چشمه در کنار شد، تا نگاهش، مست گردد از آمیزش شبنم رخشنده به زیر آفتاب، با عطر سیب های سرخ رقصان در معلق سبز گستر بی افق. پس، دست خیام به شاخه ای شد تا پنجه  را نوازشی باشد، سیبی از سیبهای بیشمار در انتظار.

پرویز را شادمانی، عیان بود. گام خود را با گام استاد عشق، هماهنگ نمود. سیب را در بر گرفته و ببوئید. لختی، چشمان بسته را در اندیشه برد و آنگاه، نگاه در نگاه دوست، بدوخت. خیام، سر به آسمان گرداند و چنین آغازید؛ « کاش حلال مشکلات این خاک، با همگامی ما بود و پیشوای تو! لیک چنین نباشد. گره، پیچ در پیچ تر از آنستکه با عقل ما و زبان یار تو گشوده گردد. این داستان، قدیم است و این زخم، عمیق! ».

   -   از کجا شد که چنین شد حکیم؟

   -   از آنجا شد که بربریت بر مدنیت تفوق یافت و جهالت بر حکمت. عرب را به عشق غنیمت، چو دیوانه ای مست که تیغ بر کف دارد، نشانی ایران دادند. او آمد و کشت و سوزاند و ویران نمود و خورد و برد و بجای نهاد آئینی را، که بنیان، البته بر دروغ بود و خرافه،.... و جز این چه می توانست باشد فلسفه ای و آئینی را که یک مشت جاهل بیابانگرد بیارایند؟

-  آیا ما را خود گناهی بمیان نبود؟ 

 -  چرا! بود!! قصور پیشوایان بود در نگاهبانی از ملک و... محبت بر زیر دستان، بجای نیاوردن عدالت و فراموش کردن حریت. حاکم که فاسد شود، ملک بر باد می رود. پدر که دروغ گفت، فرزند دروغگو می شود. جهل رهبر و پیشوا، طاعونی ست که بجان جامعه افتد و هفت دروازه بگشاید از برای ویرانی و نابسامانی و صد البته طمع بیگانگان.

   -   پس حکیم را نیز همچون حجت خراسان و داعی بزرگ، دیدگاه بر آنست که آتش این فتنه خاموش نگردد جز، با خروج عرب از بساط طرب، و اضمحلال بیشتر عقیدت وی، از بنیان و ریشه؟

   - آری، چنین باشد! لیک تفاوتی ست اندک، ما را، با خدایان الموت و بلقیس!

   -  و آنرا چه باشد؟

   -   هم آنستکه ما نیز تیغ را بر کف زنگی مست، نمی پسندیم. لیک، اول قدم، آگاهی ست!

   -   و سپس؟

   -  و سپس تیغ!!

   -   پس حکیم را نیز با ما توافقی است؟

  -  آری هست! ما را توافق است هر گاه شما نیز بر آن باشید که اول بخوانید، سپس بدانید و چون دانستید، ایمان بیاورید و چون ایمان آوردید، عشق بورزید و چون عشق بورزید، برزمید و چون رزمیدید، نخواهید جز عزت انسان و احترام انسان و آزادی انسان و نخواهید جز کرامت انسان!

   -   چرا اول انسان؟ پس خدای چه؟ پس عالم بالای چه؟

...

حکیم به کنار حوض بنشست و میهمان را بخواند. هوای خوش بود و آسمان ملایم. نوای جیرجیرکان و آوای جغدان، به راه بود. رقص مهتاب بر آب، و بیداری شبتاب ز خواب، نگاه را می نواخت، ز لحظه های ناب و بی تاب...

پنجۀ راست دست حکیم به نوازش آب شد و موج به رختخواب شب بیانداخت. چراغ روغنی کنار حوض را همچنین آرام نبود، و رام نبود، و در پی سیطرۀ شام، خام نبود! پس حکیم، چهره تازه ساخت، با رطوبت دست، و چنین گفت سفیر حجت خراسان، ناصر خسرو قبادیانی را؛

-         محور، انسان است، چرا که همه چیز بر گرد وجود وی  بچرخد. چه کس خدای را کشف کند، گر انسان نباشد؟ دین کجا باشد، اگر انسان نباشد؟ رسول را پیام چه کس شنود، گر انسان نباشد؟ اخلاق و فلسفه، علم و فرهنگ، معنویت و مادیت، این عالم و هر عالم مفروض، و هر چه توانی اش به اندیشه شوی، با وجود انسان است که معنا بیابد و لا غیر ! پس انسان، حد اعلی است. هر چیز بر محور اوی بچرخد، معنا پذیرد و مقبولیت بیابد و بپاید، و هر چیز، نه با او، که بر او باشد، با هر توجیه و منطقی، خلاف عقل باشد و نا پذیرفتنی! گویند دین آمده است تا وی را عزت دهد، پس اگر وی را ذلت دهد، دیگر دین نباشد، بلکه کین باشد! خدای آمده است تا او را رستگاری دهاد، پس او را چو اسارت دهد، خدای نباشد، جزای باشد! هر آنچه از انسان بیاغازد و به انسان ختم گردد، صد البته بپاید و هر آنچه از غیر انسان بیاغازد  و آزادگی وی را در انتخاب، مشروط کند، البته بر حق نباشد و سر به اضمحلال نهد!

-   پس حکیم را، اختیار، اعتقاد باشد و یا ...؟

     -  البته اختیار باشد! اگر اختیار نباشد، پس عقل چه باشد؟ عقل آمد تا بیازماید و انتخاب کند و اختیار باشد. جهان را هیچ بر پیشانی نیست، جز مهر انتخاب انسان! و انتخاب، البته بر اختیار، محور شود، نه بر اجبار! 

  -  اما حکیم را اشعاری ست که جبر تقریر کند!

   -  آنچه شعر حکیم تقریر کند حقیقت است، نه جبر، و بر نبات و جماد است، نه جامعه! انسان را با طبیعت، تفاوت در همین باشد که بر جبر است، نه در جبر. هم اوست که با عقل زندگی کند، پس انتخاب کند در آنچه تقریر شده است طبیعت را، بر اساس علم!

   -  و آیا علم را یقین و اعتماد هست، وقتی خطا و نقض باشد آن را؟

   - یقین و اعتماد، دو چیز است. یقین فقط در دین باشد. در علم، مطلق نباشد و چون مطلق نباشد، یقین هم نباشد. در علم، غرض از یقین، اعتقاد به درستی بر اساس نسبیت است. همیشه، در صدی از احتمال نقض، مفروض است. لیک در اعتقاد دینی، فرض بر ثبات مطلق تقریرات است، و چون فرض چنین است، پس نقیض نپذیرد، پس احتمال خطا وجود ندارد، و چون احتمال خطا وجود ندارد، انعطاف نیز لاوجود است، و چون چنین باشد، سخت باشد و ایستا و مطلق باشد و ازلی و ابدی، و البته چنین شیوه ای را، با علم و استثناء، سر ناسازگاری باشد. و اما دوست من! علم از مشاهده و تعقل بیاغازدف و بر تجربت بپیماید، و چون حاصلی یافت، استثناء و شک را، در کنار قاعده، بپذیرد، و چون چنین کند، بر آن اعتماد هست، و خشت بر خشت آن توان زد، از جهت بنای یک تفکر و یک اعتقاد، و راه البته باز است همیشه، از جهت تغییر و تکمیل، و یقین بر نتایج آن نیز نسبی باشد، و شک و استثناء در کنار هر اصلی، خود یک اصل باشد.

   - مرا فرصت بباید، تا اندیشه ببالد و بپاید. حکیم را آیا رهنمود، تنها تکیه بر متکای عالم است، و نفس  را اعتماد؟

 خورشید نیشابور را، دست به آسمان رفت، و پای بر زمین، عمود گشت. پس گام بسوی ایوان بداشت، و سخن را چنین بیاراست، با نوای نغمه ای از دور، که گوش را می نواخت: « دانم که خسته ای، و خستگان را استدلال، سخت نماید. کم گویم و باقی را به عقل خویش واگذارم. سپس ترا توشۀ راه سازم کتابی، تا ترا بگستراند سفرۀ آگاهی.

  آسمان را بنگر! چه می بینی؟ گستره ای از تاریکی و نقاطی رخشان، ایستا و در حرکت! حال، دیدگان را پرده بیانداز! اکنون چه می بینی؟ هیچ!، پس اولین قدم، در حصول  حقیقت، گشودن دیدگان است! عقل را آنگه بکار آید، که دیدگان را گشوده آید... می شنوی آیا نغمۀ چنگ را ز دوردست؟ حال دست بر  گوشهایت بنه! چه می شنوی؟ هیچ! پس عقل آنگاه بکار آید که گوشها را باز آید... و همچنین است بوئیدن و لمس کردن و چشیدن. ما را دو مرحله است از برای دست یافت حقیقت؛ اول، گشودن دریچه های دریافت وجود، در وجود خویش، دوم سنجش و قیاس واستنتاج، بر مبنای تجربت. جز اینراه، که راه علم است، ما بقی راه، راه جهل و توهم و تصور است، و بکار ناید، جز از برای موهومات و خود فریبی و دگر فریبی! نفس را آنگاه نفس خوانم، که بر عقِل آگاه، مبنای باشد. پس عشق او، عشق باشد، و مهر او، مهر، و خواستۀ او، بر خاسته از آگاهی، و اینرا نه تعارض  باشد، نه بطالت!

اکنون سخن وامیگذاریم و به آرامش، دل می سپاریم. سحرگاه، بسوی حجت خراسان شو، و ما را با خود، به آستان آن بزرگ ببر! او را بازگوی که خیام، ایام را بیادش بپیماید، و خیال را بیادش بیاراید. ما را خستگی سمرقند، هنوز در تن است، پس تن را کز عطر شکوفه های بینالود اشباع ساختیم، و روح خویش را کز شراب کهنه بپرداختیم، عزم سفر کنیم و طومار فراق ببندیم، با وصال یار! حال به خانه شو و بیاسای! نوشتار دوست را نیز بر طاقچه بگذار تا دیدگانم به مغازله اش نشینند به فردا! ...

،

پرویز، دیدگان را ببست و بر جای بایستاد. آنگاه حکیم را گفت: راست گوئی! اکنون شمال کجاست؟ و جنوب کجاست؟ نه بالائی ست، نه پائینی! نه فرازی، نه فرودی، نه حکیمی، نه خانه ای، نه ایوانی، نه آسمانی، نه زمینی، نه نفسی که باز شناسد نفس...

 

*********

 

1 – ناصر خسرو قبادیانی

                     بیست و هفتم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خیامی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/۳۱ - mazdak