صفحهء اینترنتی blog" name="description"> ببر مازندران - داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

ببر مازندران

ببر مازندران !

 

فرهاد عرفانی – مزدک

 

 

مرد مازندرانی، با قامتی افراشته، همچون کوهی باشکوه، در میانهء سرسرا ایستاده بود و سعد ابن هاشم، فرماندهء عرب، با قامتی کوته و شکمی فربه، در حالیکه چنگال به ریش بلندش فرو برده، بفکر فرورفته بود، دور تا دور اسیر دست  بسته و پای در زنجیر، آرام، گام بر می داشت و می چرخید...

 

از بیرون قصر شاهی، که اینک مقر فرماندهی تازیان شده بود، صدای تازیانه و نالهء کسی بگوش می رسید. باران، نغمهء پائیزه داشت و زمین، دهن درهء خواب می کشید. سعدابن هاشم، دستش را به کمر زده، رئیس گروهی که ببرک ( اسیر مازندرانی )، را به اسارت گرفته بود، به پیش خواند.

 

مرد زره پوش لاغر اندام متوسط القامه ای که لبهای سبزهء کلفتی داشت، در حالیکه با دست راست خود، محکم، دستهء شمشیرش را گرفته بود، در برابر سعد ابن هاشم زانو زد و گفت: (( بگوشم برادر! )). سعد بن هاشم ( با اشاره به اسیر ) گفت: (( خیلی مقاومت کرد؟ )) .

 

عمر بن سعد ( رئیس گروه ) گفت: (( آری برادر ! متأسفانه، تنی چند از برادران را به شهادت رساند )).

دقیقأ چند نفر؟

دقیقأ هشت نفر! دو نفر هم زخمی هستند.

 خون به چهرهء هاشم دوید و تکرار کرد: (( هشت نفر؟ احمقها! شما ایستادید تا وی هشت تن از سربازان رشید ما را بقتل برساند؟ )).

 

لبخندی بر لبان خون آلود ببرک نشسته بود.

 

عمرابن سعد، در حالیکه پلکهایش می لرزید، گفت: (( برادر! او را اینگونه مبین، همچون ببری تیز چنگال است.  او شمشیری به کف داشت که دو سرباز عرب، آنرا بسختی توانند به دست گرفت. جنگجوی بسیار قابلی ست! اگر در لشکر اسلام چنین سربازانی می رزمیدند، یقین بدانید که روم، اینک در زیر سم اسبان ما بود! )).

 

سعدابن هاشم از خشم، منفجر شد و در حالیکه دستهایش بطرف آسمان بود، فریاد کشید: (( چه می گوئی ابله! آنچه ما را به پیش می برد، البته که نیروی ایمان ماست، نه زور بازویمان. تو ضعف خویش را در سایهء قدرت این مردک، می خواهی پنهان کنی. پس چه می گفتی که پنجهزار سوار در اختیارت گذارم، تا خاک بلخ را به توبره کشی؟ این بود آن شهامت و شجاعت؟ تو از پس یک روستائی شمشیر به دست، نتوانسته ای بر آئی و او هشت نفر را به شهادت رسانده است. شرم آور است ! حال، بگوی ببینم، آیا اعتراف کرده است؟ محل اختفای یارانش را لو داده است یا خیر ؟ )).

 

عمرابن سعد، در حالیکه با دست چپ اشاره می کرد تا سربازانش از قصر بیرون روند، گفت: (( متأسفانه خیر برادر! کام از کام نگشود، گرچه از شام تا سحر در زیر تازیانه بود. بسیار سر سخت است... )).

 

سعدابن هاشم، لبخندی زد و چشم در چشم اسیر خود دوخت و دست بر دست سائید و گفت: (( عجب! که سر سخت است؟  حال خواهیم دید ... چنان نرم اش خواهیم کرد که تواند سگان وحشی را خوراکی لذیذ شود... )).

 

فضای قصر از قهقهه اش انباشته شد. باران، شدت گرفته بود. دیگر، صدای تازیانه نمی آمد، اما ناله هائی سوزناک، تو گوئی از مکانی دور بگوش می رسید.

 

سعدابن هاشم، روی به عمر گرداند و گفت: (( زن و فرزند چه؟ پد رو مادر چه؟ آنها کجایند؟ آیا بستگانی هم دارد؟ آیا ایشان نیز، در اسارتند؟ )).

 

عمرابن سعد، با خوشحالی گفت: (( آری برادر! آری! همسر و یک دختر و یک پسر نوجوان و یک پیرمرد را در کلبه اش یافته ایم، که همگی را در طویله به زنجیر کرده ایم )).

 

سعد ابن هاشم، به آرامی گام می زد و در اندیشه بود. عمرابن سعد نیز درانتظار، تا فرمانده را چه فرمان آید؟

 

 ببرک، دل نگران می نمود. به پدر و خانوادهء خویش می اندیشید؛ (( آیا ایشان را، راه نجاتی خواهد بود؟ )) .

 

سعد ابن هاشم لحظه ای ایستاد و سر به عمر بگرداند و او را چنین گفت: (( بریزید خون زن و فرزند و پیر او را، که با ارزش ترین اعمال د رنزد الله، جهاد در راه او و ریختن خون کفار است... )).

 

ببرک را نعره ای بر آمد که چهار ستو ن قصر بدان لرزید. با تمام قدرت تلاش نمود تا زنجیر بگسلد. چشمانش، آتشفشانی را می نمود که درآستانهء فوران است، با اینکه پای در زنجیر داشت و دستانش بسته بود، چهار سربازعرب، بسویش شتافته، با شمشیرهای عریان، به دور او حلقه زدند.

 

سعد ابن هاشم، گامی به پس برداشت و عمر را خطاب کرد که: (( یا نه! بگذارید بیاندیشد، شاید بخاطر نجات بستگان، حاضر به اعتراف شد ( با چشمک به عمر! ).

 

 وی را نیز به بند کنید تا اسباب تعزیر ( در اینجا – شکنجه ) فراهم آید، به جهت اعتراف، اما در مکانی دور از بستگان. سربازان را نیز به قلعه بخوانید. بیم است که یاران این خبیث، د راندیشهء رهائی اش باشند. طبری را زور بازو بسیار است، اما بیش از آن، حیله و مکر و عقل است، همچون سایر اعاجم. از جثهء ایشان مهراسید، از عقل ایشان بیم دارید، که توانند حیله  در کار کنند و سربازان خلیفه را به دردسر اندازند )).

 

 عمرابن سعد، زانو زده و سپس برخاست و همراه با اسیر و سربازان، سرسرای را ترک گفت...

 

 پس! شام گشت و شب، چونان آهنگ هراس، زخمه ای گشت، دلهای متجاوزان را، تا نیارامند و پاس بدارند قلعه را، از بیم ببرهای زخمی سرزمین سبز!

 

سحرگاهان، که تیغ زرین آفتاب، از فراز دماوند، سینهء سیاهی را می درید، عمرابن سعد به اتاق خواب سعد ابن هاشم شد، تا وی را خبر از خطری نزدیک دهد. پس، سعد ابن هاشم، سراسیمه از بستر بخاست و چشمان بمالید و سردسته سربازان را بپرسید که؛ از چه چنین بی پروا خواب را بر وی حرام کرده است؟

 

عمر سخن را دراند که: (( ای هاشم! هیچ چشمی به خواب نشد، تا خورشید بر آمد، که کاش نمی آمد! برخیز و از پنجره قصر بنگر، تا ببرهای زخمی را به چشم ببینی که چگونه حصار را در بر گرفته اند، آنگونه که گر یاری نرسد ما را، بیم هلاک گشتن همگی می رود )).

 

هاشم، حیران و هراسان، به کنار پنجره شد، پس دیدگان تنگ کرد تا تشعشع آفتاب نیازاردش، آنگاه دامنهء عشق را نگریست، که عشاق را پناه امن داده اند، با سپرهای سیمین و نیزه هائی که همچون سپیدار، به نظم آمده اند! پس، عمر را با دست لرزان خطاب قرار داد که: (( نمی فهمم؟ چگونه؟ چگونه بدین سرعت، خویش را به قصر شاهی رسانده اند، در حالیکه سپاهیان ما، تا اعماق جنگل، ایشان را پس رانده بودند؟

 تعجیل کن عمر! تعجیل کن! پیکی بفرست، ببین چه می خواهند؟ حیله کن عمر! فریب! دروغ! سیاست! هر چه می توانی بکار بند، بلکه ایشان را دور سازی، حتی برای ساعاتی، تا توانیم پیکی را روانه کنیم به جهت تقویت موقعیت خویش و کمک بخواهیم از سپاه (( بار فروش )) بشتاب! بشتاب! )).

 

                                 ،

 

عمر برفت و بازگشت پس از ساعتی چند، آنگاه چنین گفت هاشم را که: (( عمرت دراز باد هاشم! ایشان را خواسته نیست جز رهائی فرمانده شان، که کس نباشد جز ببرک ! )).

هاشم، متعجب پرسید: (( ببرک ؟ گفتی ببرک؟ یعنی این مردک، فرمانده ایشان است؟ ای داد! چه کردی با اهل و عیال وی؟ عمر، چه کردی؟ )).

 

عمر در حالیکه لبانش می لرزید، پاسخ داد: (( هیچ! آنچه کردیم که تو بفرمودی، شبانه همه را سر بریدیم، و جگر، به گرگها دادیم... )).

 

سعدابن هاشم، در حالیکه بسوی عمر می رفت، دستانش را بسوی صورت وی گرفت و گفت: (( چه کردی؟ چه کردی عمر؟ ... باشد! باشد! مهم نیست! رها کن ببرک را، اما وی را هیچ مگوی، ز سرنوشت زن و فرزندان...، برو! برو و کار را تمام کن! )).

 

                                      ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

خورشید، پهنهء آسمان را در نوردیده بود، و اینک آفتاب ، همچون چتری درخشان از نور و گرما، بر سر سرزمین کوههای سبز و دشتهای زرین، سایه افکنده بود!

 

ببرک ، اگر چه خسته بود، اما راست اراده و مصمم می نمود، د ر بین یاران ِ بازیافته.

 

اگرچه دشمن، پنهان نمود فاجعه را، تا از آتش خشم وی در امان ماند، اما رزمندگان ببرک، که همه چیز را از پیش، زیر نظر داشتند، راز پنهان آشکار نموده ... و ببرک را  (( عمرت دراز باد! )) گفتند...

 

 قصر شاهی، در محاصرهء رزمندگان و ببرهای مازندران بود. ببرک، به مشورت با یاران خویش نشست. نتیجه آن شد که پیکی به قصر فرستاده شود، تا هاشم را بگوید که: (( سلاح بر زمین گذارید و تسلیم شوید. تنها آنانی محاکمه خواهند شد که در قتل خانوادهء ببرک و کشتار اهالی روستای کیاکلا  نقش داشته اند، بقیه آزادند تا خاک ایران را ترک گفته، به صحرای عرب باز گردند! )).

                                   ،

در درون قصر اما، با دریافت نامه، غوغائی بر پا شد . هاشم مستأصل بود و فرماندهانش نگران تر از وی و بلاتکلیف.

 

 هاشم که به رسیدن کمک از (( بار فروش )) دل بسته بود، دستور داد پیک را چنین پاسخ ببرد: (( ما میهمان شما هستیم ! اینست رسم میهمان نوازی؟ ما جز به ایجاد عدل شمشیر نزده ایم و این البته حکم خداوندی ست ! می دانم که خطاهائی صورت پذیرفته، من خود خاطیان و متعرضین به خانوادهء ببرک را مجازات خواهم نمود. پس آرام شده و از قصر دور شوید، که در غیر اینصورت، بیم مجازات می رود شما را، از جانب سپاهیان  اسلام. بیاندیشید! تعجیلی در پاسخ نیست !! )).

 

پیک، پیام بگرفت و بازگشت.

 

... پس ببرک به اندیشه شد و پس از گفتگو با یاران، پیامی به طومار کرد و به پیکان ببست و خود در کمان نهاد و سوی قصر به پرواز در آورد که: (( ای روباه! ترا دین و الله ، البته که بهانه ای بیش نیست. سالهاست که تازیان بدین سرزمین شده اند و جز خون و ویرانی، بر جای ننهاده اند . میهمان، با سپر و تیغ، به میهمانی نمی آید! ایران، خانهء مهر است، اگر حرمت خود نگهدارید و مردمان را نیازارید، لیک آنگه که شمشیر ز روی می بندید، ایران، جهنمی است سوزان، که پلشتی ها را، البته در خویش می سوزاند و خاکستر می کند!

 تا غروب آفتاب، شما را فرصت است. پس آنگه که خورشید  فرو شود، طومار عمر متجاوزان و بیگانگان نیز بسته خواهد شد و بین ما و دشمنان  این سرزمین، تنها تیغ و خشم و خون، حکم خواهد راند! )) .

                                      ،

 ... و آفتاب! البته فرو شد و از قصر، کسی برون نشد . پس با نخستین بر آمدن سوسوی چراغ در گوشهء سقف واژگون، ستارهء بخت تازیان نیز فرو شد، تا ماه بیاراید به نور خویش، سیمای رنگ پریدهء متجاوزان را، در زیر باران پیکانهای شعله ور، که قصر را به میهمانی  آتش و آواز شمشیرهای آبدیده فرا می خواندند.

 

 فرمان، کوتاه می نمود، پس، رزمندگان ببرک تا سپیده، قصر را از خون و پلشتی روفتند و درفش خورشید را بر فراز برجک برافراشتند.

                                 

 ...

 

آنگاه، ز ببرک چنین فرمان آمد که: (( جسد هاشم را، البته با همان لباس رزم، بر دروازهء قصر بیاویزید، تا تازیانی که ز ( بار فروش ) می آیند، به چشم ببینند، سرانجام کسی را که با لباس خصم بدین سرزمین وارد شود ! )) .

                                       ...

 

 فرمان ببرک اجرا شد و ببرهای سرزمین سبز ، همزمان با خروش آفتاب، به سوی دریای مازندران، به خروش آمدند، تا هم آواز با ترانهء موج، به اوج نشینند و، آهنگ شادمانی خوانند، پیروزی بر اهریمن بد خو را ...

                                              

                                    بیستم آذرماه 1386

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٠ - mazdak