صفحهء اینترنتی blog" name="description"> میدان انقلاب! - داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

میدان انقلاب!

 میدان انقلاب!

  داستانی کوتاه از:

 فرهاد عرفانی مزدک 

هنوز چشمهایم به تاریکی سلول عادت نکرده بود که در آهنی روغن نخورده غژی صدا داد و باز شد و شعاع پر نوری، راه خروج را نشان داد. مردی که بر آستانهء در ایستاده بود، گفت: « تهرانی! راه بیافت ». گفتم: « کجا؟ ». گفت: « اینجا سوال نداریم ! راه بیافت، خودت می فهمی ».

...

از راهرو باریکی گذشته و از پلکان به طبقهء دوم رفتیم. در محوطهء نسبتأ پهنی، دو سه تا در بسته بود، که کنار یکی از آنها، یک صندلی سبز رنگ گذاشته بودند. نگهبان یونیفرم پوش، دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت: « بتمرگ!». بعد کلاهش را از سر برداشت و در حالیکه دستی به  کلهء طاس اش می کشید،گفت: « همینجا می شینی تا حاجی صدات کنه! تکون نمی خوریها! فهمیدی، صدات هم در نمیاد. به اطراف هم نگاه نمی کنی. دستشوئی و آب خوردن و اینجور چیزها هم نداریم تا بعد از باز جوئی ».

فکر می کنم تقریبأ یکساعتی گذشت. کم کم داشتم خسته می شدم. نه کسی می رفت، نه کسی می آمد. درها هم، همه بسته بودند و صدائی از جائی نمی آمد، جز از طبقهء پائین، که گاهی پچ و پچی بگوش می رسید. غرق در افکار گوناگون بودم که در اتاق باز شد و مردی حدودأ پنجاه ساله با ریش توپی و صورت آبله رو و شکمی بزرگ و آویزان، که پیراهنی سفید راه راه آنرا می پوشاند، با اشاره دست بداخل اتاق گفت: « برو تو، ببینم! ».

 رفتم داخل. اتاق نسبتا بزرگی بود، که یک میز آهنی کوچک، در گوشه ای از آن قرار داشت. غیر از یک کمد چوبی رنگ و رو رفته، کنار پنجره، چیز دیگری در اتاق ندیدم. حاج آقا! با اشاره به یک صندلی درب و داغان، که کنار میز بود، گفت: « بیشین اونجا! » و خودش رفت پشت میز و نشست روی یک صندلی چوبی و در حالیکه پوشهء قرمز رنگی را باز می کرد، گفت: « خُب! بنا ل بینیم! ». 

گفتم: « بله؟ ». 

گفت: « مگه کری؟ ». 

- راجع به چی؟ 

 - راجع به عمهء من! مرتیکه حواست باشه! اینجا رو بهش میگن کمیته! ما اینجا چپق چاق می کنیم. حالیته؟... برای چی گرفتنت؟ 

برای چی گرفتنم؟« با پوزخند »، ببخشید، ولی مثل اینکه شما باید بگین برای چی منو گرفتین؟!

 از پشت صندلی بلند شد و میز را دور زد و آمد بالای سرم و صورتش را آورد مستقیم جلوی صورتم و در حالیکه به چشمهایم خیره شده بود، گفت: « بزمجه! مثل اینکه نفهمیدی چی بهت گفتم؟ اینجا فقط جواب میدی! سوال پوال نداریم. برای چی روزنامه می فروختی؟ ».

 پشتش را بمن کرد و به پشت میز برگشت. من در حالیکه سعی می کردم خونسردی ام را حفظ کنم، در دل با خود گفتم: « مادر به خطا! برو دعا کن بیرون نبینمت!... ». 

وقتی نشست سر جایش، دستهایش را زیر چانه زد و تکرار کرد:« خب؟».

 گفتم: « مگه روزنامه فروختن جرمه؟ ».

حاجی لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت: « آره! جرمه؟ ». 

 - چرا جرمه؟ 

 - برای اینکه من میگم جرمه!  

- حاجی اینجوری که نمیشه. اگه اینطوری باشه، پس قانون برای چیه؟ 

 - قانون برای روزنامه های قانونیه! 

  - خب، نشریهء « کار» هم قانونیه!

 - نه! غیرقانونیه. 

 - چرا حاج آقا! جواز داره! 

 - کو؟ کجاست؟ کو جوازش؟ 

 - دست من که نیست، باید از مدیر مسئولش بخواین. 

- عجب! از مدیر مسئولش بخوام؟ مرتیکه خر! تو که مطمئن نیستی این روزنامه جواز داره یا نداره، برای چی راه افتادی تو خیابونا، می فروشیش؟  

 - داره حاجی! من مطمئنم!  

 - تو غلط می کنی، به گور پدرت هم می خندی!

 حاجی با عصبانیت، گوشی تلفن روی میز را برداشت و گفت: « مرتضی! بیا بازداشتی رو ببر! ».

 من که درست نفهمیده بودم، بالاخره تکلیفم چه می شود، در حالیکه از صندلی بر می خواستم گفتم: « خب! چی شد حاج آقا؟ ما بریم خونه؟ ».

حاجی پوزخندی زد و همزمان که دستی به سرش می کشید، گفت: « خونه؟ ارواح خیکت! تا جواز روزنامه ای رو که می فروختی، نیاری، از آزادی خبری نیست! ». 

- ای بابا! حاجی منکه جواز ندارم! تازه اگر هم داشتم، وقتی اینجام، چطوری جواز بیارم! 

 - من نمی دونم ! برو یک کم آب خنک بخور، بلکه دیگه از این گُه ها نخوری...

شب سختی را پشت سر گذاشتم. دم دمای صبح، هوا خنک شده بود. با اینکه زیر پتوی نازک سربازی، خودم را جمع کرده بودم، ولی باز هم خوابم نمی برد. ادرار هم داشتم، اما وقت دستشوئی نبود. هم سلولی شیره ای ام می گفت:« بعد از صبحونه می برند. اگه خیلی اضطراریه، همین گوشهء سلول یه کاری بکن! ».

،

خلاصه به هر بدبختی بود، شب را پشت سر گذاشتم. بعد از صبحانه و دستشوئی، دوباره در سلول باز شد. اینبار اول رفیق شیره ای ام را بردند. پس از پنج دقیقه، یک سرباز لاغر اندام قد بلند نیمه کوسه، با صدای دو رگه و صورت سبزه، در حالیکه بنظر خواب آلود می آمد، گفت:« تهرانی! ». 

گفتم: « بله! ». 

گفت: « بازجوئی! بدو بینیم ». 

پشت سرم، در سلول را بست و آنرا قفل کرد. بعد به روبرو اشاره کرد که؛ « راه بیافت ».

گفتم:« کجا؟». 

گفت: « همونجای دفعه قبل، دفعهء قبل کجا رفتی؟ حالاهم میری همونجا! بدو بینیم! ».

دوباره از راهرو باریک گذشته و در طبقهء  دوم، کنار همان اتاق دیروزی، روی صندلی نشستم. هنوز سرباز لاغر اندام، که روی سینه اش، د رسمت چپ نوشته بود: « رضا عرب زاده »، چند قدمی دور نشده بود که در اتاق باز شد و یک پیرمرد با موها و ریش کاملأ سپید ( در حالیکه تسبیحی در دست راست داشت و زیر لب چیزی می گفت) گفت: « برو تو بینیم! ». 

رفتم داخل و نشستم سر جای دیروزی! پیر مرد به پشت میز رفت و در حالیکه همان پوشهء دیروزی را باز می کرد، با لهجهء غلیظ ترکی گفت: « من، حاجی رحمانی ام! برای چی گرفتنت؟

منکه احساس کردم این حاجی امروزی، از حاجی دیروزی گزارش نگرفته، گفتم: « ببخشید حاج آقا! دیروز ما واسهء حاجی توضیح دادیم. فکر کنم یه چیزهائی توی پرونده باشه! ».

حاج آقا رحمانی در حالیکه با خشم پوشه را می بست، تسبیح را روی میز کوبید و گفت:« کمونیستی؟ ها؟ یک خواهاری از شما ما بگائیم که توی تاریخ بنویسند! اینجا هر چی ازت می پرسند، قشنگ و تمیز، جواب میدی و گرنه سر و کارت با کرامت الکاتبینه ».

در جایم، کمی جابجا شدم و با لحنی گله آمیز گفتم: « خب حاجی چرا فحش میدی؟ ما که چیزی نگفتیم. تازه مگر آقا نگفته ( درحکومت اسلامی، مارکسیستها آزادند! ). 

 حاج آقا رحمانی که انگار یه چیز واقعا عجیب و غریبی شنیده و یا دیده، مثل بمب خنده منفجر شد و در حالیکه از جا بر می خاست که روی لبهء میز بنشیند، دستش را بطرفم گرفت و گفت: « شما  کس خل ها هم باور کردین، ها؟ مرد حسابی، اصلأ ما انقلاب کردیم که ریشه کفر رو توی این مملکت بخشکونیم، اونوقت تو صحبت از آزادی مارکسیستها می کنی؟ ».

- ولی حاج آقا، من نگفتم، آقای خمینی گفته!  

- امام این حرفها رو برای خبرنگارای خارجی گفته، نه برای بچه مسلمونا! خب، حالا بگو ببینیم، برای چی « کار» می فروختی؟

 - اشکالی داره حاج آقا؟-

آره، اشکال داره، جرمه!  

- اما حاجی، مجوز داره. دیروز هم به حاج آقا گفتم!

- کو، کجاست؟

 - چی کجاست حاج آقا؟ 

 - مجوز! مگه نمیگی مجوز داره؟ 

 - داره حاجی، ولی من فقط فروشنده ام. مگه شما از دکه دارها، جواز روزنامه های کیهان و اطلاعات رو میخواین؟

،

حاجی به پشت میز برگشت و گوشی تلفن رو برداشت و گفت: « رضا! بیا این یارو رو ببر! » بعد رو کرد به من و گفت:« نه! تو مثل اینکه حالیت نیست، توی این مملکت چه اتفاقی افتاده. اما ما حالیتون می کنیم. همین روزهاست که چپق همتون رو چاق کنیم! اینجا مملکت امام زمانه! کمونیست و لیبرال و فلان و فلان نداریم. می ری توی سلول. اونقدر میمونی، تا بدنت کرم بذاره!... برای من روزنامهء کمونیستی می فروشه! اونهم تو مملکتی که انقلاب اسلامی شده... هه!! ».

،

شب، غذا، عدس پلو بود. یعنی روز بعد  فهمیدم که غذای شب گذشته، عدس پلو بوده، چون آنشب من، دو تا کوکو سیب زمینی خیلی ضایع! با نان بیات خوردم و رفیقم، نان و پنیر  سبزی گیرش آمد. نگو نگهبان، غذای من و هم سلولی ام را خورده و بجایش، غذای خودش و رفیق اش را به ما داده!

آنشب هم مثل شب قبل گذشت. تمام بدنم درد می کرد. فکر کنم سرما خورده بودم. صبحانه هم فقط یک لیوان چای گیرمان آمد، چون نگهبان گفت که کسی نبوده است  برود نان بخرد! بعد از دستشوئی، من و هم سلولی ام را مجددأ فرستادند باز جوئی. من رفتم همان جائی که روزهای قبل رفته بودم...

 تقریبأ یک نیم ساعتی روی صندلی نشستم. از طبقهء پائین، صدای دو نفر می آمد که انگار برای هم لطیفه تعریف می کردند. گوشم را تیز کرده و حرفهایشان را می شنیدم. لبخندی بر روی لبانم بود که دراتاق باز شد. تا آمدم خودم را جمع و جور کنم، دیدم یک آدم کله گنده با ریش پرپشت و سبیل های از بنا گوش در رفته، در حالیکه یک شلوار گشاد سبز زیتونی و پوتین به پا دارد، روبرویم ایستاده است. با چشمهای درشتش، چند لحظه ای زل زد به من. بعد گفت:« ها؟ خوش می گذره، نه؟ برو تو بینیم! ».

 رفتم داخل اتاق، تعداد زیادی کتاب و روزنامه که آورده و کنار میز و روی زمین چیده بودند، توجه ام را جلب کرد. احتمالأ شب گذشته، از بچه های دستگیر شده گرفته بودند. ولی خودشان کجا بودند؟... 

در فکر بودم که صدای بم و نخراشیدهء بازجوی جدید، چرتم را پاره کرد:« ها؟ تعریف کن! ».

 در حالیکه حواسم رفته بود به ده ... دوازده تا نشریه کار، که ازم گرفته و اکنون کنار کتابها بودند، نگاهم را بطرف وی برگرداندم و گفتم: « راجع به چی حاجی؟ ». 

بازجو در حال ورق زدن چیزهائی که در پرونده ام بود، گفت: « راجع به چی؟ راجع به دواهائی که برای کردهای ضد انقلاب فرستادی! ».

-  دوا؟ کرد؟ چی میگی حاجی؟ دوای چی؟ کدوم کرد؟ 

 بازجو از پشت میزش بیرون آمد و یکی از کتابهای روی زمین ، که علامت داس و چکش، به رنگ قرمز، رویش بود را، برداشت و شروع به تورق کرد ودر همانحال بسوی من گام زد و گفت: « یعنی تو راجع به کردستان هیچی نمیدونی؟».

- چی مثلأ حاجی؟ 

 - من حاجی نیستم! اینقدر حاجی حاجی نکن! به من میگن « برادر مرادی » این اولندش! دویومندش، اینجا اسمش کمیته ست! حتمأ میدونی یعنی چی؟ سیومندش، خوب حواست رو جمع کن. تو سابقه داری! اگه بخوای راه نیای، می فرستمت اونجا که عرب  ِنی  می اندازه! حتما اسم اوین بگوش ات خورده؟ 

 - برادر مرادی! من داشتم روزنامه می فروختم، کار دیگه ای هم نکردم. درهمهء عمرم یکبار هم به کردستان نرفته ام.

 -  من نگفتم رفتی! گفتم دوا فرستادی!

 - حاجی..! ببخشید برادر، مگه من داروخانه دارم که  دوا بفرستم جائی...

 حاجی سکوت کرد و رفت نشست بر صندلی پشت میزش و چند لحظه ای ظاهرا داشت کتاب می خواند. منهم منتظر بودم که ببینم چه عکس العملی نشان می دهد که بیکباره کتابی را که در دستش داشت، بطرفم پرت کرد ( من جاخالی دادم و کتاب افتاد وسط اتاق ) بعد نعره کشید  که: « آشغال عوضی منو مسخره می کنی؟ ». 

 - نه، جون حاجی، ببخشید، برادر!

 - جون عمه ت! ... بگو ببینم تا حالا تعهد دادی! 

 - تعهد چیه حاجی؟... ببخشید برادر مرادی! 

- تعهد، یعنی اینکه یه کاغذ بنویسی که دیگه فعالیت سیاسی نکنی و اگر کردی و دستگیر شدی هر چی دیدی، از چشم خودت دیدی!  حاضری تعهد بدی و گورتو گم کنی! 

 - آره حاجی! یعنی برادر! چرا نه! ما که کاری نکردیم! 

 - خوبه! پس بیشین تا من بیام.

***

بازجو مرادی از اتاق رفت بیرون و در را کوبید بهم! من ماندم و اتاق خالی و خوشحالی از اینکه قضیه بخیر گذشته... که یکدفعه چشمم  دوباره افتاد به نشریاتی که ازم گرفته بودند. فکری مثل برق از سرم گذشت. از جا بلند شدم و درحالیکه نگاهم به در اتاق بود، نشریات را برداشتم. بلیزم را دادم بالا. روزنامه ها را تا نیمه کردم توی شلوارم و بلیز را دادم رویش. چون خیلی لاغر بودم، بر جستگی روزنامه ها دیده نمی شد. کمی هم شکمم را دادم تو و صاف نشستم سر جایم!  برادر مرادی، بعد از پنج دقیقه آمد داخل و یک ورقه، که شکل پرسشنامه استخدامی بود را گذاشت جلویم و گفت: « پرش کن و پائین اون رو هم تاریخ بزن و امضاء کن... ».

*

همه کارها بخوبی و خوشی! تمام شد و من با یک تعهد، مبنی بر عدم فعالیت سیاسی، آزاد شدم. وقتی آمدم بیرون، دیگر تقریبأ سر ظهر بود. زنگ زدم به خانهء رفیق هم حوزه ای ام و خبر سلامتی و آزادی ام را دادم و رفتم ساندویچی سر میدان انقلاب. قرار شد رفیقم هم بیاید آنجا تا بقیه روزنامه ها را بفروشیم...

بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

www.tasvireerfani.blogfa.com     

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ - mazdak