صفحهء اینترنتی blog" name="description"> تمدن! - داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

mail me mail me home page archive
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک

تمدن!

 

تمدن!

 فرهاد عرفانی مزدک

  

اُسا، استاد سوئدی مان، گفت:  ظاهرأ قرار بوده صبح زود که بچه ها خوابند، مادر بزرگ را به اینجا منتقل کرده و کار را تمام کنند. اما لنا کوچولو همه چیز را شنیده بوده است. در قدیم، اکثر سوئدیها در کلبه های کوچک چوبی زندگی می کرده اند، به همین جهت اتاق خواب و آشپزخانه و محل نگهداری حیوانات تقریبأ می شود گفت یکجا بوده است. ظاهرأ پدر و مادر لنا فکر می کرده اند که وی خواب است و چیزی نمی شنود. اما لنا بخوبی شنیده بوده که پدرش به مادرش می گفته است ؛ ( زیاد طول نخواهد کشید و دردناک هم نخواهد بود. فقط یکلحظه است و بعدش همه چیز تمام میشود...). به همین دلیل، لنا تصمیم می گیرد، مادربزرگ را نجات دهد. او برای اینکار، فقط یکروز فرصت  داشته، یعنی روز شنبه، چون قرار بوده که صبح یکشنبه، مادر بزرگ را از این صخره به پائین پرت کنند ( اُسا با دست، تپهء صخره ای بلندی که تقریبأ صدمتر ارتفاع داشت را، در آنسوی بزرگراه، نشان می داد و صحبت می کرد.

 هوا سرد بود و نسیمی سوزناک می وزید، اما ما تقریبأ چیزی حس نمی کردیم، چون غرق در ماجرای شگفت انگیزی بودیم که اسا در حال تعریف آن بود. برای ما خارجی ها که پیش از ورود به سوئد فکر می کردیم اینجا همان بهشت موعود است شنیدن این حرفها، آنهم از « دهان » یک سوئدی، واقعأ غیر منتظره  و تکان دهنده بود ).من گفتم: « اُسا، لنا چه جوری می خواسته مادر بزرگش رو نجات بده؟ ».

اسا گفت: « الان می گم!... لنا تصمیم می گیرد، صبح زود که پدر و مادرش در خوابند، مادر بزرگ را از کلبه خارج و به کلبه ای ساحلی و غیر مسکونی در اعماق جنگل منتقل کند. اما مشکل بزرگ لنا این بوده که مادر بزرگ نمی توانسته زیاد راه برود و از سوی دیگر نمی توانسته تند هم راه برود! آنشب، تقریبا تا نیمه های شب، لنا فکر می کند و بالاخره تصمیم می گیرد از همان ارابه ای استفاده کند که قرار بوده مادر بزرگ را با آن به کنار صخره برسانند. اینچنین است که مقداری غذا و آب را از کلبه خارج و سپس به سراغ مادر بزرگ می رود. بگونه ای که پدر و مادرش متوجه نشوند، مادر بزرگ را از کلبه خارج و سوار ارابه می کند و با هر بدبختی ای بوده، وی را به کلبهء جنگلی می رساند. این کلبه را لنا از زمانی می شناخته که پدرش او را به همراه خود به کنار دریاچه می برده و از این کلبه برای اقامت موقت استفاده می کرده است ».

یکی از دوستانم، خطاب به اُسا گفت: « اُسا! یعنی سوئدیها اینقدر بی رحم بوده اند که پدر و مادر خود از این صخره به پائین پرت می کرده اند؟ ».

اُسا در حالیکه لبخند تلخی به لب داشت، با کمی عصبیت گفت: « خب! سوئد در آنزمان کشور فقیری بوده، مردم به سختی می توانسته اند شکم خود را سیر کنند. وجود یک آدم پیر که هیچ کاری از او ساخته نبوده و فقط یک نان خور اضافی بوده، خب...! چطور بگویم؟ نگهداری اش سخت بوده است! ».من گفتم: « ادامه بده اُسا! ».و اُسا ادامه داد که: « بله! لنا، مادر بزرگ را با آب و غذا در کلبه می گذارد و خود، بسرعت به خانه باز می گردد، اما وقتی به خانه می رسد، پدر و مادر و عمویش را، روبروی در، به انتظار خود می بیند... بعد از یک کتک مفصل! بالاخره مجبور می شود که اعتراف کند، اما تهدید می کند که اگر آنها بخواهند مادربزرگ را بکشند، او خود را از صخره به پائین پرت خواهد کرد! او می گوید، اگر مشکل شما، وجود یک نانخور اضافی است؟ خب! با رفتن او، همهء مشکلات حل می شود و نیازی به پرت کردن مادربزرگ از صخره نیست...ولی پدر و مادر لنا و عمویش، حرفهای این دختر یازده ساله را جدی نمی گیرند و عزم شان را جزم می کنند تا با یک روز تأخیر، تصمیم خود را عملی کنند! ».

*

هوا سردتر و سردتر می شد و بچه ها این پا و آن پا می کردند، اُسا هم سردش بود، برای همین تند و تند صحبت می کرد و از طرفی، چشمی هم به انتهای بزرگراه داشت تا بلکه اتوبوسی را که قرار بود ما را به مقصد بازگرداند، ببیند. کمی مکث کرد و نرم کنندهء لب اش از کیف در آورد و بر لبانش مالید و ادامه داد که: « ... خلاصه! وقتی لنا کوچولو می بیند نمی تواند جلوی پدر و مادرش را بگیرد، به اینجا می آید و تصمیم خود را عملی می کند! یعنی خودش را از اینجا ( بااشاره به صخره ) به پائین پرت می کند... ».

 من گفتم:« جدی؟! و بعد چه می شود؟ ». 

دوستانمان، همه حیرت زده، چشم به دهان اُسا دوخته بودند. اتوبوس، در ایستگاه بود و راننده به ما چشم دوخته بود که سوار شویم، اما ما قدرت حرکت نداشتیم ».

 اُسا ادامه داد که: « هیچی! با اینکه همه خانواده از مرگ لنا متأثر بوده اند، اما اینکار لنا نمی تواند جلوی مرگ مادربزرگ را بگیرد و اینکار، با چند هفته تأخیر، عملی می شود! چونکه آنها به هر حال نمی توانسته اند از مادربزرگ نگهداری کنند... ».

اُسا در حالیکه به اتوبوس اشاره می کرد، گفت: « خب! برویم سوار شویم. اینهم ماجرای صخرهء بلند شهر گوتنبرگ بود. جالب بود، نه؟! » و از پلکان اتوبوس بالا رفت. بچه ها هم بدنبال او سوار اتوبوس شدند و من از پشت سر، تو گوئی به خود، گفتم، « بله، جالب است، به این می گویند تاریخ تمدن! ».

                                                     21، 8، 1386

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٥ - mazdak