غروب آخرین سپیده

غروبِ آخرین سپیده

داستان قتل عین القضات همدانی

فرهاد عرفانی - مزدک

... برخیز مردک !

سر نگهبان ، با قدی بلند ، سینه ای ستبر ، ریشی انبوه ، و شمشیری آخته ، در چهارچوب در ایستاده بود و چشم در چشم عین القضات ، دوخته بود.

 عین القضات ، با سر و روئی آشفته ، گیسوانی  درهم ، جامه ای پاره و آلوده  در سرگین چهارپایان و چهره ای و دست و پائی پوشیده از خون خشکیده و گرفتار در غل و زنجیر ، آنچنان به گرسنگی و تشنگی گرفتار بود که توانی برای برخاستن نداشت . پس خطاب به نگهبان با صدائی ضعیف گفت: (( کمی آبم دهید ! )).

 سر نگهبان به راهرو رفت و با پیاله ای آب بازگشت.

 عین القضات تا قطرهء آخر ، نوشید. جانی گرفت. نگهبان پیاله برگرفت و به گوشه ای پرتاب کرد. دست بر زیر بغل عین القضات زد و از زمین بلندش کرد. عین القضات ، بر پا ایستاد و زنجیر را که چون سوهان ، زخم کهنهء مچ پا را می آزرد ، بدنبال خویش ، کشید.

 سر نگهبان ، راه دراز راهرو را در پیش گرفت. رقص شعلهء مشعلها ، بر چهره و چشمهای عین القضات ، می لغزید.

 سرنگهبان به عقب ، روی برگرداند. از بیرون ، هیاهوی گنگ مردمان ، به گوش می رسید... ؛

- هان! مردک! راست گوی! اکنون که فرشتهء مرگ را در آغوش می بینی ، به چه می اندیشی؟

- فرشتهء مرگ!

- آری مرگ! می هراسی ، نه؟

- هراس ! از چه؟ اگر پیش از تولد ، از برای تولد ، مرا شادمانی بود ، اینک مرا برای مرگ ، نیز ، هراسی هست!

- بزرگ می گوئی مردک ! پیش از تولد ، تو نبودی ، اما اینک هستی!

- و پس از مرگ نیز نخواهم بود ، که هراسی ام باشد.

- ها!ها!ها! پس اعتراف می کنی به کفر! قاضی ، راست می گفت که تو معاد و جهان  آخرت را دروغ و پندار می پنداری!

***

دونگهبان مسلح ، در کوچک دروازهء قلعهء رو به میدان را گشودند. سر نگهبان ، گام به میدان نهاد و عین القضات از پی او. کسبهء دورادور میدان ، در برابر مغازه هاشان ایستاده بودند. گوئی شب را هیچکس در شهر ، نیارمیده بود. سحرگاه بود و شعاع آفتاب نو ، بر بام شهر خاموشان ، نرم نرمک می لغزید.

 پیر و جوان و کودک، زن و مرد ، گوش در گوش ، پشت به پشت ، میدان بزرگ شهر را ، پوشانده بودند. در میانهء میدان ، طناب دارِ رها از تیرک علم شده ، با نسیم صبحگاهی ، آرام و در انتظار ، می رقصید.

***

قاضی القضات ، روحانی برجسته ، فقیه عالیقدر دستگاه حکومت ، مفتی اعظم محمد ابن عبداله مکی ، با عبائی سپید و دستاری سیاه ، در حالیکه طومار حکم حکومتی ، مبتنی بر فتوای علمای اعظم را در دست می فشرد، با چشمانی غضبناک و خیره ، در میان چهار نگهبان سرخ پوش شولا به دوش ، ایستاده ، انتظار می کشید.

 با ورود عین القضات همدانی ، مردمان کنار کشیده ، راه گشودند . پچ پچی در گرفت و چشمها در چشمهای عین القضات چرخید.

 سر نگهبان به عقب باز گشت . دست بر شانهء عین القضات نهاد  و او را به سوی طناب دار کشید. قاضی القضات ، دست به سوی سر نگهبان دراز کرده ، خطاب به وی چنین گفت : (( صبر کن! علما ، عدالت را در حق او ( عین القضات ) تمام کرده اند. او فرصت دارد ، پیش از مرگ، از خویش دفاع کند. من نیز ، خود، سوالاتی از او دارم. مردم نیز آزادند که نظر دهند. ما می خواهیم به این کافر نشان دهیم که اسلام تا چه حد حقوق انسان را ارج می نهد. بگذار این کافر بفهمد که صدور این حکم ، نه از روی بغض ، که از سر اجرای عدالت الهی ست )).

مردم ، آرام شدند. سر نگهبان ، دست از شانهء عین القضات برکشید. دژخیم از طناب دار فاصله گرفت. قاضی القضات ، گامی بسوی عین القضات برداشت. عین القضات ، با حالی نزار ، چشمانی بی فروغ و روئی زرد ، ایستاده ، چشم به اطراف می چرخاند.

قاضی القضات به سخن آمد که: (( هان! ای جوان خام ! کجاست آنهمه مهمل بافی ، که بنام فلسفه و عشق ، در اذهان خام می انباشتی ؟ آیا هیچ نیاندیشیدی که وقتی کلام خداوندی را به زائدهء فلسفه می آرائی ، شرک روا داشته ای ، در آنچه کامل و تمام است ؟ )).

- عین القضات را لبان خشک ، لبخندی نشست . پس دست به سوی خورشید برگرفت و چنین آغازید : (( خورشید را چه حاجت واسطه است . حتی کوران نیز ، از گرمایش ، پی به وجودش می برند. اگر خدائی ست که جهان به ارادهء خویش می سراید ، نیازش نه به بوزینه هائی چون تو است ، نه رسولی که اوهام قبیله ای اش را کلام وحی خواند! )).

جمعیت را همهمه فراگرفت. سرنگهبان ، شمشیر از نیام برکشید و با چشم از قاضی القضات رخصت خواست تا در آن ، سر از بدن عین القضات جدا کند. جمعی از ملایان حاضر در کنارهء میدان ، با خشم فریاد کشیدند: (( تحمل نکنید! خونش بریزید ، که جایگاهتان ، صدر بهشت باد )). کودکانی که دست به دامان مادر داشتند ، با دهان باز و چشمان وحشت زده ، حیران در آشوب میدان ، مضطرب و پریشان ، می نگریستند.

قاضی القضات ، دست راست را به آسمان بلند کرد و گفت: (( آرام باشید ! آرام! ما ، شما مردمان را بدین مکان فراخواندیم ، تا خود با چشمان خود ببینید و با گوشهایتان بشنوید ، که حافظان بیضه اسلام ، جز به عدل نگویند و جز به عدالت حکم نکنند. اینک خود شاهدید ، کفر را و ارتداد را . اما! ما به او فرصت خواهیم داد ، تا بگوید و خود را رسوا سازد ، تا نگویند دشمنان دین خدا ، که حکم بر ستم رفت ، بنده ای را )).

عین القضات ، قد راست کرده ، سر به اطراف گردانیده و روی به مردمان چنین گفت : (( آیا شما را از من زیانی رسیده است؟ آیا به مال و ناموس تان تجاوز کرده ام ؟ آیا در میان شما کسی هست که از من جز مهربانی و روی خوش دیده باشد؟ آیا دستان من به خون بیگناهی آلوده است ؟ آیا در میان شما کسی هست که از من جز سخن راست و نیکو ، چیزی شنیده باشد؟ بیاندیشید مردمان! انسان را ملاک قضاوت ، اعمال اوست. آیا در اعمال من ، ذره ای از آنچه گناهش می پندارید ، یافته اید ؟

 این شما و این خدایتان! جز این است که می فرماید ، شما را اشرف مخلوقات قرار داد ، تا بیاندیشید و بهترین ها را برگزینید؟ آنهنگام که او نیز ، که به ستایشش نشسته اید ، حکم به سنجش عقل می دهد و گزینش را به شما ، اختیار و آزادی می سپارد ، چگونه است که معتقدان حافظ بیضه اش ، در مقام قضاوت نشسته ، حکم به ارتداد می دهند و شکنجه می کنند و می کشند که چرا بر اساس عقل ، گزیده ای و راه رفته ای؟

 بیدار شوید مردمان! مرا دشمنی با خدای شما نیست ، که اگر هست ، از من است و من از اویم. دشمن اش چگونه پندارم ، که در چنین صورتی، خویش را دشمن پنداشته ام ؟ اینان که حکم به حد من داده اند ، هراس شان ، نه از دشمنی من با خدایتان ، که از ارجاع شما به عقلتان است! مرا حکم به مرگ داده اند ، تا شما را به اندیشه فرا نخوانم. رمز ماندگاری ایشان ، د ر اطاعت و تقلید شماست ، نه د رتامل و آزادی شما ! پس خویش را با خدا و رسولش همسان کنند ، تا به تسلیم تان فراخوانند ، که از برای سلطه بر جان و مالتان ، جز آیت تسلیم به کار ناید... )).

***

محمد مکی، مفتی اعظم ، قاضی القضات همدان ، گامی به جلو نهاد. از همهمه خبری نبود. سکوتی سهمگین ، همه جا را فراگرفته بود ، جز نسیم و آوایش ، که در غبار میدان بزرگ شهر می پیچید. چیزی بگوش نمی رسید. عین القضات ، آرام گرفته بود. محمد ابن عبداله مکی ، که مباحثه را مغلوبه می دید ، در تلاش افتاد ، بلکه احساسات دینی مردمان را برانگیزد. پس چنین آغاز کرد، خطاب به مخاطبینی که تزلزل ، از چهره هاشان ، آشکار بود :

- پنداری زبان شیطان است که بر رسول خدا می چرخد! مردمان ! این همان است که در توصیف ارکان  دین خدا ، کتابها نگاشته است، باور ندارید ، از خود وی بپرسید. اینک چه گشته است که همچون خوارج ، به دین برحق ، پشت کرده است ؟ آیا جز این است که از ابتدا سجادهء زهد را آب کشیده ، تا امروز قادر باشد به سست کردن ایمان خلایق؟ مردمان ! رسول خدا ، چگونه خواهد بخشید ما را ، که برگشتگان ز دین اش را رها ساختیم ، تا ارتداد ورزند و کفر گویند ؟...

 کلام قاضی القضات را ، فریادی از میان جمعیت ، برید : (( هان! قاضی القضات ! این تو خود نبودی که اجرای عدالت را  منوط بر عدالتخواهی متهم نمودی؟ چه شد ، اکنون که سنگر استدلال را محکم یافته ای ، علم تظلم خواهی برافراشته ای؟ )).

/ 0 نظر / 12 بازدید